از حس و حال این روزهام بخوام بنویسم، میتونم بگم درگیر شعلههای خشم، نوازشهای غم، سرگشتگی، گم کردن خودم، ترس، شک به ثباتم، ضعیف بودن، عدم اقتدار، دلواپس، کمی تا قسمتی پرحاشیه و دل نگرون هستم.
فکر میکنم مسئول شعبه اصلی ازم بدش میاد. درواقع از قبل شاید بدش میومد ولی حالا که دیده چقد چموش و سرکش و کله شقم و نمیتونه بهم زور بگه بیشتر بدش میاد. یعنی تو ظاهر یکم نشون میده. باز خوبیش اینه سیاست کاریش اینه ممکنه دو روز دیگه ظاهرو حفظ کنه و مثل قبل بشه.
نمیدونم شغلمو چقد دوس دارم. گاهی دلمردهم میکنه. من معلمی رو برای همیشه نمیخوام. میترسم همینا رو بگم، ناشکری تلقی شه ازم گرفته شه.
امروز زنگ زدم تراپیست جدید. ببینیم و تعریف کنیم. باید حضوری پا شم برم مرکز استان. امیدوارم ارزش وقت و هزینه رو داشته باشه و من نتیجه بگیرم. این آشفتگی مثل پیچک از سر و روحم بالا میره.
سرچ کردم فول آلبوم خواجهامیری. از وقتی اون آهنگ آخری جدیده رو ازش گوش کردم و مثل سگ به یاد حریر گریه کردم، رو اوردم به شنیدن آهنگاش. دیگه مثل قبل صداش یطوری نیست برام. تسکین میده.
امروز عصری رفتم کتابهای آلمانیم رو گرفتم. اولین جلسه کلاسم فردا صبح شروع میشه. از اونجا که تیچر کلا آلمانی صحبت میکنه، از یکی دو هفته قبل شروع کردم با یوتیوب یکم آلمانی یاد بگیرم که تو کلاس شوت نباشم. البته من شاگرد تنبلی نیستم، از اول تابستون قصد داشتم آلمانی رو با یوتیوب شروع کنم ولی هر سری به تعویق میوفتاد. هم تابستونم خیلی شلوغ و سردرد بود و هم اینکه واقعا روتین داشتن بدون معلم سخته. بخاطر همین روتین و نظم داشتن رفتم کلاس ثبت نام کردم که مجبور بشم بخونم.
البته فردا صبح باید برم بانک که شماره قسطمو بگیرم. خیلی وقته میخوام برم و نمیشه. میترسم کارمند اعتبارات برام قیافه بگیره. آخه حرف زور میگفت که حتما اون تایمی که خودش میخواد براش کلاس بذارم. منم گفتم برنامهم فیکس نیست میخوای فعلا این تایم بیا و کتاب رو تهیه کن. بعدش که گفتم برنامهم عوض شد همونطور که گفتم، یه تایم دیگه بده، خیلی ناراحت شد. حق هم داره، ولی من هم حق دارم. براش توضیح دادم.
فردا بعد بانک کلاس آلمانیم هست. از ساعت ۲ونیم هم باید برم یه شهر دیگه برای کار تا ۷ونیم. البته که من یک اینا باید راه بیوفتم و طرفای هشت و نیم میرسم خونه. هلاک میشم قشنگ.
میترسم. خیلی میترسم. این روز ها خیلی ترسو شدم. مثل یه گربه بارون خورده شدم. حس میکنم بازوهام سست شده و دورم کسی نیست.
میدونی، نمیدونم قبلا اینو تو وبلاگم گفتم یا نه. این روزها که کار میکنم، بیشتر قدر آدمایی که خسته و کوفته از سرکار میان رو درک میکنم. چون با هرکسی ممکنه سرو کله زده باشن. حتی اگر ما ندونیم. من اگر ازدواج کنم و حتی اگر خانهدار بشم و سختی کار کردن یادم بره، یا حتی شاغل بشم و همسرم بهم خسته نباشید نگه، به همسرم میگم قدر کار کردنشو میدونم و هر سری بیاد سعی میکنم خوب به استقبالش برم. کار کردن سخته. روحتو جلا نمیده، روحتو میخراشه و تو فقط دلت به این گرمه که وقتی در خونت رو بعد از کار باز کردی، موج گرمای عشق خونه بهت بخوره و از دست سرمای وحشی بیرون راحت بشی. یکی باشه که برخلاف آدمهای بیرون بهت بگه دوستت داره و دوست داشتنی هستی.