[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

همکارم از شعبه استان دیگه پیام گذاشته تو گروه که حقوق من هنوز واریز نشده و حقوق معوقه دارم. چه کنم؟

هر کسی یجور راهنمایی کرد و یکی گفت از سکوتت سواستفاده کردن و این حرفها.

این وسط یکی اومده دنبال زیر بغل مار بگرده گفته که تو که گفتی شعبه تون تعیل شده!

خب مشنگ، شعبه تعطیل شده، کلاس انلاین که میتونه بگیره مدرس بدبخت!

یکشنبه سی ام مهر ۱۴۰۲
23:50
درحال بارگذاری..

مغزم میترکه به محیط کارم فکر میکنم. الکی پیچیده و تخمی!

یکشنبه سی ام مهر ۱۴۰۲
23:48
درحال بارگذاری..

ولی جدی اگه مسئول شعبه اینجا از سر خباثت مدرکمو نفرستاده باشه امور اداری چی؟ این پول خورده شده‌ی من چی میشه؟! کسیم جوابگو نمیشه آخه!

یکشنبه سی ام مهر ۱۴۰۲
23:46
درحال بارگذاری..

سرم داره میترکه و هنوز یه کلاس دیگه مونده.

پریودم و کمردرد دارم.

راننده اسنپ مثل حیوون میرونه. یکی از همین روزها بخاطر دست فرمون گه یکی از این راننده اسنپیا تو جاده تصادف میکنم.

یکشنبه سی ام مهر ۱۴۰۲
19:41
درحال بارگذاری..

اگر قرار باشه بسازی، میسازی.

یکشنبه سی ام مهر ۱۴۰۲
12:54
درحال بارگذاری..

حجم زیادی از انسان گریزی در من ریشه دوونده.

از مسئول شعبه‌مون متنفرم. از کادر اداری محل کارم متنفرم.

شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲
17:22
درحال بارگذاری..

سگ تو پی ام اس که باعث میشه یادت بیوفتم

شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲
0:31
درحال بارگذاری..

۹ نوامبر تو نوتهام نوشته بودم


"بهتر نبود به جای من، یه دختر خوشبخت زنده بود و زندگی میکرد؟"

شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲
0:22
درحال بارگذاری..

امروز فکر کردم اگه به فرض برگرده، مثل قبل دوسش دارم؟ حاضر بودم کمتر از قبل باشه حسم بهش، ولی برگرده. ولی باشه. من آخه کیو جای اون میتونم بیارم؟ من آخه کیو جای اون میتونم ببینم؟ کیو میتونم دوس داشته باشم؟ کی مثل اون دوستم داره آخه؟ هیشکی. هیشکی قدر اون با من صبور نیست. ولم میکنن میرن. البته، خودشم در حد معشوقه نخواست منو. کی آخه دختر غمگینی مثل من رو میخواد؟ هیچ تلاشی هم نمیکنم شاد باشم. به غمگینی و تنهایی و سوختن تو آتش درد عشق عادت کردم.

حالا حتی عکس پروفایل هم نداره. من که مدام چکش نمیکردم، ولی دلم به وجود عکس پروفایلش خوش بود.

شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲
0:5
درحال بارگذاری..

من خیلی غمگینم. وقتی با دوست‌های خارجیم حرف میزنم، حجم تنهاییم دو چندان میشه. خیلی غمگینم.

جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲
23:55
درحال بارگذاری..

اثرات پی‌ام‌اسه که قلبم یهو شروع کرده درد گرفتن و اصطلاحا شکستن. احساس تنهایی روحی زیادی دارم که غمگینم می‌کنه. مسخره‌ست اما کاش یکی بود که دلم با گفتن اینکه:" جوشات تاثیری رو زیباییت نمیذاره" کمتر راجع به پوستم غصه می‌خوردم. ولی من از وقتی یادم میاد با پوستم درگیر بودم. حالا که اواخر بیست و سه سالگیم هست دارم به خودم میقبولونم با وجود همین رد جوش‌ها و استایلی که هر کار کنم انگار دیگه وزنش به راحتی کم نمیشه با خودم و زشتی‌هام حال کنم. انگار که بگم من که تنهام و به چشم نمیام، پس خودم با زشتیم حال کنم به خودم سخت نگیرم و خجالت نکشم.

نمیدونم چه مرگم شده، واقعا حس زشتی می‌کنم. مثل دوران تینیجریم.

زندگیم داره یک بعدی پیش میره. تفریح زیادی ندارم. محبوبی هم ندارم. محبوب کسی هم نیستم. فقط این بین مشت‌های گره کرده کوچیک دارم با یه کله پر از آرزوهای بزرگ. که کاش بهشون برسم.

جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲
23:54
درحال بارگذاری..

من دلم از این آب‌نبات جاپنی‌ها میخواد که سارا از تجریش میخره :(

جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲
23:25
درحال بارگذاری..

پی ام اسم. عصبانیم. حالم خوب نیست. حوصله کار و هیچی ندارم. حوصله حموم رفتن ندارم. اعصاب خودمم ندارم. لج کردم. "لج دارم". پوستم بد شده. جوش میزنه، جای جوش داره، یسریاش داره گود میشه. غمگینم. دکترا کوفتم بلد نیستن. این همه سال درس خوندن فقط راکوتان و آنتی بیوتیک میدن، که اونم بعد قطع کردنش برمیگرده. خسته شدم. خوش به حال اونایی که ژنتیکی پوست خوب دارن. پوست من ریده. کدر شده. بد شده. زشت بودم، زشت‌تر شدم.

دکتر داروخونه نسخه رو دید گفت من زنمم جوش داره نمیذاره این داروها رو بخوره.

خسته شدم. پی ام اسم. هر چیزی رو مغزمه. خواهر بزرگم رو مغزمه. تک تک کارا و حرفاش. حتی مانتوهاش. دلم میخواد خشممو یه جوری خالی کنم. بغضیم. خسته‌م.

چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۲
18:51
درحال بارگذاری..

کتش دستام عرق نمیکرد

خسته شدم دیگه

سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲
19:37
درحال بارگذاری..

چند روز پیش رفتم عین این خنگا، دیتینگ اپ دانلود کردم. امشب بالاخره اکانت ساختم. ریلکس داغون ترین عکسمو گذاشتم. محض فان. بخت من سیاه تر از این حرفاس. جدی نگرفتم اصلا. بعد یه یارویی پیام داد you look beautiful . بعد من از درون شکستم. بغضم گرفته که یه پسر رندوم اینو بهم گفته. داشتم به تو فکر می‌کردم قبلش. اصلا سر همین برخلاف عقیده م که اخرین سنگر و لوزر بودن ساخت اکانت تو دیتینگ اپه، اکانت ساختم. حالم گرفته شو. بغض دارم و این حرفها. عین گنجشک بارون خورده از دوستی و رابطه عاطفی میترسم. خوبیش اینه متوجه شدم هنوز همون مشکلات و ترسهاو بدبینی ها سر جاش هست. هنوز زخم ها از روابط،قبلی هست. خوبه خوبه. بیوتیفول.

شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۲
0:4
درحال بارگذاری..

یکی دو هفته اخیر، البته تا ۳،۴ هفته گذشته رو هم نیتدنه شامل بشه که حالم به شدت حالت max و min داشت. یک روز خوشحالِ خوشحال و یک روز غمگین و فروپاشیده.

جمعه بیست و یکم مهر ۱۴۰۲
13:39
درحال بارگذاری..

این یارو کارمند دیوث اعتبارات قرار بود قسط بندی واممد درست کنه، نکرد. به روش نیاوردم که کاش میاوردم. رفتم بانک شماره تسهیلات گرفتم. بدون اینکه به روش بیاره که قرار بود قسط بندیم رو درست کنه، نشست پشت سیستم درست کرد. امروز بیستمه و باید از حسابم کم میشد. کم نشده. بزنم دهنشو سرویس کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

پنجشنبه بیستم مهر ۱۴۰۲
17:12
درحال بارگذاری..

خوابم میاد :(

دارم میرم سرکار

سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲
13:49
درحال بارگذاری..

به خودم فرصت اشتباه کردن دادم. سخت نگرفتم به خودم. دنیا هم سخت گیری هاش رو کمتر کرد.

دوشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۲
13:15
درحال بارگذاری..

اصلا حواسم به طرف مقابل نبود

معلمی چالش بزرگی برای شخصیتم بود. بهم یاد داد که درون هر آدمی یه بچه کوچولو نشسته. این درس برای من که تقریبا هیچی به احساسات طرف مقابل بها نمیدادم ارزشمنده.

دوشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۲
13:15

باید ۲تا از شلوارامو تنگ و کوتاه کنم.

باید جای میز تحریرم رو عوض کنم.

باید لباس‌های پاییزی و زمستونیم رو سروسامون بدم.

چندتا کار ساده‌ن ها، ولی قدر یه عمر خسته‌م می‌کنه.

دوشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۲
13:3
درحال بارگذاری..

محل کار جدیدم رو دوست دارم. پرفشناله.

دوشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۲
0:53

عاشق وقتهاییم که میگم دوستت دارم و اون هم سرسری و تند تند میگه منم دوستت دارم😍😍

دوشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۲
0:52

یه حس شوق و اشتیاقی دارم که حس رهایی کودکیم رو میده😭♥️

یکشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۲
13:29
درحال بارگذاری..

از حس و حال این روزهام بخوام بنویسم، میتونم بگم درگیر شعله‌های خشم، نوازش‌های غم، سرگشتگی، گم کردن خودم، ترس، شک به ثباتم، ضعیف بودن، عدم اقتدار، دلواپس، کمی تا قسمتی پرحاشیه و دل نگرون هستم.

فکر می‌کنم مسئول شعبه اصلی ازم بدش میاد. درواقع از قبل شاید بدش میومد ولی حالا که دیده چقد چموش و سرکش و کله شقم و نمیتونه بهم زور بگه بیشتر بدش میاد. یعنی تو ظاهر یکم نشون میده. باز خوبیش اینه سیاست کاریش اینه ممکنه دو روز دیگه ظاهرو حفظ کنه و مثل قبل بشه.

نمیدونم شغلمو چقد دوس دارم. گاهی دلمرده‌م میکنه. من معلمی رو برای همیشه نمیخوام. میترسم همینا رو بگم، ناشکری تلقی شه ازم گرفته شه.

امروز زنگ زدم تراپیست جدید. ببینیم و تعریف کنیم. باید حضوری پا شم برم مرکز استان. امیدوارم ارزش وقت و هزینه رو داشته باشه و من نتیجه بگیرم. این آشفتگی مثل پیچک از سر و روحم بالا میره.

سرچ کردم فول آلبوم خواجه‌امیری. از وقتی اون آهنگ آخری جدیده رو ازش گوش کردم و مثل سگ به یاد حریر گریه کردم، رو اوردم به شنیدن آهنگاش. دیگه مثل قبل صداش یطوری نیست برام. تسکین میده.

امروز عصری رفتم کتاب‌های آلمانیم رو گرفتم. اولین جلسه کلاسم فردا صبح شروع میشه. از اونجا که تیچر کلا آلمانی صحبت میکنه، از یکی دو هفته قبل شروع کردم با یوتیوب یکم آلمانی یاد بگیرم که تو کلاس شوت نباشم. البته من شاگرد تنبلی نیستم، از اول تابستون قصد داشتم آلمانی رو با یوتیوب شروع کنم ولی هر سری به تعویق میوفتاد. هم تابستونم خیلی شلوغ و سردرد بود و هم اینکه واقعا روتین داشتن بدون معلم سخته. بخاطر همین روتین و نظم داشتن رفتم کلاس ثبت نام کردم که مجبور بشم بخونم.

البته فردا صبح باید برم بانک که شماره قسطمو بگیرم. خیلی وقته میخوام برم و نمیشه. میترسم کارمند اعتبارات برام قیافه بگیره. آخه حرف زور میگفت که حتما اون تایمی که خودش میخواد براش کلاس بذارم. منم گفتم برنامه‌م فیکس نیست میخوای فعلا این تایم بیا و کتاب رو تهیه کن. بعدش که گفتم برنامه‌م عوض شد همونطور که گفتم، یه تایم دیگه بده، خیلی ناراحت شد. حق هم داره، ولی من هم حق دارم. براش توضیح دادم.

فردا بعد بانک کلاس آلمانیم هست. از ساعت ۲ونیم هم باید برم یه شهر دیگه برای کار تا ۷ونیم. البته که من یک اینا باید راه بیوفتم و طرفای هشت و نیم میرسم خونه. هلاک میشم قشنگ.

می‌ترسم. خیلی می‌ترسم. این روز ها خیلی ترسو شدم. مثل یه گربه بارون خورده شدم. حس میکنم بازوهام سست شده و دورم کسی نیست.

میدونی، نمیدونم قبلا اینو تو وبلاگم گفتم یا نه. این روزها که کار میکنم، بیشتر قدر آدمایی که خسته و کوفته از سرکار میان رو درک میکنم. چون با هرکسی ممکنه سرو کله زده باشن. حتی اگر ما ندونیم. من اگر ازدواج کنم و حتی اگر خانه‌دار بشم و سختی کار کردن یادم بره، یا حتی شاغل بشم و همسرم بهم خسته نباشید نگه، به همسرم میگم قدر کار کردنشو میدونم و هر سری بیاد سعی میکنم خوب به استقبالش برم. کار کردن سخته. روحتو جلا نمیده، روحتو میخراشه و تو فقط دلت به این گرمه که وقتی در خونت رو بعد از کار باز کردی، موج گرمای عشق خونه بهت بخوره و از دست سرمای وحشی بیرون راحت بشی. یکی باشه که برخلاف آدمهای بیرون بهت بگه دوستت داره و دوست داشتنی هستی.

شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۲
21:34
درحال بارگذاری..

تموم تن و بدنم سسته و دارم میلرزم

تف تو من و کارم و شخصیت ضعیفم

خودسرزنشگری نکن

نکن کسکش

شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۲
10:41
درحال بارگذاری..

نصف شبی دارم فکر میکنم بدنم تا الآن به چه آنتی‌بیوتیک‌هایی مقاوم شده؟ دست دکتر‌های محترمی که راه به راه آنتی‌بیوتیک تجویز می‌کردن برامون درد نکنه واقعا.

دکتر پوستمم چندماهه بهم داروی سنگین و آنتی‌بیوتیک داده. حکایت بکش و خوشگلم کن شده. فردا برم ببینم چی میگه.

جمعه چهاردهم مهر ۱۴۰۲
23:49
درحال بارگذاری..

این پسره دوررگه ایرانی-ژاپنی، کیهان تاکاهاشی، والیبالیست تیم‌ملی ژاپن چقد گوگولی و قوداست آخه😍

جمعه چهاردهم مهر ۱۴۰۲
14:52
درحال بارگذاری..

زور دیده شدن

من همیشه اونی بودم که انتخاب دوم، سوم یا چهارم و هزارم بودم. خیلی کمرنگ و نامرئیم همه جا. خوبی‌هام دیده نمیشه. تلاش‌هام نتیجه داده نمیشه. زود فراموش میشم. درنهایت هم کارا و ایده های خوبم به اسم دیگری تموم میشه.

چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۲
12:27