این مدیر مرکز ما هم با ایشالا ماشالاش ما رو کشت. با ایشالا ایشالا گفتن کار درست نمیشه. یکی اینو بهش بگه. ایشه
یه مشت کسخل پلشت
امان از اون کسونه واویلاهای کلاسمون
بیا برو درتوبذار تا نریدم دهنت کسکش
این طوری یه معلم تبدیل میشه به یه معلم بد و بیانگیزه. با همین کارا
انقدر الان دلم برای خودم میسوزه که حد نداره. بغض کردم و از شدت خستگی حتی جون گریه کردن ندارم. فردا امتحان دارم و تازه از سرکار برگشتم خونه. پوستم کنده شده، شیره جونم کشیده شده نای تکون خوردن ندارم. خبر رسیده اون حقوقی که برای تابستون براورد میکردم رو باید فراموش کنم و با حدود نصف اون حقوق کار کنم. به شدت ناراحتم. به شدت غمگینم. دلم میخواد از شدت خستگی و بینتیجگی کارها گریه کنم. خیلی خشمگینم که زورم نمیچربه. خیلی خشمگین و درموندهم که نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلط. من با اون براورد حقوق برنامه ریزی مالی کردم، حالا دستم مونده تو پوست گردو. زورم به هیچکجا نمیرسه.
۲۹خرداد شد هنوز حقوقامونو نزدن. دستم خالیه بابا بزنین کار دارم🤦♀️
امروزم رفتم دنبال وام. اولش نه و این حرفها بود دیگه یکم با حرف قانع کردم امیدوارم همین زودیا جور بشه😪
از اونطرفمم برا خودم خرج تراشیدم که درست و حسابی کار کنم. فعلا هم اگر بشه میخوام استخدامی بانک شرکت کنم. چون دلم خیلی رضا نیست نخونده میرم هر چه بادا باد.
دیشب طرفای ۵ خوابم برد. طرفای ده صبح بیدار شدم و کم کم شروع کردم درس خوندن. الآن هم یک ساعت و ربع وقت دارم درس بخونم و برم سرکار تا ۸.
پناه به شعر
ما آدم های شکست خورده تو عشق شاعر میشیم. من حتی عرضه شاعرشدنم ندارم. دوست دارم حرفام جزئی از شعر تلقی بشن.
گاهی وقتها یه بغلِ محکم و سفت که توش نوازشت کنه و با حرفاش حس کافی بودن بهت بده لازمه تا دردهات برای مدتی موقت فراموش بشن.
برای کسی که پس زده شده، ریجکت شده، تنها مونده و حالا حتی از مردن هم میترسه چه راهکاری برای خوشحالی هست؟
یه دوستی دارم، از اون سرد و گرم چشیدههای روزگار. هرازگاهی بهم توصیه میکنه که سخت نگیرم. شاد باشم. جوونی کنم. چند وقت پیش بهش گفتم کلاس ساز ثبت نام کردم و قصد دارم باشگاه رو دوباره شروع کنم. ببین حواسم هست به خودم. گفت منظورش این جور کار تراشیدن ها که فقط جسم و روحتو خسته میکنه نیست. خب، من که تو عشق و دوست داشتن ریدم، از تو جیبم کسی رو دربیارم که منو بخواد و به دلم بشینه؟!
حدود ۴ ماهه تکلیفم با اون پدرآمرزیده روشن شده که من دلقکی بیش تو زندگیش نبودم. چیکار کنم؟ چیکار میتونم بکنم وقتی هنوز نگاهم که بهش میوفته باید کلی انرژی بسوزونم تا نگاهم بهش طولانی نشه؟ از کنارش که میگذرم تلاش میکنم تا عادی باشم. سخته. کاش یکی تو این دنیا منو میفهمید که سخته. منو نمیخواد. منو نخواست. دوستم نداشت. اینروزها خوشحاله چون داره میره نزدیک دوست دخترش زندگی کنه. خیلی خوشحاله، واقعا خوشحاله. خیلی خیلی خیلی زیاد خوشحاله. من میفهممش آخه قدر چند سال میشناسمش، روز و شب حرف زدیم، در ارتباط بودیم. حتی یکبار وقتی داشت چند هفته میرفت دیدن دختره قبلش با من بحث صوری کرد که پیام های من مزاحمشون نباشه. من هنوز میبینمش قلبم میلرزه. هنوز آشناترینه به من. مگه میشه راحت فراموشش کنم وقتی منو از خودم بیشتر میشناخت؟ از مامانم بیشتر مراقبم بود. انگار که یه خمپاره خورد وسط حال خوبمون. یهو لب باز کرد که اون دختره رو سنجاق کرده زده به سینه ش. من خوشحالیش رو ظاهرش و رفتارش حس میکنم. انقدر اون دختر رو دوست داره که وفاداریش بهش عیانه. داره میره پیش دختره. ایام به کامشه.
هزار تا مشکل و غصه تو زندگیت داشته باشی، درد نخواسته شدن و پس زده شدن و شکست رو هم بکشی. چی میمونه از آدم دیگه؟
انقدر دندونام رو بهم فشار میدم که از درد به خودم میام شل کنم. سرم درد میکنه. جدیدا هم برگشتم به تیک عصبی دوران کودکیم که اصلا به کل یادم رفته بود چنین تیک عصبی داشتم!
چه مرگمه آخه من!
خانواده
حس میکنم یه مشت جوجهتیغی بیپناهیم. نزدیک هم نمیتونیم بشیم، زخم میزنیم. بلد نیستیم چطور زخمامونو تیمار کنیم.
یه گرد غم پوشیده قلبمو
هیچ میلی هم به ادامه جلسات تراپی ندارم، از تراپیستمم شاکی و عصبانیم. حس تخمی دارم. دلم میخواد مثل یه بچه کوچیک برم بغل والدم و خودمو لوس کنم گریه کنم. دلم میخواد یکی ازم دفاع کنه.
کله سیاه خاورمیانهای کجا بره که همرنگ اونا شه؟
نمیدونم کجا مهاجرت کنم
نمیدونم اکسپت میکنن یا الکی باید زبونشونو یاد بگیرم
نمیدونم پولم به قدر کافی میرسه یا نه
نمیدونم تورم تا اون موقع چجوری میشه
نمیدونم با این اوضاع کشور اصلا میذاره اپلای کنم یا نه
نمیدونم بعد اپلایم چیکار کنم
گیج و گم و خسته و بی پول و در رنج. جوان ایرانی.
یک مقدار نگران اوضاع مالیمم. منتظرم حقوق این ماهم واریز بشه. بدی شغل من اینه یک مبلغ ثابت نیست حقوقم، اضطراب دارم که واریزی این ماهم چقدر ممکنه کمتر از ماه قبل که با معوقات بود باشه.
گشنم شد حالا که استرسم رفت :/
صبح بیدار شدم
دوش گرفتم
درس خوندم
اومدم دانشگاه
امتحانمو دادم
فکر کنم با ده، دوازده قبول میشم. دیگه خیلیییییییی بخواد دست بالا باشه ۱۴.
راحت شدم عوضش. چی بود این امتحان تخمی.
الانم منتظر بچه هام امتحانشون تموم بشه با هم برگردیم.
من باید برم برای عقد قرارداد جدید و امیدوارم پیمنتش بیشتر از چیزی باشه که فکرشو میکنم :/