[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

عجیبه

امروز صبح به این امید بیدار شدم که فردا با خیال راحت پا شم برم باشگاه! بعد به ذهنم رسید چند نفر صبحا از خواب با امیدهای مشابه بیدار میشن و شب به بعد برای همیشه مُردن؟!

شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲
9:51

غر روز

غر شماره۱: روی پوستم بیشتر حساس شدم و فکر میکنم پوستم به گای سگ رفته

غر شماره ۲: چرا برای انجام هر کار کوچیک و ساده‌ای باید اون رو پیچیده و استرس‌زا کنم؟؟؟

غر شماره۳ : استرس دارم. کاش میشد لاقل بیشتر بخوابم!

جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲
23:54

آیا با وجود وروجک به برنامه‌های مهم امروز خود می‌رسم؟

با ما همراه باشید🙂

جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲
14:51

صبح جمعه

امروز بدون ذره‌ای آرایش رفتم سرکار. چون آفتاب کم جون بود، حتی ضد آفتاب هم نزدم و گذاشتم پوستم زیر آفتاب ۱۰ صبح نفس بکشه.

جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲
14:48

غر روز!

وامم جور نشد. امیدوارم "هنوز" جور نشده باشه 😣

یجوری به مرز چاقی نزدیک شدم که خودم خبر ندارم چجوری اون استایل شده این! مثل قبل، اراده لاغر کردن نمیبینم تو خودم ولی عوضش از چاق و هنِ هنِی شدن هم بدم میاد😞 باشگاه معجزه می‌کنه یعنی؟! اصلا حوصله کم کردن غذام رو ندارم. انقدر خسته می‌رسم خونه که فقط می‌خوام بدنم ضعیف نشه و مواد مغذی برسونم به خودم. تا این تابستونِ شلوغ کم کم تموم شه. هرچند، با همه این شلوغی ها دارم تلاش می کنم مدیریت داشته باشم رو امورم.

دکتر پوستم رو عوض بکنم یا نکنم؟ تا آخر تابستون بهتر شد پوستم که هیچ، نشد چیکار کنم؟ 😓

می ترسم از ازدست دادن.

پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۲
23:13
درحال بارگذاری..

وقتایی که مثل امشب تو اوج خستگی میرم خونه و از چشم درد نمیتونم چشم رو هم بذارم یا حتی حس تهوع دارم و میخوام بالا بیارم، حس پوچی میکنم. برم خونه از خستگی هیچ کاری نمیتونم بکنم

چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲
20:37
درحال بارگذاری..

خسته‌م

۳ تا کلاس پیش رومه

چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲
14:52
درحال بارگذاری..

با کفش اسپرت جوراب بپوشید

با کفش اسپرت جوراب بپوشید

با کفش اسپرت جوراب بپوشید

چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲
14:52
درحال بارگذاری..

سرباز صفر

کیم کارداشیان توی یکی از مصاحبه‌هاش گفته بعضی شب‌ها بخاطر سختی مادر بودن گریه می‌کنه.

از دیروز به این جمله فکر می‌کنم و میگم عیبی نداره اگر بعضی شب‌ها بخاطر سختی کارت دلت می‌خواد گریه کنی...

چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲
11:29

انقدر وسایل و کتابام زیاده که می‌خوام با کوله پشتی برم سرکار.

چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲
9:28
درحال بارگذاری..

یه حس گهی دارم و دلم میخواد از خشم فریاد بزنم

چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲
2:7
درحال بارگذاری..

پوستم ملتهب شده و میسوزه

واقعا که نازی اه اه

چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲
1:17

از کلینیک اومدم خونه، دوباره دوش گرفتم. اینبار موهامم شستم.

کلی از کارام تیک خوردن با این حال ۲ تا از کارای گنده‌م مونده، یکیش تصحیح امتحان بچه‌های امریکن انگلیش فایلمه و اون یکیش هم مرتب کردن فایل مورد نیاز برای تدریس که باید ببینم می‌تونم از CD بریزم تو فلش یا نه.

هنوزم کامپیوترا ویروسی میشن؟! من همش فکر می‌کنم دوره این ویروسی شدنا سر اومده.

+ دلم میخواد ناخنامو لاک بزنم. یه لاک خوشرنگ.

+برای ناهار فردام غذای نیمه‌آماده گرفتم که زودی قبل رفتن از خونه گرمش کنم آماده بشه. قراره تا یک و ماه و نیم دیگه ۲ روز از هفته‌م ناهارام این مدلی بشه.

+ باشگاه ثبت‌نام کردم. ایروبیک عزیزم🧚‍♀️ فقط چون یکشنبه و ۳شنبه‌هام خالی بود، متاسفانه ۲ بار در هفته می‌تونم برم. کاچی بهتر از هیچی. مهم اینه که صبح‌هاست و مربیش ظاهرا خوبه.

+ امروز داشتم با اپراتور لیزرم صحبت می‌کردم، اتفاقی متوجه شدم دوباره شروع کرده مربی‌گریش رو. بسکتبال. سریع یه حسی قلقلکم داد که بسکتبال هم مثل والیبال دوست داشتنیه ها! ولی متاسفانه یه سانسش میوفته شنبه‌ها که من نمی‌تونم برم. کلاس گیتارمم سر همین تداخل داشتن‌ها نتونستم برم. ولی بسکتبال خیلی هیجان‌انگیزه‌ها!

+انقدر شلوغ و پلوغ شده سرم! خیلی راضیم از خودم که سرمو شلوغ کردم. تازه! تیرماه ماه فوق‌العاده کیری بود برام. الان ولی چون منظم‌ شده برنامه‌م، بار روانی این شلوغ پلوغیا برام کمتره. مثلا الآن ناراحت نیستم صبح تا ظهر این جمعه‌ باید برم سرکار و تقریبا یک جمعه در میون وضعم همینه! عوضش سعی می‌کنم دیتاکس وادر های تابستونی ببرم و کلی خوراکی خوشمزه.

سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۲
17:59

دارم اون آدمایی میشم که از رفتاراشون حالم بد میشد =]

مثلا پیام سین می‌کنم جواب نمی‌دم

بعضی وقتام بداخلاقی می‌کنم درصورتی که میشه ملوتر باشم :/

خلاصه که اینا

دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲
14:35
درحال بارگذاری..

دیشب به سان یه دختر مرتب و منظم، دیتاکس وادر درست کردم با نعنا و لیموی تازه که خودم خریدم🍋

اومدنی هم رفتم باشگاه ثبت نام کردم 😌

امروز صبح یک ربع به ۷ بیدار شدم، پلن ریختم برای کلاسام، صبحونه ددست کردم برای خودم، ترول ماگم رو پر کردم از دیتاکس وادر و پرانرژی رفتم سرکار.

الانم خونم و موقع استراحته🎀

دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲
12:54

آقای علی‌پور

چقدر این مرد ماهه

چقدر باشعوره

چقدر آدم سالمیه

واقعا باید براش اینجا سنجاق بذارم انقدر که مصاحبت باهاش حال خوب کنه، خوش انرژیه، وایب خوبی میده

یکی از همینا تو همه محل کارا💕

یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۲
13:48

امروز وسط گرامر درس دادن، یهو شاگردم پرسید "خانم شما ترم بعد هم هستین؟"

پشمام ریخت، گفتم نمی‌دونم عزیزم

گفت "کاش باشین من خیلی دوستون دارم"

آقا قلبم😂😂💕

۵ شنبه هم کلاس جوجه‌هام تموم شده بود، یهو آخر کلاس یکی وایستاد گفت تیچر من میشه یه سوال بپرسم؟

گفتم بپرس عزیزم

گفت بچه ها برن میپرسم

بچه ها که رفتن پرسید" میشه بغلتون کنم؟"

آقا من غش کردم رسما، خندیدم دستامو باز کردم. یهو گفت خیلی دوستون دارم 😍

چقدر دلم تنگ شاگردای قدیمم شد. اولین شاگردام ۴ سال پیش، یا همین ترم پیش. یادش بخیر، آخر اولین جلسه، شاگردم اومد گفت" تیچر، معلم قبلی ما از شما خیلی بدتر بود"😂😂😂🤦‍♀️ یبارم اومد گفت شما خیلی مهربونین معلم قبلی ما ما رو میزد (فکر کنم غلو کرد چون محاله ممکنه!)

خلاصه که اینطور

شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۲
21:55
درحال بارگذاری..

11am - 9pm

بعد از ده ساعت بی‌وقفه کار کردن اومدم بگم که

من زنده‌م جاکشااااااااا

شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۲
21:50
درحال بارگذاری..

هزار هزار فکر به سرم هجوم میاره. مثل یه مبارز سامورایی دارم مقابله می‌کنم. انرژیم داره به آخراش می‌رسه

هیچ ایده‌ای ندارم که دارم چه غلطی با زندگیم میکنم

الانم تو معذب‌ترین حالت ممکن نشستم خونه مادرشوهرِ خواهر و هیییچ لذتی نمیبرم.

جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲
14:52
درحال بارگذاری..

دلم می‌خواست زن خونه‌دار مرد کارمندی بودم که بعضی وقت‌ها میرفت ماموریت. منم هرروز سرگرم کتاب خواندن و کیک پختن برای شوهرم بودم. بوی عطر کیک سیب و دارچین از فر توی خونه می‌پیچید و میز شام به محض ورود همسرم آماده بود.

حقوقش به قدری بود که میشد پس انداز کرد. سالی یک یا دو بار سفر رفت. منم بی‌دغدغه اوضاع مالی بودم، یا دغدغه مالیم کمتر بود. نگرانیم درس و تکلیف بچه ها بود و خاک گرفتن میز تلویزیون خانه‌ام.

صبح به صبح میرفتم شیر و سبزی تازه میگرفتم و گاهی نان رو خودم می‌پختم.

انگار که کسی بود تا بار سنگین هستی رو دو تایی به دوش بکشیم و اون سهم بیشتر رو برداشته باشه تا شونه م سبک تر باشه.

حالا اما انگار مسئولیت سنگین بزرگی به دوشمه، تنهایی، با کلی سد و مانع و آدم‌های بدردنخور بد.

پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۲
16:44
درحال بارگذاری..

وقت نفس کشیدن نذاشتم برای خودم

چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۲
20:25
درحال بارگذاری..

نجاتم بده از تاریکی

دارم دیوونه میشم

هرروز سردرد، چشم درد و دردهای عضلانی عصبی

نمی‌تونم خشمم و عصبانیتم رو کنترل کنم

به ذهنم نمی‌رسه چطور مغزم رو از منفجر شدن نجات بدم

حالم خوش نیست، خودمم حالم رو بدتر می‌کنم، محیط مریض دورم هم بدتر

چی کار کنم؟ چی کااااار کنم؟؟؟

دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲
20:49

چه روز نچسبیه باز امروز!

دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲
16:21
درحال بارگذاری..

هیچ اتفاق خوبی نمی‌افته

ناامید باش آدمیزاد

یکشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۲
19:4
درحال بارگذاری..

من کیرم تو فرهنگ ایرا‌نی

یکشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۲
17:33
درحال بارگذاری..

هستی؟

یکی میگفت تو بساز، خودت بسازی خیلی قشنگ‌تره

میشه خودت بسازی؟

یکشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۲
1:26
درحال بارگذاری..

اجازه بدین این نصف شبی کیرم رو تقدیم این زندگی کنم و بخوابم

جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲
23:11

دیروز لا‌به‌لای گریه کردنم دیدم گوشیم زنگ می‌خوره. نمی‌دونستم با بغض جواب بدم ضایع‌ست یا نه. چند تا تک سرفه زدم. نمی‌شد جواب ندم از محل کارم بود. گفت باید برم برای امضای یه فرمی و منم دیدم تا فرصت هست و خود مسئول رده بالاتر زنگ زده حرفمو بزنم. سربسته یه چیزایی گفتم و بنده خدا چند بار می‌پرسید "واقعا؟!" این حجم از کسشری تو شعبه ما رو باورش نمی‌شد.

بله دوستان، این حجم از کسشری رو باورش نمی‌شد. قلبم شکسته. حتی این یارو هم پشماش از ظلمی که بهم شده ریخته. باز خوبه از قبل در جریان روند کارهام بود و قابل درک بود براش. ولی چه فایده؟ قلبم شکسته.

جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲
11:10

من کیرم تو جمله انگیزشی‌هایی که میگن" اگر گذشته‌ت بد بود نگران نباش، آینده روشنی در انتظارته"

آخه جاکش، تو از کجا تضمین می‌کنی آینده کیری من روشنه؟؟ خورشید با شدت بیشتری قراره بتابه به زمین؟؟؟ آخه کیری، قبلنم میگفتین گذشته تاریکه عیب نداره آینده روشنه، کیرم پس کله یک یکتون که نمی‌دونین الان همون آینده تخمی تخیلی دیروزه

خاک بر سر الاغتون کنن که با این جمله انگیزشی‌ها میخوان گول بزنین سر ملتو، خاکبرسرا، من الان حالم بده، چرا امید الکی فردای بهتر میدی؟ الان به این بگایی عادت کردم دیگه بعدشو میخوام چیکار؟ خو گرفتم بهش دیگه. برو درتو بذار جاکش بی‌ناموس

جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲
9:47
درحال بارگذاری..