[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

چرا حقوقا واریز نمیشه؟؟؟؟

شنبه سی ام دی ۱۴۰۲
11:2
درحال بارگذاری..

فمیلی هیچکدوم از کارهات رو جلو نمیندازه. هر سری یه برنامه کوفتی میریزم که فقط یک قدم کوچیک هم که شده کارهام رو جلو ببرم، زارپی باعث میشن عقب بیوفته.

اون از فرجه دانشگام که مشغول مریض داری و جنگ و مریض شدن خودم بودم، اینم از الان که موقع کارم دارن موقعیت کاریم رو به خطر میندازن. مگه چقدر میتونم مرخصی بگیرم آخه؟؟؟؟؟؟؟؟ بدون حقوق هم باشه باز مافوقم از این همه غیبتم عصبی میشه. درآمد من جوکه؟؟؟؟ شغل من جوکه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هوووف!!!!!!!!!!!!!

جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲
18:0
درحال بارگذاری..

این زندگی

دیدم ای دل غافل، چقدر از مراقبت کردن از خودم دور شدم!

پا شدم رفتم یکم خوراکی مقوی خریدم تا دیگه تو محل کار بیسکوییت و آشغال نخورم. هر چند چند تا کیک کوچولو خریدم که اگر سرکار واقعا گرسنه م بود بخورم. به خودم قول دادم مغزیجات و میوه ببرم سرکار. گاها لقمه خونگی هم تاثیر داره. باید روتین شام و ناهارم رو هم درست کنم‌. تغذیه م که درست بشه، کمک بزرگی به سلامت پوست و کاهش وزنم می‌کنه. ورزش هم باید بگنجونم. از امروز ورزش میکنم. سلام به ایروبیک و power walk عزیزم!

دیشب هم رفتم از تو تخفیفای پشم ریزون دیجی کالا کلی محصول مراقبت پوستی که لازمشون داشتم رو خریدم. کد تخفیف هم داشتم و قشنگ نور علی نور شد. صدالبته که به پیشنهاد خواهر با کارت خواهرم خریدم. امروز فردا که حقوقا رو بزنن بهش بر میگردونم. یه بسته ۸ تایی هم خودکار رنگی خریدم برای نوشتن جزوه و تصححیح ورقه های بچه ها.

صبح هم رفتم سایت خانومی، محصولی که سیصد و خورده ای بود رو تو حراج و با کمک کد تخفیف خریدم صد و سی. عالی.

حالا امیدوارم خریدام که رسیدن خوب باشن و مشکل مرجوعی نداشته باشن. تو این وضعیت که بچه‌م یا همون گوشیم رو فرستادم گارانتی، واقعا نیاز به یکم روحیه دادن به خودم داشتم. از چند روز پیش هم مرتب کرم دور چشمم رو میزنم و لایه بردار قوی برای رد جوشام استفاده می‌کنم. بعد از حدود ۲ سال دکتر رفتن و خوردن انواع قرص راکوتان و آنتی بیوتیک، بالاخره دیدم هیچ دکتری عرضه درمان جوش رو نداره، برگشتم به همون روتین پوستی ۲ سال پیشم که نتیجه خوبی ازش گرفته بودم. اینبار یکم تغییر تو روتینم ایجاد کردم و پرقدرت‌تر برگشتم.

امروز کلی کار دارم. امروز ولع زندگی دارم. میخوام برم سرکه بخرم بیام ترشی درست کنم، بشینم آلمانی بخونم و زبان تمرین کنم. میخوام ورزش کنم، به پوستم برسم و دوش بگیرم. کتاب هم بخونم. کتابی که فعلا دارم میخونم" زندگی خود را دوباره بیافرینید" از جفری یانگه‌. کمک می‌کنه تله‌های زندگی رو بشناسیم. عالیه.

جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲
11:6
درحال بارگذاری..

کیرم تو اندروید

گوشی بعدیم قطعا ایفون خواهد بود

پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۲
13:23
درحال بارگذاری..

شب فوق العاده کسشری رو گذروندم

سه شنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۲
9:43
درحال بارگذاری..

هوا بارونیه. از صبح ساعت ۹ بیرونم. این بین حدود ۲ ساعت خونه بودم. الآن دارم میرم سرکار و نمیدونم دیر میرسم یا نه.

تو مضیقه مالیم.

همین الآن مدیر شعبه محل کارم زنگ زد که اومدی مستقیم بیا دفتر. همین امروز که استرس دیر رسیدن دارم!!

آرامش خودت رو حفظ کن نسترن.

بعدا نوشت: همکار سابقم اومده بود منو سوپرایز کنه. بخاطر همین مدیرم زنگ زد ببینه کی میرسم.

یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۲
17:9
درحال بارگذاری..

بغض دارم و احساس تنهایی بهم چیره شده

از اون دلشوره ها و اضطراب هایی که بغل مامان هم آرومت نمیکنه چون ممکنه کاری از دست کسی برنیاد یا مشکل خیلیی سخت برطرف بشه.

شنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۲
20:49
درحال بارگذاری..

خیلی غمگین و عصبیم. احتمال اینکه گوشی های خراب سامسونگ ۲ بار پشت هم به یک فرد خاص بیوفته خیلییییی کمه و من از بخت خوبم این اتفاق برام افتاده.

این هم بهونه ای شد بخاطر تموم بدشانسی هام بشینم امشب گریه کنم.

شنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۲
20:42
درحال بارگذاری..

آلمانی

جاگذاری کلمات تو جمله چقدر سخته! استرس گرفتم!

شنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۲
9:21
درحال بارگذاری..

آخ

دلم میخواد باغچه نقلی خوشگل خودمو تو حیاط،خونه‌م داشته باشم. توش هویج بکارم، فلفل و نعنا. یه عالمه بوته رز کنار نرده‌های سفید چوبی خونه‌م بکارم. گلدونای زیادی روی ایوون خونه‌م بذارم. ماشین چمن‌زنی بخرم و بذارم توی گاراژ تا وقتی چمن‌ها بلند شد کوتاهشون کنم. بخش ماشین‌رو رو هم سن‌های کوچولو بذارم تا از صدای حرکت لاستیک روی سنگ‌ها لذت ببرم.

من خونه‌ی خودمو میخوام، با همین سادگی‌ها و عشقی که توش به ارمغان میارم. شاید هم توی باغچه‌م درخت ازگل و سیب بکارم. بوته آلوئه‌ورا و چند نوع گیاه دیگه هم بسته به آب و هوا بکارم. مثل بوته تمشک وحشی یا توت‌فرنگی.

من این زندگی رو می‌خوام که غروبای بنفش و نارنجی رنگ آخر هفته ها، چراغونی کنم خونه رو چون موقع معاشرت با آدم‌هاییه که دوستشون دارم و دوستم دارن و بهم اهمیت میدن.

پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲
18:52
درحال بارگذاری..

نمیدونم چی میخواستم بگم

یادم رفت :/

چهارشنبه بیستم دی ۱۴۰۲
18:58
درحال بارگذاری..

پیرو پست قبلی: مشکل حل شد.

چهارشنبه بیستم دی ۱۴۰۲
18:57
درحال بارگذاری..

کمتر از یک چرت زده بودم که از محل کارم زنگ زدن بیمه تکمیلی رو چک کنم. گفتم اوکیه حالا دارم خودمو پاره میکنم که نکنه جز والدینم، منو هم اشتباهی تکمیلی کرده باشن اونوقت سالی خداتومن الکی پول بیمه بدم؟ نکنه پدرم رو از بیمه اصلی خودش خارج کرده باشن بازنشستگیش به فنا بره؟ آخه زده بود تحت تکلف من ولی خب... اورثینکه

حالم از این زنگای وقت و بی وقت محل کارم بهم میخوره‌

چندمین باره طی این مدت که اونجا شاغلم از خواب میپرم بهاطر تلفناشون :/

چهارشنبه بیستم دی ۱۴۰۲
15:18
درحال بارگذاری..

من رها کردم که تو بسازی

کیف کردم

یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲
20:44
درحال بارگذاری..

فکر کردم و از فکر کردن زیاد مغزم داره میترکه.

چند روزیه زندگی خاکستریه برام و رنگی نیست. حتی غذاها خوشمزه نیستن. منم فقط قدر اینکه ضعف نکنم غذا میخورم.

سرم داره میترکه

یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲
13:44
درحال بارگذاری..

انقد کسخلانه پی ام اسم که رفتم تو speaky با پسر هولی که قبلا باهاش چت کرده بودم دعوا کردم. یکی دیگه هم بلاکم کرد. این مدت زیاد با غریبه ها چت کردم ملیتشون یادم نمیاد، اسمشونم همین طور. مثلا میدونم اولی انگلیسی بود ولی دومی، آها یادم اومد امریکایی بود.

کاش پی ام اس هیچوقت وجود نداشت، خود پریود به قدر کافی آزاردهنده هست.

شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۲
23:26
درحال بارگذاری..

کی بود تو شهراشباح یه عالمه غذا بالا اورده بود؟

امروز اجازه دادم تا اضطراب من رو ببلعه. درست مثل اون کرکتر توی شهراشباحِ میازاکی که کلی غذا خورد و آخرشم بالا اورد. اضطراب من رو بلعید و گذاشتم هر طور که میخواد آزارم بده. بالاخره یک جایی این غول گنده‌بک کم اورد و من رو بالا آورد. نتونست تحملم کنه. حالا سیاهی از دورم رفته و دیگه تو بطن اضطراب نیستم. میخوام قدم بردارم. میخوام زندگی کنم. میخوام پیش برم و جلو برم. میتونم تو دریای ترس‌هام شنا کنم.

شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۲
17:24
درحال بارگذاری..

روزها

روانم بهم ریخته و حوصله‌م سر رفته و ظاهرا باید یه مدت برم تو شعب‌ابی‌طالب تا از پس مخارجم تا آخر ماه بربیام. تا الان میرسید، از الآن به بعدم از یه جایی می‌رسه.

برا روز زن یه تومن زدن به حساب همکارای فول تایم خانم. هعی، من سر یه کلاس کمتر از قافله جا موندم😂 یه تومن چیز بزرگی نیست ولی با داشتنش حداقل تا آخر ماه استرس نداشتم.

Pmsباعث میشه تنبلی کنم. رو مود تنبلیم‌‌.

زمستون یکسری از همکارامو کمتر از قبل می‌بینم. به این فاصله احتیاج داشتم. نه که همکارای بدی باشن، فقط حس می‌کنم این فاصله برای پرفشنال‌تر شدن صحبت‌های ردوبدل شده‌ی بینمون نیاز بود. خوشحالم.

نباید برای زندگی عجله کنم. عوضش باید از زمانم درست استفاده کنم.

چرا انقدر به لحاظ عاطفی تنهام؟ همیشه از کسایی خوشم اومده که به لحاظ عاطفی دور از دسترس و تقریبا محالن. چه چیزی تو کودکیم باعث شد انتخابام سرشار از بگایی باشه که الآن تو ۲۴ سالگی تقریبا مطمئن باشم احتمال زیاد تا آخر عمر تنها می‌مونم؟!

دلم گذروندن آخر هفته با پارتنر میخواد. صبح جمعه تو یکی از این کلبه نقلی چوبیای وسط جنگل بیدار شی املت درست کنی و تو هوای سرد کیف‌آور پر از مه لذت ببری‌.

حتی حال حموم رفتن و دوش گرفتن هم ندارم. موهامم شونه نکردم امروز. عوضش اتاقمو مرتب کردم، روبالشیم رو عوض کردم و لباس چرکا رو انداختم تو ماشین. همین. بعضی روزا هم زندگی این مدلی دمغت میکنه حالتو می‌گیره. البته امروز یذره آلمانی خوندم و تکالیفم رو فرستادم. با دولینگو هم به جایی رسیدم که فعلا مبحث رو هرچی تمرین می‌کنم یاد نمی‌گیرم. چی بگم والا.

باید یا نابغه باشی، یا پولدار باشی، یا خوشگل باشی تا کارت تو این دنیا راه بیوفته.

جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲
20:10
درحال بارگذاری..

خیلی از کار‌های مفید رو انجام میدم و آخرش انگار دارم دور خودم می‌چرخم. ترسیدم مثل گنجشک بارون خورده.

جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲
17:30
درحال بارگذاری..

مانی مانی مانی

اگر پولدار متولد نشده باشی، پولدار شدن خیلی سخت و زمان‌بره برات. حتی ممکنه غیرممکن باشه.

چهارشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۲
20:31
درحال بارگذاری..

ساعت 10:30 اولین جلسه از ترم جدید کلاس آلمانیم شروع میشه. با تصور اینکه استاد ممکنه کلا آلمانی تو کلاس صحبت کنه، مضطرب نیستم. دیروز هم مضطرب نبودم ولی پریروز چرا. پریروز اولین روز کاریم تو ترم جدید بود و همچنان خستگی ترم‌های قبل روی شونه‌هام بود، بخاطر همین باورش برام سخت بود که تعطیلات تموم شده و دوباره باید برگردم سر روتین خسته‌کننده قبلیم.

فکر‌هایی تو سرمه، ایده‌هایی تو ذهنم که منتظر اجرا شدنن. گاهی انقدر هیجان‌زده میشم که میترسم نتونم ایده‌هام رو روی کاغذ یا حالت اجرایی بیارم. گاهی هم از شدت حجم کار‌ها نمی‌دونم از کجا شروع کنم! شروع همیشه سخته.

باید پاشم، موهام رو گوجه‌ای بالای سرم ببندم و برنامه‌ی امروز رو بنویسم. بعدش صبحونه بخورم و بشینم پای کلاس تا ببینم چهارشنبه من رو به کجا می‌بره.

چهارشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۲
9:45
درحال بارگذاری..

زندگی خیلی شیرین و جالبه. این رو منی میگم که ۶ سال پیش از زندگی بریده بودم. زندگی پر از کشفِ ناشناخته‌هاست. باید شجاع باشی و بری جلو تا کشف کنی. چشیدن طعم رسیدن به خواسته‌ها بعد از فراز و نشیب طولانی عجب دلچسبه. هنوز خیلی راه مونده. هنوز کلی ناشناخته هست که باید برم جلو تا تجربه کنم. به زندگی اطمینان می‌کنم و میذارم دستم رو تو دستش بگیره و خودش جلو ببره.

سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲
16:44
درحال بارگذاری..

خدایا خودت بساز

تو بسازی خیلی قشنگ‌تره 🥰

دوشنبه یازدهم دی ۱۴۰۲
15:46
درحال بارگذاری..

اضطراب مثل پیچک دور رگ و پی من پیچیده و من رو دربر‌گرفته.

امروز اولین روز شروع کاری زمستون من هست. مثل بچه‌ای که باید دست مامانشو ول کنه و بره مدرسه مضطرب و غمگینم. خودم متعجبم از این اضطراب چون برای پاییز یا زمستون این جنس اضطرابو تجربه نکرده بودم.

می‌ترسم انگار که دوباره قراره غوطه‌ور بشم تو اون حجم سختی و استرس. ولی خب، کدوم کار تو این دنیا آسونه که من دربرابر کرگدن شدن مقاومت میکنم؟ به بزرگسالی خوش اومدی بچه.

دوشنبه یازدهم دی ۱۴۰۲
13:2
درحال بارگذاری..

جریان زندگی

زندگی میگذره و هر روز چیز‌های جدید بهم یاد میده.

یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲
13:4
درحال بارگذاری..

می‌فرمایند بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

باید بترسی تا بزرگ شی.

باید مضطرب شی تا بزرگ شی.

جلوی تجربه کردن خودت رو نگیر، حتی اگه مامان و بابا یه عالمه مضطرب باشن. رشد کن، با ترست مواجه شو و بپر.

هیچ اتفاقی نمیوفته. یادته نازیان چی گفته بود؟" برو هیچی نمیشه"

بخش اعظم ترست بابت نگرانی بابا و مامانه‌. اشکال نداره، قرار نیست بخاطر ترس اونها تو از زندگی جا بمونی یا بی‌دست و پا باشی. همه چیز درست میشه، به خودت ایمان داشته باش. تو قوی، تو شجاعی، تو بسیار باهوشی و توانایی حل مسئله بالایی داری. نترس و پرواز کن. قدم‌های بزرگ از برداشتن همین قدم‌های نسبتا کوچیک شروع میشه. میدونم ترس داره، میدونم، تو از پسش برمیای‌.

چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲
8:36
درحال بارگذاری..

زندگی و ترس

سالها پیش یه جمله‌ای رو روی دیوار اتاقم نوشتم. "فقط زمانی می‌فهمی قوی هستی که مجبور بشی." چند روز پیش موقع خارج شدن از اتاق نگاهم افتاد به این جمله و سعی کردم درکش کنم. درک نمی‌کردم تا امروز، تا این ساعت که نگرانم و تجربیات چرتوپرت یکی از دوستامو خوندم.

به خودم میگم هیچ چیزی نمی‌شه. نگران نباش. به والد سرزنشگر درونم تشر میزنم و به خودم یادآوری میکنم که چقدر میخوام مستقل باشم و مستقل بودن دقیقا از همین‌جاها شروع میشه.

باید یاد بگیری بزرگ شی بچه.

چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲
7:17
درحال بارگذاری..

دیشب قبل خواب برام قصه‌ی شنگول و منگول و حبه‌انگور رو گفت. وقتی هم سوال سخت می‌پرسیدم دست به سرم می‌کرد و می‌گفت وسط قصه نپر little goat

تو ورژن قصه‌ش، شنگول و منگول و حبه انگور بچه بز بودن.

چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲
0:10
درحال بارگذاری..

سفر

دیدم از تنهایی سفر کردن می‌ترسم. علتش نداشتن امنیت تو شلوغی بود اونم وقتی همه کار‌ها مثل پیدا کردن لوکیشن و ... رو دوش خودته. ترسیدن از کیف‌قاپ‌ها و جیب‌بر‌ها.

هر‌چی گشتم، تهش رسیدم به زادگاهم. به این خاک. به ریشه این ترس‌ها. من می‌ترسم.

سه شنبه پنجم دی ۱۴۰۲
21:6
درحال بارگذاری..