[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

یادت بمونه!

عاقل باش

هر خانواده‌ای خوب نیست!

هر مادری خیر بچه‌ش رو نمی‌خواد.

عاقل باش

پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۳
12:22
درحال بارگذاری..

تنیدن

حس می‌کنم با تنهایی خودم تنیده شدم.

چهارشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۳
16:58
درحال بارگذاری..

هجوم هورمون ها

غم

جوان ایرانی با آینده سوخته

ماشین های عزائیلی و جیب خالی که حتی نمیتونه ماشین عزائیلی بخره

جوونی که با جیب خالی اینترنت رو بالا پایین می‌کنه تا با پولی که نداره، ارزون ترین ماشین چی میتونه بخره :'(

من ناراحتم

سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳
18:40
درحال بارگذاری..

ما بچه‌هایی که همه میرن و فقط ما با مامان باباهای پیرمون میمونیم خیلی حیوونکیم. باهامون مهربون باشین :')

وقتی شماها درگیر ساختن زندگیتون و خوشی با خانواده جدیدتونین، ما آخریا هنوز تو همون خونه با همون غصه ها که حالا کهولت سن مامان باباها بهش اضافه شده دست و پنجه نرم می‌کنیم. خونه ساکت شده و همه جاش غمگینه. وقتی که بهمون سر میزنید میرید، دوباره خونه یهو ساکت میشه و از قب بدتره شرایط.

دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳
15:22
درحال بارگذاری..

به امید خودت

هر چی تو بخوای

تا حالا که دهنمو هر سری بستی

یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳
23:46
درحال بارگذاری..

زندگی

من واقعا برای ادامه زندگی خسته‌م. کاش میشد مابقی فرصتمونو داد به یکی که تشنه زندگیه، خودمون کنار بکشیم.

شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۳
23:57
درحال بارگذاری..

دلم چیزکیک کاراملی میخواد

با بستنی قیفی تو ماشینی (به بستنی قیفی گفته می‌شود که در ماشین میل می‌شود)

ها، دلم کباب تو جنگل هم میخواد

شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۳
20:19
درحال بارگذاری..

دلیل این همه دوست نداشتنی بودن چیه؟

جمعه هجدهم خرداد ۱۴۰۳
20:49
درحال بارگذاری..

بدیش این بود من بهت احتیاج داشتم و تو نه! تو هیچ وقت نخواستی من رو حتی داشته باشی.

پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳
21:49
درحال بارگذاری..

نه خواهشا اثر قرص نباش

وای من نمیفهمم امشب چه مرگمه

حس کردم به استراحت نیاز دارم، نیاز داشتم دست خودمو بگیرم ببرم گردش، ببرم کافه ولی از تنها نشستن تو کافه و غذا خوردن واهمه دارم. حتی سردرد امون نداد از تختم بیرون بیام آب بخورم. نکنه اثرات قطع قرصه که دوباره انقدر عمییییق پژمرده م؟!

پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳
21:48
درحال بارگذاری..

And I thought you were my home

فکر کنم فراموش کردن من خیلی آسون بود براش! :)

یکی که ازش ناامید نشم لطفا! :)

پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳
21:45
درحال بارگذاری..

چرا همیشه یه جای قضیه می‌لنگه؟!

پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳
21:44
درحال بارگذاری..

اول دبیرستان که بودم، یک روز راننده سرویس مون نیومد. باید سوار اتوبوس جایگزین میشدیم. (سرویس هامون اتوبوس بود که هر کدوم یکی دو تا خیابون ثابت رو ساپورت میکرد.) من و یکی دو تای دیگه از بچه‌ها به راننده جایگزین گفتیم خیابون ما میبری؟ گفت آره. تو گرمای ظهر بهار، ساعت ۲ ظهر تو خیابونای خلوت شهر داخل اتوبوس می‌گشتیم. دونه به دونه بچه های دیگه پیاده شدن جز ما. تهش اواخر خیابونمون ما رو پیاده کرد و گفت تاکسی بگیرید. ساعت چند بود، ۳:۳۰ ظهر.

خانواده م خونه نگران بودن. اون موقع من گوشی نداشتم که بهم زنگ بزنن یا ببرم مدرسه (ممنوع هم بود).

وقتی برگشتم خونه، کله م از آفتاب داغ کرده بود، گرسنه و خسته و تشنه بودم. خانواده م بخاطر دلواپسی که کشیدن تصمیم گرفتن بیاد مدرسه. نمیدونم خانواده بچه های دیگه که باهام بودن چه کردن. ولی من بابام اومد مدرسه. جریان رو به ناظم گفت. ناظم جلو چشم خودم علنا به بابام گفت دخترت دروغ میگه. من بدهکار شدم. بابام هم بدهکار شد. اصن حمایتم نکرد. فقط اومد رفع تکلیف کنه اونم چون خواهرم سفت و سخت ایستاد که برو مدرسه!

خیلی جاها تو مدرسه بابام میومد و من بدهکار میشدم. مدافعی نداشتم. یادمه یه روز کارد به استخونم رسید. شخصا با مدیر صحبت کردم. مدیر حق رو بهم داد، آروم شدم و تا مدتها این اتفاقا رو یادم رفت.

الان حین نوشتن این یادم اومد که اول دبستان چی شد. حوصله ندارم بگم. خسته تر از اونم بخوام تعریف کنم.

فقط من امروز وقتی ۲۴ سال و ۶ ماه از عمرم گذشته، به شاگرد یازده دوازده سالم حسودیم شد. چون مامانش امروز اومد تو سالن محکم پشت دخترش ایستاد و داد و هوار کرد که چرا به حجاب دخترم گیر میدین.

حال جسمیم درست مثل اون روزیه که تو گرما تو آفتاب مونده بودم بخاطر راننده سرویس گه. سالها گذشته و من امروز این داغ برام تازه شد. چند قطره اشک ریختم. نمیدونم خجالت بکشم که با این سن و مقامی که دارم، دارم به یه نخود ۱۱ ساله حسادت میکنم یا نه. من دلم میخواد یکی برای دفاع از من فریاد بکشه. نه که توهینی که بهم شده رو زیرسیبیلی رد کنه بگه تو مقصری. من حالا تو ۲۴سالگی دیر میفهمم که باید بخاطر رفتار یکی بهم برمیخورد. من گاهی حواسم نیست حق ناراحت شدن از بقیه رو دارم. چون کسی پشتم نبود که یادم بیاره با ارزشم و ازم دفاع کنه.

حتی وقتی مربی رانندگی بیشعورم سرم داد میکشید، بعد از چند جلسه فهمیدم باید بهم بربخوره. حتی وقتی عنوانش کردم، همراهام که تو ماشین بودن تازه فهمیدن باید پشتم باشن. با این تفاوت که دیگه من بزرگ شدم و وظیفه اونا نیست ازم حمایت کنن. ولی من دلم میخواد یکی بخاطر من سر بقیه داد بکشه.

پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳
18:51
درحال بارگذاری..

سرم سنگینه و درد می‌کنه

دقیق نمیدونم چه مرگمه

پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳
18:16
درحال بارگذاری..

راستش این دنیا اصلا دنیای خوبی نیست.

گاهی وقتها از کار کردن تو محیط بیرون بخاطر ناعدالتی‌ها، حق خوری ها و حسادت‌های بقیه زده میشم.

چی بگم.

پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳
17:26
درحال بارگذاری..

امشب آخرین تکه یک چهارم فلوکسامین رو خوردم. نمیدونم با قطع کردنش سکندری میخورم یا اوج میگیرم.

سه شنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۳
23:26
درحال بارگذاری..

امشب ادای من رو درمیاورد :)

یعنی چی از من نگفتی به دوستت؟ کم گفتی؟ چیا گفتی؟ حتی یه جمله هم نگفتی؟ یعنی بی اهمیتم؟ :)))))

یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳
1:4
درحال بارگذاری..

موقعیت:

خوابت میاد، تکالیف آلمانیت رو انجام ندادی و باید تکلیف حل کنی و بشینی سر کلاس.

شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳
9:1
درحال بارگذاری..

من واقعا از استرس های این شغل کیری خسته م.

شغلی که با ارباب رجوع سرکار داری دیوانه کننده ست، حتی اگر ارباب رجوع والدین دیوانه فرزندی باشن که معتقدن بچه شون نخبه ست و معلم‌ها اشتباه میکنن میگن درس بچه تخمیه.

واقعا اعصابم از سروکله زدن با یه مشت کودک و نوجوان درگیر بحران بلوغ و بی تربیت خط خطی شده.

از این شغل فرسایشی خسته‌م.

باید به طور جدی دنبال شغل خوب بگردم که محیط کار تاکسیکی نداشته باشه، اعصاب خوردی و استرس نداشته باشه.

اکثر شغل ها متاسفانه همینطورن، ولی خب میدونی، درآمد و مزایای اونها کجا درآمد و پاداش‌های نداده ما کجا.

چهارشنبه نهم خرداد ۱۴۰۳
14:59
درحال بارگذاری..

من دلم میخواد بشینم تو ماشین و بزنیم به دل جاده های سبز سوادکوه‌. دلم موزیک و ریلکس کردن از جاده هاش رو میخواد. دلم میخواد از دود سفیدی که از اون دوردورا از دل کوها بلند میشه فیلم بگیرم. من دلم سوادکوه میخواد و گوربابای دل من.

دوشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۳
9:34
درحال بارگذاری..

ایمپو یه جوری پیام های مهربونانه میفرسته که گاهی شک میکنم واقعیه این پیامها؟ یعنی کسی با یکی اینطوری برخورد میکنه؟

باز خوبه حداقل من اپلیکیشنشو دارم که رندوم از این چیزا بشنوم.

درسته پولیه، ولی پول میدم از این پیام‌ها بگیرم.

دوشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۳
9:18
درحال بارگذاری..

بین ۸ تا ۹ جلسه طول کشید تا بفهمم مربی رانندگیم چقدر مریض، رو مخ و نابلده. چند متری تقاطع تازه میگه بپیچم چپ یا راست. یعنی طی چند ثانیه باید هم سرعت رو تنظیم کنم، هم فرمون، هم جا بگیرم، هم دنده و هم راهنما بزنم. مگه ۵۰ متری نباید راهنما بزنم؟ پس چرا دیر میگه و تازه تشر هم میزنه با دست اشاره کردم. دست منو نمیبینی؟ یعنی من هنرجو هم باید چشمم به آینه باشه هم جاده هم ماشینا هم دست مربی :/

بیشتر رانندگی صرف جر و بحثه که منظور هم رو بفهمیم. امروز گفت برو ۱. داشتم سرعت کم میکردم دنده عوض کنم گفت چرا سرعت کم کردی؟؟؟ برو لاین ۱.

رسما امروز گفت دیوانه م کردی. منم تو دلم میگم خسته م کردی.

بهشم گفتم ضعیفم. همچنان موقع روشن کردن خاموش میکنم. یبار سرم داد کشید خاموش کنی خودم کلاچ میگیرم. از استرس و نابلدی ۲ بار پشت هم خاموش کردم.

امروز گفت کنار دیوار نرسیده به سوپرمارکت پارک کن. گفتم در هست اشکالی نداره؟ گفت عیب نداره.منم با خیالت راحت کنار در پارک کردم. دعوام کرد که چرا کنار در پارک کردی. گفتم اجازه دادی بهم. گفت اجازه ندادم، در برای رفت و آمده.

تو همون کوچه دید ماشین دیگه از آموزشگاه خودشون داره دوبل یاد میده. گیر داد دوبل یاد بده. گفتم من هنوز ساده ترین چیزارو بلد نیستم، چه فایده ای داره؟ بزور جلو چشم همکارش یه دوبل زد که نشون بده من عقب نیستم.

بماند بعضی وقتها کل کل سر چاله داریم. من میخوام بندازم بین ۲تا چرخ میگه از بغل برو. فرداش میخوام از بغل برم میگه بنداز بین ۲ چرخ. میگه سبقت بگیر، میگم پیچه ماشین داره میاد دید ندارم، خودش عصبی فرمونو میگیره از بین ۲ تا ماشین رد میکنه.

امروز بهش گفتم من بلد نیستم تقصیر تو نیست. که انقدر فکر نکنه قراره بعدا پیش همکاراش بگم این بده و ولم کنه. انقدر نگه من همه رو بهت یاد دادم تو نمیگیری.

واقعا خسته شدم. حالم از رانندگی بهم میخوره. از دوبل مثل سگ می‌ترسم. از مربیم متنفرم. از حس ترس در حد تهوع و اسهال که بخاطر مربیم قبل تمرین رانندگی بهم دست میده متنفرم. از اینکه میبینه فرمونو میچرخونم ولی میگه نمیچرخونی متنفرم. از پدال کلاچش که خیلی پایینه و پام نمیرسه متنفرم. از اینکه ترافیک رو زیاد باهام تمرین نمیکنه و امروز به زور خودمو تو ترافیک انداختم متنفرم.

دوشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۳
9:16
درحال بارگذاری..

چرا هیچ وبلاگی برام باز نمیشه؟! خسته شدم از بلاگفا اه

شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۳
10:40
درحال بارگذاری..

این هورمونای کثافت میتونن کاری کنن یهو دلم گریه بخواد.

چتونه خب اه

شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۳
10:40
درحال بارگذاری..

باز چه بلایی گرفته بلاگفا

اه

شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۳
1:49
درحال بارگذاری..