قالبم که پرید انگار یه بخشی از هویتم اینجا پرید. نوشتن اینجا رو دوست دارم. انگار تو یه بعدازظهر گرم تابستونی رفتی نشستی کنج یه دیوار کاهگلی و تند تند داری با خودکار تو دفترچه ت مینویسی!
روزای سختی رو گذروندم و همچنان دارم میگذرونم. میخوام رها باشم، میخوام بیدغدغه باشم، میخوام برم و هرگز پشت سرم رو نگاه نکنم!
جلسات تراپیم رو ادامه ندادم چون با تراپیستم نمیشد درست ارتباط برقرار کنم. مدام جلسات بی نتیجه پیش میرفت و فقط پول هنگفتی از جیب من خارج میشد. با اینکه با این مبلغ میشد جلسات بیشتری رو پیش تراپیست سابقم برم. هرچند قبلی راهکاری نداشت، همدردی سطحی داشت و فقط میگفت رها کن و برو.
کاش پول رها کردن داشتم. کاش همت کنم سال بعد تافلم رو با نمره خوب بگیرم و بتونم آلمانیم هم تا b1 یا در خوشبینانه ترین حالت b2 برسونم و ترک وطن کنم. کاش تحصیلی یا شغلی بتونم برم.
زندگی سخته. خیلی هم سخته. من اگر ۵۰۰ میلیون داشتم، بی دغدغه فقط رها میکردم و مدتی برای زبان میخوندم و بعد تمرکزم رو روی اپلای میذاشتم. توی مسیر مهاجرت خیلی تنهام و هیچجوره کمک ندارم. خدایا، نمیشه از آسمون یه کمک بفرستی؟ :)