[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

Scheiß drauf

به درک که وامم جور نمیشه

به درک که فردا بعد چند هفته بدبختی و قطره چکنونی دیدن، بازم نمیشه مثل ادم خواهرزاده م رو ببینم

به درک که فردا صبح زود باید برم سرکاری که بیگاریه و پولم کفاف نمیده

به درک که فردا روز سختیه و بازرس میاد از اول تا اخر تک تک حرکاتم رو چک کنه

به درک که همیشه قروقاطبه

به درک که پول ندارم

به درک

چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳
22:48
درحال بارگذاری..

سهراب موس طلا

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳
21:58
درحال بارگذاری..

خوشحالی در وجود تو نیست، در اطراف توست

زندگی یه جوون در آستانه ۲۵سالگی در ایران:

در جستجوی وام، درجستجوی پول جمع کردن برای ایجاد اعتبار بانکی، در خشم از خر فرض شدن توسط رئیس شعبه بانک مهر ایران کوفتی، در تلاش برای رفتن با دو جیب خالی، با قلبی تکه تکه شده از درد، غم و خشم.

جدی خیلی وقته هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه.

چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳
21:57
درحال بارگذاری..

رفتن تا به ابد

قالبم که پرید انگار یه بخشی از هویتم اینجا پرید. نوشتن اینجا رو دوست دارم. انگار تو یه بعدازظهر گرم تابستونی رفتی نشستی کنج یه دیوار کاهگلی و تند تند داری با خودکار تو دفترچه ت می‌نویسی!

روزای سختی رو گذروندم و همچنان دارم میگذرونم. میخوام رها باشم، میخوام بی‌دغدغه باشم، میخوام برم و هرگز پشت سرم رو نگاه نکنم!

جلسات تراپیم رو ادامه ندادم چون با تراپیستم نمیشد درست ارتباط برقرار کنم. مدام جلسات بی نتیجه پیش میرفت و فقط پول هنگفتی از جیب من خارج میشد. با اینکه با این مبلغ میشد جلسات بیشتری رو پیش تراپیست سابقم برم. هرچند قبلی راهکاری نداشت، همدردی سطحی داشت و فقط میگفت رها کن و برو.

کاش پول رها کردن داشتم. کاش همت کنم سال بعد تافلم رو با نمره خوب بگیرم و بتونم آلمانیم هم تا b1 یا در خوشبینانه ترین حالت b2 برسونم و ترک وطن کنم. کاش تحصیلی یا شغلی بتونم برم.

زندگی سخته. خیلی هم سخته. من اگر ۵۰۰ میلیون داشتم، بی دغدغه فقط رها میکردم و مدتی برای زبان میخوندم و بعد تمرکزم رو روی اپلای میذاشتم. توی مسیر مهاجرت خیلی تنهام و هیچجوره کمک ندارم. خدایا، نمیشه از آسمون یه کمک بفرستی؟ :)

سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳
10:27
درحال بارگذاری..

دوشنبه ها

دوشنبه ها فقط منتظرم دو تا کلاسم تموم بشه برم خرید و به کارای عقب مونده م برسم.

دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳
16:2
درحال بارگذاری..

جدی کسخلم اگه دنبال وام و کارگزاری نرم.

دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳
11:19
درحال بارگذاری..

به تراپیستم پیام دادم دیگه نمیخوام ادامه بدم و این حرفها.گفت چرا گفتم تاثیر ندیدم. وویس فرستاده که یا ریده بهم یا میخواد باز خرم کنه.

زنک میگه من تراپیست تو و خواهرت همزمان باشم! با اون نگاه و همدردی فیکش.

جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳
21:52
درحال بارگذاری..

هر وقت که آهنگ تمام عاشقای آصف رو گوش میکنم دلم میخواد شب عروسیم باشه و اون وسط با لباس سفید برق برقی و اکلیلی با داماد در حال رقصیدن باشم

عااااااشق آهنگشم🫠😭🤌

جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳
12:23
درحال بارگذاری..

به بابا میگم فلان کارو بکن درامدت بیشتر میشه. گوش نمیکنه.

لج میکنم میگم ماشین میخوام. نه به خاطر خودم، به خاطر تو که نصف شب حالت بد میشه و هیچ کاری نمیتونم بکنم تا دم صبح که ماشین پیدا کنم.

میگه فلان پول برای جهیزیه خواهرته!

میگم من اصن حرفی از اون پول نزدم!!!!!!!!

خدایا. یا بهم صبر بده یا پول کندن و رفتن از این دیوونه خونه. هیج وقت نه اولویتشون بودم نه حرفمو شنیدن. همش هم تهش با مخ خوردن تو دیوار و به رو خودشون نیاوردن من قبلش هشدار داده بودم! بغض بدی دارم لعنتی. یه چیز کوفتی رو تو این زندگی برام درست کن لاقل لامصب

جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳
12:10
درحال بارگذاری..

صبح جمعه پا شدم رفتم بخیه بکشم. بعدش رفتم داروخونه و قرص برا مامان گرفتم. بعدش رفتم بازار و لیموی ترش و شیرین، لبو و شلغم خریدم. اومدم خونه و یکم از میوه ها رو شستم و دادم مامان بابا بخورن. لبوها رو هم پوست کندم با یکم شکر انداختم تو یه قبلمه کوچیک تا بپزه.

اتاقم رو جمع و جور کردم و پوست صورتم بخاطر اصلاح سر صبح میسوزه.

صبح جمعه ست و بقیه یا مهمونی هستن یا تفریح و استراحت. من اینجا گیر افتادم با یه پیرزن و پیرمرد.

کاش لاقل ماشین داشتم میرفتم رانندگی تمرین میکردم. کاش یکم پول داشتم میشد برم تفریح و خوشگذرونی با همسن و سالام.

چرا شرایط من به جای بهتر شدن بدتر میشه؟!

من دلم ماشین میخواد و پول ندارم. کاش حداقل تو رابطه عاطفی بودم دلم به یه چیزی خوش بود.

جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳
12:7
درحال بارگذاری..

آیا چنین معضلاتی فقط در ایران وجود داره؟

یسری خانواده هاب زبون نفهم، مریض، حسود، پر از عقده، سیاه دل، دو رو و جاهل معلم رو از کارشون بیزار میکنن. همین ها دقیقا همون هایی هستن که پزشک سر میبرن و به زور آنتی بیوتیک میخوان. از ماست که برماست. بِکشید احمق های ناآگاه که نه به وظیفه طرف مقابلتون آگاهید و نه حق و حقوقتون ولی زبونون چندین متر درازه.

از ته قلبم امیدوارم همون طور که مایه دلزدگی، خستگی و ناراحتی بقیه میشن، خودشون اذیت بشن تا سر پوکشون به سنگ بخوره.

چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۳
20:56
درحال بارگذاری..

بالاخره بعد دو روز شکمم کار کرد.

تبریک به ملت بزرگ ایران

چی بود اون ویروس

چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۳
13:12
درحال بارگذاری..

ولی مشکل از منه که تنهام. اما، تنها تر شدنم از من نیست.

شنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۳
22:15
درحال بارگذاری..

مرگ

حس دلشوره اون شبی رو دارم که عزیز فوت کرد.

به شدت نگرانم. میترسم گرگ و میش صبح دوباره از دست بدم. میترسم. خیلی میترسم. هزار و یک فکر هجوم میاره به سرم. میترسم.

شنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۳
22:2
درحال بارگذاری..

درحالیکه روز اول پریودمه و از دیشب سرما خوردم و تا ۹ شب بودم سرکار و باید ۷ پا میشدم دوباره برم سرکار، روز گهی رو تجربه کردم.

پنجشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۳
9:15
درحال بارگذاری..

روز به روز بیشتر مبرهن میشه که چقدر ماشین احتیاجه برام.

پنجشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۳
7:51
درحال بارگذاری..

فقط دلم میخواد زودتر هفته دیگه بشه برم بخیه هامو بکشم بلکه دردش کمتر بشه 🥲😭💖

چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳
21:49
درحال بارگذاری..

منتظرم کلاس آلمانیم تموم بشه و درد دندونم کمتر بشه.

بخیه های لثه‌م یجورین

چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳
11:18
درحال بارگذاری..

برای فردا ساعت ۳ و ربع وقت بوتاکس پیشانی گرفتم. دیگه وقتی مامانم رو خط اخم پیشونیم حساس میشه زودی نوبت گرفتم😭🥲

دلم یه آخر هفته میخواد که ریلکس باشم ولی چرا نمیاد🥲

پنجشنبه بعدی که باید بیشتر از همیشه سرکار بمونم. یعنی تا۲

چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳
11:14
درحال بارگذاری..

درد توی لثه‌م همچنان از جمعه پابرجاست.

دارم نگران و کلافه میشم😭

چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳
11:5
درحال بارگذاری..

راز دوست داشته نشدنم رو فهمیدم. اخلاقم.

صبح همه دختر خوشگلای خوشبخت بخیر

همه خانومیای خوش اخلاق و مهربون که مثل من ربات آهنی و گند و تلخ و عصبی نیستن.

دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳
10:28
درحال بارگذاری..

پس مشکل منم

عین یه پیرزن خرفت دردسرساز که فکر میکنه کارش درسته!

باید خودم رو برطرف کنم. کجا برم؟ چیکار کنم؟ تو محیط جدید همین باشم چی؟

دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳
10:27
درحال بارگذاری..

چه شب گهی رو گذروندم

دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳
10:16
درحال بارگذاری..

ولی جدی انقد حالم ناخوشه که تو رابطه بودن هم حالمو خوب نمیکنه.

دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳
10:15
درحال بارگذاری..

شدت غمم انقدر زیاده که خوابم نمیبره.

به نقطه ای از بزرگسالی رسیدم که چاره ای نیست جز گذر زمان. زمان باید بگذره و این غم کمرنگ بشه.

از چیزی که این روزهای اخیر به سرم اومد ترسیدم! از خودم ترسیدم و با خودم بیگانه شدم! چند بار طی روز میخندیدم؟ چند تا دلخوشی داشتم و دلخوشی هام چی بود؟

با چشم های سرخی که پشت پلکش ورم کرده مشخصه که فردا باید خط چشم مشکلی کلفت بکشم. کاش میشد قایم بشم برم زیر پتو هیشکی منو پیدا نکنه.

دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳
2:44
درحال بارگذاری..

تا الان بی صدا گریه کردم.

دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳
2:2
درحال بارگذاری..

وای خدایا من اصلا حالم خوب نیست!

دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳
0:56
درحال بارگذاری..