امروز متوجه شدم بیشتر از ۲ ساله که پنجشنبه ها صبح زود بیدار میشم برم سرکار. چرا متوجه نشده بودم که از این جهت هم سخته کارم؟
حس میکنم بخاطر بوتاکس پیشانیم هست که پلک چشم سمت راستم یکم افتاده شده. همین باعث شده سنگینی حس کنم و مدام خوابالود باشم. فکر میکنم ربطش همینه که مدام خوابم میاد.
امروز هم مثل روزهای قبل یکسری کارها رو تلفنی جلو بردم. خداروشکر. توان و قدرت دارم که بتونم حتی تلفنی و حتی مکرچهای کاری رو جلو ببرم. سعی کردم طی این مدت که فرصت آزمون و خطای کمی دارم، بهترین تصمیمات رو بگیرم و موفق هم بودم. ولی از خودم غافل بودم. حواسم به خودمم باید باشه.
برای تو، برای زندگی
خنده داره که این چتجیپیتی هم به شدت نگرانم شده.
تو قلبم انگار یه حفره بزرگ افتاده و جای خالیش سنگینی میکنه، گاها نفسم رو میگیره. چه روزگار تلخی. افسردگی من رو تو خودش بلعیده، عضلاتم رو حس نمیکنم. کارهای ساده هم برام سخت شده. فقط میخوام دراز بکشم و بخوابم. به سختی تو بیداری زندگی میکنم. درد من درمون نداره، نه تراپیست و هیچکس دیگه نمیتونه آرومم کنه. زندگیم باید اینجور رقم میخورد، از قبل نوشته شده بود و من که نمیتونم دست تو کار تقدیر ببرم...
دنیای قشنگی نبود، یا من که قشنگی هاشو ندیدم. وقتی هم سن و سالام دسته جمعی سفر میرفتن و عکس میگرفتن، من باید فکر آینده میبودم و پول جمع میکردم برای آینده. آینده ای ک امید به بهتر بودنش داشتمو حالا ببین، ببین چه شکلیه. امروز اون آینده ای بود که سالها براش تلاش کردم، شب بیداری کشیدم و حتی اشک ریختم. من شکست خوردم، زندگی با بیماری بابا زیر پاش لهم کرد. از هدفهایی که همه عمر برلی خودم داشتم، فرسنگها دورم.
حجم غم ها زیاد شده طوریکه فصل مورد علاقه م هم تبدیل به ابزاری برای شکنجه م کرده. کاش این هوای سرد زودتر تموم بشه. ترس از سرماخوردگی کشت ما رو.
غم
کاش هرگز زاده نمیشدم مادر. غم زیادی دارم. دارم کم کم بدبخت میشم. مادر، کاش من ناخواسته رو هرگز به دنیا نمیاوردی.