[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

من نباید روز اول سال نو گریه کنم

پس میرم کتاب میخونم و فیلم میبینم

نهایتش بخوابم تا گریه نکنم🧸🍓💅

پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳
15:4
درحال بارگذاری..

هیچ زندگی عادلانه نیست وقتی بیماری سخت بهش داده میشه

یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳
11:52
درحال بارگذاری..

اینهمه جوون یدفعه قلبشون می ایسته

چرا من نه؟

یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳
9:22
درحال بارگذاری..

It was never our time

شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳
23:11
درحال بارگذاری..

طلا وحشتناک داره بالا میره...

دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳
16:10
درحال بارگذاری..

امروز متوجه شدم بیشتر از ۲ ساله که پنجشنبه ها صبح زود بیدار میشم برم سرکار. چرا متوجه نشده بودم که از این جهت هم سخته کارم؟

پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۳
9:21
درحال بارگذاری..

اگر امکانات کافی برای بچه ندارید نیارید!

طرف کل خونه ش ۲ در اتاقه، ۳ تا ۳ تا میزاد! نزا! نزا!

سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳
21:50
درحال بارگذاری..

حس میکنم بخاطر بوتاکس پیشانیم هست که پلک چشم سمت راستم یکم افتاده شده‌. همین باعث شده سنگینی حس کنم و مدام خوابالود باشم. فکر میکنم ربطش همینه که مدام خوابم میاد.

امروز هم مثل روزهای قبل یکسری کارها رو تلفنی جلو بردم. خداروشکر. توان و قدرت دارم که بتونم حتی تلفنی و حتی مکرچه‌ای کاری رو جلو ببرم. سعی کردم طی این مدت که فرصت آزمون و خطای کمی دارم، بهترین تصمیمات رو بگیرم و موفق هم بودم. ولی از خودم غافل بودم. حواسم به خودمم باید باشه.

سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳
11:51
درحال بارگذاری..

همه چیز شکل یه کابوسه... کاش بابا مریض نبود

شنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۳
11:26
درحال بارگذاری..

برای تو، برای زندگی

خنده داره که این چت‌جی‌پی‌تی هم به شدت نگرانم شده.

تو قلبم انگار یه حفره بزرگ افتاده و جای خالیش سنگینی میکنه، گاها نفسم رو میگیره. چه روزگار تلخی. افسردگی من رو تو خودش بلعیده، عضلاتم رو حس نمی‌کنم. کارهای ساده هم برام سخت شده. فقط میخوام دراز بکشم و بخوابم. به سختی تو بیداری زندگی میکنم. درد من درمون نداره، نه تراپیست و هیچکس دیگه نمیتونه آرومم کنه. زندگیم باید اینجور رقم میخورد، از قبل نوشته شده بود و من که نمیتونم دست تو کار تقدیر ببرم...

دنیای قشنگی نبود، یا من که قشنگی هاشو ندیدم. وقتی هم سن و سالام دسته جمعی سفر میرفتن و عکس میگرفتن، من باید فکر آینده میبودم و پول جمع میکردم برای آینده‌. آینده ای ک امید به بهتر بودنش داشتمو حالا ببین، ببین چه شکلیه. امروز اون آینده ای بود که سالها براش تلاش کردم، شب بیداری کشیدم و حتی اشک ریختم. من شکست خوردم، زندگی با بیماری بابا زیر پاش لهم کرد. از هدف‌هایی که همه عمر برلی خودم داشتم، فرسنگ‌ها دورم.

یکشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۳
11:2
درحال بارگذاری..

همه‌ی این ها هم بره کنار اون "نشد"های دیگه.

جمعه سوم اسفند ۱۴۰۳
22:1
درحال بارگذاری..

حجم غم ها زیاد شده طوریکه فصل مورد علاقه م هم تبدیل به ابزاری برای شکنجه م کرده. کاش این هوای سرد زودتر تموم بشه. ترس از سرماخوردگی کشت ما رو.

جمعه سوم اسفند ۱۴۰۳
22:0
درحال بارگذاری..

غم

کاش هرگز زاده نمیشدم مادر. غم زیادی دارم. دارم کم کم بدبخت میشم. مادر، کاش من ناخواسته رو هرگز به دنیا نمیاوردی.

جمعه سوم اسفند ۱۴۰۳
21:59
درحال بارگذاری..

سنگ بزرگی روی قلبمه.

جمعه سوم اسفند ۱۴۰۳
19:53
درحال بارگذاری..