[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

مدیریت مالی صفر عزیزم

این لپ تاپه که ده قرنه فقط دنبال اینم سفارش بوم دستم برسه، افزایش قیمت خورده. ۵۰۰ از اونطرف کم داشتم، ۵۰۰ هم الان رفته روش، علنا یه تومن سر این کم اوردم. حالم بهم خورده قشنگ سرش، برسه دستمم اگه مجبور نبودم نگاشم نمیکردم

از اونطرف بخوام تایم لیزرمو جابجا کنم فشار مالیم کمتر شه بیوفته بعد واریز حقوقم، میترسم اون تایم پریود شم. یعنی قشنگ همه چیم به همه چیم میاد.

دارو و دکتر رفتنامم بماند!

یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۲
13:26

۲ روز مونده به واریز حقوقم چنان کفگیرم به ته دیگ خورده که نمیدونم از کی قرض بگیرم.

کیرم تو این نظم مالیم

یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۲
13:22

اعصابم به شدت خورده

روز گهی رو شروع کردم

هر آن میتونم از عصبانیت بغض کنم

خسته شدم

خسته شدم

خسته شدممممممممممممم

یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۲
11:5
درحال بارگذاری..

چند روزی میشه که استرس "از دست دادن" دارم.

شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۲
22:13

انقدر زندگیم از نظم خارج شده که کنترلش از دستم در رفته

به هر چیزی چنگ میزنم ذهنم آروم بشه

دریغ از ذره ای نتیجه و بهبود

حتی تپق میزنم تو حرف زدن

از زندگی جا موندم

چجوری این آش شلم شوربا رو درست کنم؟؟؟؟؟

پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۲
0:24
درحال بارگذاری..

زشت

امشب با دوستم سلفی دوتایی گرفتیم

عکسا رو فرستاد دیدم واااای! چقدر من پیر و تکیده شدم!!! چقدر فرم چهره م زشت شده! چقدر این چهره رو نمیشناسم! این موهای بی حالت منه؟؟؟ این چونه منه؟ این خط لبخند منه؟؟؟؟؟ چقدر پییییر!!! باور نکردنیه این منم!!!! چرووووک!!!!

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲
22:28

من خسته شدم از صبر کردن و دندون رو جیگر گذاشتن و نشدن اونچه که ذوقشو دارم آقای قاضی

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲
22:22

انقدر خالی ام که دلم دیگه هیچ چیز بزرگی نمیخواد

فقط منو برای ساعتی از اینجا دور کن

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲
21:59
درحال بارگذاری..

دلم میخواد یه قدم بکشم عقب، پشت یکی قایم بشم با خیال راحت بگم تو کارامو انجام بده. من خسته شدم از بار این همه مسئولیت رو دوشم.

نیست چنین کسی، پس همه دغدغه ها و استرس هام سردرد میشه میره تو کله‌م.

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲
21:57
درحال بارگذاری..

خسته‌م

من از این رنج همیشگی خسته‌م

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲
21:33
درحال بارگذاری..

کلینیک لیزرمو عوض کردم

یه وقت ماساژم گرفتم

حس بهتری دارم الان

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲
14:49
درحال بارگذاری..

برق رفته و طبق معمول باتری گوشی من زیر ۳۰ درصد

یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲
14:57
درحال بارگذاری..

مثل اون آغوشی که تو کافه راد داشتیم

"چند سال قبل کسی تعریف می کرد: «وقتی
پدرم نفس های آخرش رو می کشید کنارش بودم.
صدام کرده بودن که بیام و کنارش باشم. دستش گرم بود، هنوز گرم بود. دستش رو گرفتم. خیلی محکم. چشمامو بستم و سعی کردم همه ی گرمی دستش رو جایی از حافظم نگه دارم.
حفظ کنم گرمای دستش رو برای روزایی که نیست، برای همه ی باقی عمرم.»
بعدها جمله ی «حفظ کنم برای باقی عمرم» رو جایی عمیقا درکش کردم.
روزی که بعد چند سال باید با یک نفر خداحافظی می کردم. تصمیم اون بود.
بارها خداحافظی کرده بودیم از هم، ولی این آخری فرق داشت و من، تا آخرین لحظه باور نمی کردم.
وقتی فهمیدم تصمیمش جدیه، به ناچار و برای آخرین خواهش، ازش خواستم که بغلش کنم.
مگه چقدر میشه بغل کردن کسی رو طولش داد؟
تاحالا آدمها تو آغوش کسی پشیمون هم شدن؟
«حفظ کنم برای باقی عمرم» رو اون لحظه چشیدم.
صورتش اون طرف صورت من بود، اما می تونستم بفهمم که غمگین نیست.
یا اگر هست فراریه از غم.
سعی کردم حفظ کنم همه ی گرمای آغوشش‌ رو، برای همه ی باقی عمرم و بعد از جلوی چشمام دور شد و رفت.
دلم میخواد برم و کسی که چند سال قبل اون حرفو‌ بهم‌ زد پیداش کنم. ازش بپرسم تو خواستی حفظ کنی اما چقدر گرمای دست پدرت تو حافظت موند؟
ازش بپرسم این حفظ کردن ها فراموشی هم دارن؟
متوجه شدم دست دیگه ای رو گرفته. نمی دونم درست باشه من این چیزها رو از اون حفظ باشم..."

یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲
13:28

تکیه‌گاه

ولی حس میکنم گاهی وقتها لازمه یکی باشه که کارها رو با خیال راحت بسپری بهش و دغدغه‌هات رو کمتر کنی.

من بعضی وقتها از شدت فشار کارها، سردرد وحشتناک میگرفتم، راحت نمی‌خوابیدم و ... .

یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲
10:36
درحال بارگذاری..

بهش گفتم:" دقت کردی مراقبت از جسم و روح چقدر سخته؟ من جدیدا متوجه شدم مراقبت از خودم برام خیلی سخته."

گفت:" مراقبت از روحت که وظیفه منه."

مثل یه آبنبات شکری از شعف آب شدم

یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲
10:35

سراپا و سرتاسر خشمم

روز تلافی میرسه؟ تلافی آرومم میکنه؟ یا حتما باید به خاک سیاه بنشونمش خیالم راحت شه؟

یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲
10:32
درحال بارگذاری..

حس غم دارم

به سه ماه قبل نگاه می‌کنم، به ظلمی که بهم شد فکر میکنم و خشم از وجودم مثل آتیش زبونه میکشه.

چیکار کنم خشمم بره؟ یک سری چیزها هست هرگز فراموش نمیشه‌‌. غمگینم.

کلمه‌ای هست که تسکینم بده؟ این حق پایمال شده من ...

شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲
21:32
درحال بارگذاری..

واقعا حالم بده از ارتباط با آدم‌های توخالی پوچِ گهِ پرمدعای درب و داغون

امیدوارم بمیرید

شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲
19:3
درحال بارگذاری..

حتی صحبت رسمی و چند جمله‌ای خیلی کوتاه با یکسری‌ها حالم رو بد میکنه

چقد متنفرم ازشون

نکبتیای لجن گرفته گه

شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲
19:2
درحال بارگذاری..

پیام اومده که وامم اوکی شده و کارمند بانک زنگ زده بهم و احتمالا تا فردا هم واریز میشه. احتمال زیاد تا فردا حقوق محل کار دومم واریز میشه و جمع اینا مبلغ خیلی زیادی میشه و من خیلی خوشحالم که الان جور شد.

باتشکر از رئیس بانک ملت شعبه طالقانی که انقد همراه بود، دمش گرم.

شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲
9:34
درحال بارگذاری..

کیوت قشنگ

اینکه کارایی میکنه که فقط مختص منه برام قشنگه.

گوگولی بامزه :)

چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۲
22:51

اهم

خبرهای کوتاه؛

۱. خیلی اتفاقی، وقتی راننده داشت دور برگردون بزرگراه رو دور میزد، قاطعانه به این حرف یکی از معلم های زبان قدیمم افتادم که فارسی رو توتالی کنار گذاشت. اون از استادش شنیده بود که این کار خوبیه. من تا همین الان گارد داشتم که نه، فارسی قنده، بی عرضه ها زبان مادریشونو برای یه زبان دیگه کنار میذارن. اما الآن، گاردم رو شکستم هیچ، از زبان فارسی هم خشمگینم حتی به خاطر این حال و روز .

۲. مسئول شعبه هم ترسیده ازم، هم ازم بدش میاد و ظاهر رو حفظ میکنه. من؟ واقعا به کتفمم نیست!

۳. با تموم شدن این هفته، پرونده سختیای تابستونمم بسته میشه.

۴. مدیر دومم، باهام درد و دل کرده. تصور اینکه اون طرف میز، یه مرد ۳۴ ساله نشسته که داره از دلواپسی هاش برای خانومش میگه wierd ئه. همزمان، connection عمیق بین دو زوج رو نشون میداد. نایس

۵. نمی دونم چی پیش میاد. از استواری قدم هام آینده مطمئن نیستم.

۶. سریال sex education رو این ماه شروع کردم و تازه تموم کردم. اتفاقی متوجه شدم سیزن چهارش تا آخر همین ماه شهریور میاد. I feel lucky

۷. احساسات عجیبی رو تجربه می‌کنم.

۸. با دوستام کم حرف شدم. نمیدونم چی شده. حرفم نمیاد. موضوعی برای صحبت پیدا نمی‌کنم.

۹. گویا همکارام really care about me and like me but to me they're just colleagues

۱۰. I really don't know what's wrong with me

دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۲
16:6
درحال بارگذاری..

Just a post
دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۲
0:43
درحال بارگذاری..

تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد، غم عشقش ده ...

بعد از گذشت این همه مدت که فکر می‌کردم از سرم افتادی، امروز وسط سریال دیدن زدم زیر گریه. چون شبیه تو بود. حالت نگاهش، چشم های ریزش. باورم نمیشد، واقعا بعد از این همه مدت داشتم اشک میریختم. ۲ شب نبود که بگم هجوم احساسات بود، عصر بود.

یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۲
18:27

روزای تخمی دانشگاه تموم شده

راضیم

پنجشنبه نهم شهریور ۱۴۰۲
21:55
درحال بارگذاری..

مدیرمون امروز فهمید که میدونستم تو چشمام نگاه می‌کرد و بهم دروغ میگفت.

همچنین فهمید که من چقد آب زیرکاه تشریف دارم و جلو با لبخند و پشت کار خودمو می‌کنم

در و تخته‌ایم

اون سنگ میندازه جلو روم، من سنگارو بر میدارم نشون همکاراش میدم که ببینید چقد ظلم در حقم کرده. همکاراشم دندون تیز می‌کنن. ختم بخیر شه این ماجرا خوبه. این وسط، فشارهای روانی من خانواده‌مم اذیت کرده.

امیدوارم حساب کار دستش اومده باشه، امیدوارم با جدیت کافی باهاش حرف زده باشم. امیدوارم از اینجا به بعد همه چیز درست شده باشه که دیگه ساییده شدم واقعا. دلم میخواد جایی ریشه بدوونم.

چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲
22:47
درحال بارگذاری..

ذهنم پره اما حرفم نمیاد

بساز، تو بسازی قشنگه ...

چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲
22:41
درحال بارگذاری..

غلامی پدرسگ، ۴۰ دیقه از وقت اداریت گذشته هنوز نیومدی سرکار. مرتیکه پفیوز

یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲
7:39
درحال بارگذاری..

امروز، از شش و نیم صبح بیدارم. نشد که برم بانک و کارای ضامن رو انجام بدم. لباس‌هامو که دیروز نرسیدم اتو کنم، اتو کردم. البته، با غم اتو کردم. گرد غم پاشیده بود به سر تا پای جسمم. به ظاهر اما، عین فرفره کارای خونه رو کردم. دیگه ۱۱ شروع کردم آماده شدن و رفتن به شهر دیگه برای کار. قبل کلاس دیدم شت، پریود شدم. رفتم پد بخرم. تو راه یکی از شاگردام دیدتم، گفت:" خانم کلاس کنسل شده؟" خندیدم گفتم:" نه." دلم می‌خواست کله‌مو بکوبم به دیوار.

یهو از نیم ساعت آخر کلاسم، بارون شدید و وحشتناک شروع به باریدن گرفت. یکی دو تا از شاگردا گفتن خانم از سقف داره آب می‌چکه. توجهی نکردم تا دیدم حواس بیشتر از نصف کلاس پرت صدای قطرات آبی شد که از سقف چکه می‌کرد. دستامو گذاشتم دو طرف میز، به فارسی گفتم:" خیس شدید؟" جواب دادن:"نه." گفتم:" پس ادامه می‌دیم." بندگان خدا شاگردام نمی‌دونستن بخندن یا گریه کنن. دیگه حرفی از خانم توروخدا بذار ۵ دیقه بارونو ببینیم یا وااااااهااای داره سیل میاد نزدن. هیچوقت فکر نمی‌کردم تبدیل به معلمی بشم که تو هر شرایطی درسشو بده، ولی حتی تو تاریکی شب و قطعی برق، با torch گوشی درس دادم. استرس عقب افتادن مثل خوره به جون معلمهامون چسبیده بود و خبر نداشتیم. حالا درکشون می‌کنم.

دیگه ۹ شب برگشتم خونه. ۲ بار هم سر کلاسام جوری ضعف کردم که انگار یک عمر غذا نخوردم. دیگه سر یه کلاس اومدم بیرون آب و ببسکوییت و شکلات خوردم. وقتی هم اومدم خونه، از گرسنگی و استرس ددلاین بچه‌ها، سردرد گرفته بودم و ضعف شدید داشتم.

حالا اما، دوباره عین صبح دلم گریه می‌خواد. دلم یک دل سیر خوابیدن میخواد. ولی فردا صبح ۵ونیم صبح باید بیدار بشم. عن تو این تابستون کیر‌ی که همش در حال بدو بدو بودم. عن تو بخت و اقبالم.

شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۲
22:38

همین امروز صبح، به خودم قول دادم اگر تو محل کار زیر بار ظلم نرم، تمام تلاشم رو بکنم با مدیرم با جدیت نسبی حرف بزنم و موفق بشم و حقوقم افزایش پیدا کنه؛ برم دوباره به سلامت روانم برسم. (لعنت به تراپیست دیوونه قبلی، لعنت بهش)

گاهی از فشار دادن دندونام و دردی که می‌پیچه حس میفهمم چقدر اضطراب دارم. گاهی تو حرف زدن کلمات تو دهنم می‌پیچه، میفهمم چقدر ذهنم آشوبه. این اون چیزی نبود که می‌خواستم.

شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۲
7:15
درحال بارگذاری..