هوس عکاسی کردم. مدتهاست که از خودم عکسی نگرفتم. دلم عکس خوب میخواد. شاید برم آتلیه ای جایی ازم عکس پرتره بگیرن. عکسای خوب میخوام از جوونیم.
هنوز هم مثل دوران مدرسه از درس و قضاوت معلم راجع به خودم ترس دارم.
حالا خودم معلمم، خودم رو هم به عنوان معلم قبول ندارم.
تو سرم گدازه آتیشه. داغون شدم. نمیدونم چی میخوام. نمیدونم برای چی دارم آلمانی میخونم و حتی از سر لجاجت و غرورم حاضر نیستم ازش دست بکشم. و آلمانی حالا فشار مضاعفی روی من گذاشته.
سردرد امونم رو بریده. از غیبت کردن هم ابا دارم. خیر سرم حالا دیگه خرس گنده ای هستم. خجالت هم نمیکشم.
بیمه معلم
شل دست تر از کارمندای بیمه معلم وجود نداره. ۳ میلیون فاکتور بردم معلوم نیست چیکار کردن فاکتورا رو که فقط ۲۹۵ تومن واریز کردن! از این ۳ تومن اقلا یه تومن که باید واریز میشد! ۲ هفته ست زنگ میزنم میگن صبر کنید درست میشه. بیشعورا گرفتن گم و گور کردن فاکتورا رو. عرضه نگه داشتن فاکتور هم ندارن بی خاصیتا. فردا زنگ میزنم هررررر چی دهنمه و لیاقتشونه بارشون میکنم. عکس دارم از تموم فاکتورام.
والا اونجوری میگن کپی بگیرین از مدارک، مهر پزشک حتما باشه و بلاه بلاه بلاه ولی موقع پول دادن جونشون بالا میاد. خوبه داریم هرماه خداتومن تو حلقشون میریزیم. اه اه اهههههه حرصیم از دستشون.
اینو روزی دو بار بخون آدمیزاد
اینکه آدمیزاد، ذاتا دنبال رقابت با کسی هست غمانگیزه. نخیر جانم، این باعث انگیزه گرفتن برای پیشرفت نمیشه. پیشرفت کردن باید برای خودت باشه نه بخاطر رقابت و حسادت با کس دیگهای. گیریم از این یه رقیب زدی جلو، آیا هزاران هزار نفر دیگه نیستن که بهتر از رقیب امروزتن؟! بس کن آدمیزاد. بس کن.
هر چقدر دیروز خوب خندیدم امروز از صبح دائم بدبیاری اوردم. تا شب معلوم نیست دیگه چیا میشه.
ظهری مثل بچگیا که یه گندی میزدم و راه فرار نداشتم گرفتم خوابیدم و کاش واقعا بیدار نمیشدم هیچوقت.
این جوونِ دلشکسته
برآوردهای مالی که داشتم خیلی خیلی خیلی خیلی کمتر از چیزیه که تصور میکردم. درآمدم از نصف هم کمتر شده، حتی نمیشه اسمش رو گذاشت حقوق. قبلش هم نمیشد بهش گفت حقوق. شانس و جغرافیا خیلی مهمن تو درآمد آدم. مثلا من تو جغرافیای غلطی مشغول به کارم و همکار دیگه تو شعبه دیگه درآمد چندین برابر من داره و خب نگاهِ من کن؛ من صفرم.
برم تو شالیزارهای برنج ۲ روز کار کنم، درآمدم از درآمد یک ماهم بیشتر میشه :)
حالا حساب کن، من دانشگاه رفتم، ۱۲ سال مدرسه رفتم و چندین میلیون خرج کسب کردن مهارتی کردم که الآن دارم باهاش "امرار معاش" میکنم. بماند استرس ها و شب بیداریهایی که کشیدم یا درد و مرض جسمی که از حرص خوردن و اضطراب تحمل کردم!
من امروز، توی نیمه ۲۴ سالگی ناراحتم که شرایط زندگیم این شده و رفاهی ندارم. من ناراحتم که لنگ هزینههای معمول و عادی زندگیم هستم. من حتی امیدی به این رئیس جمهور جدیدی که امروز اسمش اعلام میشه ندارم، چون هیچ امیدی به دولتم ندارم.
این منِ جوون چیزی نداره جز کمردرد و تپش قلب و استرس و فشار عصبی که حساب خالی بانکی بیشتر اذیتش میکنه.
من حتی درآمدم این ماهم رو نمیدونم چقدره تا مطمئن باشم قرض میلیونیم رو تا آخر این ماه میتونم تسویه کنم یا نه! حتی نمیدونم اگر بشه تسویه کنم، چقدر تهش برام میمونه که تا آخر مرداد منو میرسونه یا نه. بله. من غمگینم. من فقط یکی از هزار هزار جوون غمگین تو این مملکتم که صدای درد کشیدنم به گوش هیچ کس نمیرسه و امیدم ناامید شده. من جوونیم که بعد از گذشت یکسال دویدن و تلاش تو ۴ تا شعبه مختلف محل کارم، همچنان بیمهم کامل رد نمیشه و درآمدی ندارم که بتونم لسمش رو بذارم "حقوق".
پ.ن: امروز پست گواهینامهم رو اورد. به هزار بدبختی با تخفیف و ... قبل اینکه گواهینامه گرون بشه گرفتمش. حالا من دارم گواهینامهم رو نگاه میکنم و نمیدونم حتی کِی میتونم سوار ماشین خودم بشم. یه ماشین درب و داغونِ ۲۰ سال پیش هم برامون آرزو شده. همه چیز شبیه یک کابوسه اینجا.
جبر جغرافیایی
دلم خدید کردن تو لوازم آرایشی فروشی های برند میخواد، مثل الف، کایلی، کلینیک، اردینری، وت ان وایلد و ... .
مسخره شو دیگه در اوردن
واقعا حالم از محیط کارم بهم میخوره
همش امیدوارت میکنن به بهتر شدن اوضاع، که لاقل این بیمه لعنتی دیگه کامل رد میشه. فکر میکنی این سری دیگه فرق داره و واقعا درست میشه و یکهو همه امیدت رو ناامید میکنن.
کاری که این کسکشا دارن با روان ما میکنن تراما ایجاد میکنه.
متنفرم از همه شون که با سیاست های غلطشون فقط دارن اوضاع رو سخت تر میکنن برا ما.
هیییییییییچ چیزی هم به ذهنم نمیرسه که باعث بشه بکنم از اون خراب شده برم و راحت شم. فشار و رقابت کاری زیاده و حقوق چس تومن. یعنی طوری نیست که بگی لاقل تهش یه پولی دستتو میگیره. هرروز میشینی دو دو تا چهارتا میکنی و تهش میبینی هرسری حقوقت کمتر از قبله و استرس و تبعیضی که بین یسری همکارها میذارن دیوانهت میکنه.
آره، این خراب شده اسمش محیط دولتی هست که تبعیض و رقابت و فقر داره از سر و کول کارکنانش بالا میره.
من خسته شدم. من خسته شدم. من واقعا خسته شدم.
من ریدم تو شغل سگیم
ماشین بخری ۵۰۰ پیش میدی، ماهی ۵۰ میلیون هم قسط
حکمت و کرم و عدالتت رو واقعا
پول میزنی به کارت دیگه، انتقال ناموفقه ولی پول ازت کسر میشه و واریز نمیشه. تا عمر داری باید بدویی و پیگیری کنی
به کسی رای میدم پولمو برگردونه :/
از نوبت گرفتن پیش ارتودنتیستم متنفرم
این اواخر واقعا مزخرف شده
تموم بشه بره دیگه اه
میرم این دفعه میگم این سیم کیری پشت دندونمو برداره تموم بشه کسکش
کتابخانه نیمهشب
چند روز پیش کتاب "کتابخانه نیمهشب" رو تموم کردم. داستان جالب و در عین حال غیرقابل پیشبینی داشت. من پایانش رو دوست داشتم و برای من پایان دلچسبی داشت.
موضوع پیچیده درباره حیات انسان و دنیاهای موازی یا چندجهانی (multiverse) داشت. اون بخشی رو خیلی دوست داشتم که میگفت یکی از نشونههایی که وقتی از جهان حاضر به جهان دیگری میریم اینه که موقع صحبت با کسی یهو میگیم:" داشتیم درباره چی حرف میزدیم؟ یه لحظه حواسم پرت شد."
نویسنده تاثیر پذیری زیادی از دیوید ثورو داشت. صحبت از مفهوم درخت زندگی برام خوشایند بود و باعث شد دید مثبتتری به درخت زندگی داشته باشم یا حتی بخوام گردنبندش رو برای خودم تهیه کنم! صحبت از رها و وحشی بودن و اینکه گاهی حسرتهامون اساسا ساخته ذهنمون هستن. مثلا از مرگ گربهمون ناراحتیم و فکر میکنیم بخاطر سهلانگاری ما تصادف کرده و فوت کرده، این درحالیه که گربه اصلا ناراحتی قلبی داشته و روحمونم خبر نداشته! علت مرگ ناراحتی قلبی بوده و نه تصادف و چه بسا نگهداری ما از گربه باعث شد طولانی تر عمر کنه! گاهی هم حسرتهتمون بخاطر فکر به ناامیدکردن بقیه از خودمونه که چرا از کار گروهی بیرون اومدم و اعضا ناراحتن، یا چرا بخاطر خواست والدینم ورزش رو ادامه ندادم! در حالیکه این زندگی توست و فقط به خودت باید جواب پس بدی!
نویسنده تونست به خوبی اثر بزرگی که تصمیمات کوچیک رو زندگیمون میذارن رو بررسی کنه و درعین حال گوشزد کنه که زندگی "کاملی" وجود نداره! چه بسا باید تعریف معین و مشخصی از "کامل" داشته باشیم.
اگه از ژانر فانتزی و ماورایی (Speculative fiction) خوشتون میاد کتاب جالبی میتونه باشه براتون.
"ما تنها همین زندگی را داریم و هیچوقت نمیفهمیم که اگر تصمیم دیگری گرفته بودیم، وضعمان بهتر میشد یا بدتر. تنها چیزی که اهمیت دارد این است که برای همین زندگی تلاش کنیم و یاد بگیریم بهتر باشیم. و به قول نویسنده کتابخانه نیمهشب، تنها راه یادگرفتن، زندگی کردن است."