دیگه درس خوندن ابزار شکنجه و سرگرم کردن بچهها نیس
یه مرز باریک خطی افقی هست، مثل تیغه نازک تیغ. از بعد این مرز که شرط ورودش بزرگسالیه، دیگه نگاهت به درس خوندن عوض میشه.
کاش نتیجه بده
دارم سرما میخورم. با گلویی که یکم درد میکنه و عطسه های پی در پی نشستم پشت میز. لپ تاپ جلوم روشنه و دارم تست میزنم. پتو هم دور خودم پیچیدم و ۲ تا فلاسک دمنوش و یه ماگ کوچولو هم کنار دستمه.
بعدازظهر یه ۲ ساعت خوابیدم و الان کسلم.
کاش امشب کلاس آلمانی نداشتم. ترم تموم شده پشتم باد خورده. حتی حال اینکه شنبه فاینال بدم هم ندارم :(
من نمیخوام دوباره قرص بخورم
همین الان از خودم پرسیدم چرا هیچوقت خوشحال نیستم؟ و درلحظه جواب یادم اومد.
ژن عزیزم. ژنتیک.
میخوام برسم به اتاقم. دیوارارو رنگ کنم ( برای صرفهجویی تو هزینهها خودم رنگ کنم)
تخت بخرم بالاخره و از تخت جهیزیه مامانم که داغون شده راحت بشم. تشک و بالشت طبی بخرم( بعید میدونم پولم به این برسه). رو بالشی و روتختی جدید بخرم.
میز تحریر قدیمیم رو که از خواهرم بهم رسیده عوض کنم.
شااااید بعدها چیزهای دیگه ای رو کم یا زیاد کنم.
همه اینها پول میخواد عزیزانم. نمیدونم این مبلغ پولی که دستم رسیده کافی هست یا نه. انقدر زندگی تو ایران سخته که میترسم بعدا کار ضروری پیش بیاد و اگه حساب بانکیم خالی بشه چه گلی به گیسم بگیرم. حقوق کفایت نمیکنه آخه.
واقعا زیر بار فشار مالی دارم له میشم. من نه اجاره خونه میدم نه قبض و اب و برق. خورد و خوراکمم با مامان بابامه ولی تو خرجهای خودم موندم. گاهی خودم رو با آدمایی که شرایط بدتری از من دارن قیاس میکنم و حس میکنم نکنه پرتوقعم؟
خسته از گرونی
من واقعا از زندگی تو ایران با این حجم از گرونی خستهم. امروز پولت میرسه به چیزی، دو روز دیگه محاسبه میکنی میبینی نمیرسه!
دلم میخواد این ترم آلمانی رو مرخصی بگیرم ولی حتی نمیدونم امکانش هست یا نه. از طرفی نمیدونم تو اون ۳ ماهی که کلاس نمیرم میشینم چیزی میخونم یا نه؟ از طرفی هم میخوام مرخصی بگیرم که نخونم و مغزم فرش بشه.
رگهای مغزم داغ کردن دیگه از دست این زبان.
بچهها
پولی که پسانداز میکنید رو قایم کنید از همه. هیییچکی نباید بدونه چقدر دارید. چراغ خاموش حرکت کنید. نزدیکترین آدمای زندگیتون کاری میکنن که نفهمید چجوری و کجا اون پولو خرج کردید و چی شد که هیچی شد!
سلامت نداشتهی روان
تراپیست جدید پیدا کردم و گفتن حرفهایه. جلسهای ۸۰۰ میگیره. خیلی برام زیاده. امیدوارم اگر واقعا کار درسته پولش جور بشه. یه هفته درمیون هم برم پیشش خوبه.
پریناز، مهتاب، ونوشه شایدم پانیذ
به یکی دو تا از همکلاسی های دبیرستانم غبطه میخورم. اختلاف سنی کمی با والدینشون دارن. یعنی وقتی والدینشون سالم و سلامت بودن مهاجرت کردن. خیلی هم والدین پایهای بودن و به لحاظ مالی هم اوکی. دغدغه روحی بچهها، همون دغدغههای همه گیر نوجوانیشون بود و تنشی تو محیط خانواده نبود. اگر هم بود خیلی جدی نبود، اصلا نمیفهمیدن تو دعوا داد زدن یعنی چی و هر چی میدونستن از تو فیلمها بود. نگران منبع مالی برای ساپورت مهاجرت نبودن. فقط درس خوندن و رزومه ساختن برای اپلای. خیلی زود هم بعد از کارشناسی رفتن. بچههای مستعدی بودن و دانشگاههای تاپی هم تو ایران قبول شده بودن. چون دوره کنکور جدل نداشتن. مثل من بعد دعوای طولانی با گریه از خونه نزدن بیرون و هیچ خانومی با نگرانی بهشون تند تند دستمال نداد که اشکشونو پاک کنن.
دلیل دیر مهاجرت کردنم، دلیل عقب موندگیام مشخصه. هر چی هست خیره. من نمیخوام طور دیگهای فکر کنم. من نمیخوام اینجا بپوسم. من نمیخوام فکرای بدی که میان تو سرم واقعی بشه.
اونجا که فرهاد میگه:" این زندگی بیزار از توام"
خسته ام از همه خسته از دنیا
آسمان بشنو از قلب من این صدا
ای زندگی بیزار از تواَم
بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو
دیوانه ی دنیای تو
درهم مشکن زنجیرِ مرا
بهتر که شوم رسوا
رفتم که دگر با دست شما
پنهان شوم از چشم دنیا
خسته ام از همه خسته از دنیا
آسمان بشنو از قلب من این صدا
زندگی بیزار از تواَم
بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو
دیوانه ی دنیای تو
درهم مشکن زنجیر مرا
بهتر که شوم رسوا
رفتم که دگر با دست شما
پنهان شوم از چشم دنیا
کاش میشد برم بیرون یه نخ سیگار بکشم، قهوه بخورم برگردم.
یک سال و خورده ایه نکشیدم. بو سیگارم بدم برگردم خونه دهنمو میگاد خانواده ایرانی.
کاش اقتصاد بهتر بود جدا میشدم.
نمیخوام افسردگیم عود کنه.
نمیخوام دوباره قرص مصرف کنم.
من ورزش میکنم، موزیک شاد گوش میدم و کتاب خودشناسی و روانشناسی میخونم. نه! نباید برگردم به اون دوران سیاه!
دو سه شب پیش خواب دیدم مامانم فوت کرده.
دامادم و بابام با ماشین دامادم اومده بودن دنبالم. تو راه خواستن بهم بگن. ناخودآگاهم میدونست اما میترسید به زبون بیاره. خواب عجیبی بود. دنیا بدون مامان جور دیگه بود، انگار به طور ممتد بیرحم بود.
سلامت روان
بغضیم
بین شکستن و نشکستن مونده
کاش تراپیست خوبه، بهم وقت بده، یا کاش تراپیست خوب معرفی کنه. تراپیست قبلی من باعث پیشرفتم شد، ولی فقط تا حدی میتونست کمکم کنه. الآن هم تایمش پره. قطعا دربرابر مشکلاتمم مثل همیشه راه حل یا حرف تسکین بخشی نداره.
تو تو محیطی که بیمارت کرده التیام نمیگیری. باید بری. باید جدا و رها شی.
واقعا زندگی با خانواده ایرانی طاقت فرساست!
میگم با دوستای دبیرستانم میخوام برم بیرون
نگام میکنه جوری که انگار دارم دروغ میگم میخوام برم دیت
برگشتم میگم مگه بچه م؟
انگار همه چیو باید بهش بگم اه
بعضی وقتها از اینکه تا نیمههای شب خوابم نمیبره متوجه میشم هورمونهام بهم خیانت کردن. آه و صد افسوس از فکر و خیالهایی که تمومی ندارن.
روزهام روی دور تندن
یه عالمه کار انجام میدم، خسته میشم ولی در پایان روز میبینم هنوز کلی کار انجام نداده دارم! انگار که هیچ کار نکردم! انگار که بی مصرفم!
یه تیکه چوب کوچولو گذاشتم زیر یه مانع قلمبه و انتظار دارم تکونش بدم. نمیشه خب :(
گاهی وقتها هم به خودم میام میبینم چطور روزهامو گذروندم! چطور دارم اینطوری میگذرونم!