آرزوهای ما میشن قبر ما و آرزوهای شما میشن سکوی پرتاب شما.
بگذار بهت بگویم تهش چه میشود. آخرش به حرفهای مفتی که قرار بود مفت نباشند میرسی.
حق یتیم را میخورند و یک لیوان آب هم روش.
دروغ میگویند و گناه حساب نمیشود.
حتی بهشت وعده داده شدهشان را هم با پولهایی که از جیب تو بیرون کشیدهاند میخرند.
خدایشان هم، چشمانش از دیدن پول و قدرت برق میزند، آب دهانش جاری میشود.
جهنمی وجود ندارد که اگر داشته باشد، با پول و نیرنگ از آن در میروند و برای اینکه هزینه هیزمش روی دست خدای ساختگیشان باد نکند، تو را به آن میاندازند. دقیقا قعر جهنم.
عروسکهای کودکیات را رها میکنی و حتی یادت نمیآید آخرین روزی که با آنها بازی کردی کی بود. و آه عروسکهایت دامن تو را میگیرد.
بگذار به تو بگویم که آخرش، خانه جهنم و هوای آسمانت شعله آتش میشود و به هیچ کجا نمیرسی. در نهایت در رویاهایت مدفون میشوی.