این روزها چی به ما میگذره هیچ جوره قابل توصیف شدن نیست. درد دل سوخته را دل سوخته داند. کاش تو هیچ خونهای مریض نباشه...
۴صبحه
دلم نمیخواد بخوابم
یذره خوابیدم با کابوس پریدم
به بیماری بابا فکر میکنم
به ضعیف شدنش
به وضعیتی که توشیم
به خونه خالی که پارسال این موقع ها مرد خونه توش بود و من احتمالا با خیال راحت بدون ترس تو اتاقم خوابیده بودم. حالا اما تک و تنها میترسم شب تو خونه. به آینده فکر میکنم، به کارم، به زندگیم قبل و بعد مریض شدن بابا، به کلمه سرطان، به اینکه خودم هم در آینده مریض میشم؟
چقد زندگی با بعضی ها بی رحمه.
می ترسم.
هرکار کنم
هرجا برم
هرچقدر هم که دور بشم
بازم نمیتونم این حقیقت تلخ بیماری بابا رو فراموش کنم
کاش بابا خوب بشه
اصلا دلم نمیخواد بابا بل سرطان و رنجور از بین بره
بابا بابد تو پیری، بخاطر کهولت سن و تو باغ پرنور خودش بره. خیلی زوده برای بابا.
کاش بیماری پیشرفت نکنه دیگه. کاش بابا خوب خوب بشه. کاش من ۳ ماه دیگه عزادار و بی بابا نباشم. اصن قرار نبود بابای قوی من یهو بخواد اینطور تنهامون بذاره.
بعد جالب میدونی چیه؟ از ۲۰۱۳،۲۰۱۴ دارم وبلاگ مینویسم
حالا جا به جا شدم و حذف کردم و اینها بماند، ولی حتی اینجا هم خیلی تنهام. جز یکی دو نفر که کامنت بذارن.
نمیگم همدردی کنن یا چی ها، میگم اینجا هم تنهام حتی گذری هم کسی نیست.
میدونی چی اومد تو ذهنم تا آزارم بده؟ اون روزایی که تو غربت و سختی بودیم اوایل پرتودرمانی بابا، یه پتو صورتی داشتم که موقع سفر و تابستونا روم میکشیدم برای خواب. همون پتو تو اون روزها نجاتم داد تا دووم بیارم. همونم بابا موقع سیژر بی اختیار ادرار کرد روش تو همون بیمارستان انداختیمش دور. میدونی چی میخوام بگم؟ اینکه شبیه یه چیز باورنکردنی شده زندگیم که کوچک ترین چیزها هم یا ازم گرفته شد یا داره گرفته میشه. بزرگترینشونم بابای بیچاره که جلوم داره آب میشه.
خونه تنهام. میترسم. با دوستام جز یکی دو تا راحت نیستم بگم بیان شبو پیشم بمونن. که اونا هم درگیرن. البته دوستای زیادی ندارم.
جدی چرا انقدر تنهام؟ :))) یه دوستم که پاک منو فراموش کرده انگار اصلا وجود نداشتم از اول. حتی نمیدونم سر چی غیب شده یا دلخوره از من اونم از وقتی فهمیده بابام جواب شده ست و روزای وحشتناکی رو میگذرونم. این چیزا که دیگه دست من نیست بگم اخلاق من بده. بعد یه هفته ده روز حداقل یه خبری باید میگرفت خب... دشمنشم بودم یه خبر تو این روز باید میگرفت.
خسته شدم بس که تو زندگی واقعیم و مجازیم انقدر تنهام. کجای رفتارم اشتباهه رو نمیدونم واقعا.
من واقعا دلم امشب میخواست نازم کشیده بشه. تا کی این حس رو سرکوب کنم تو خودم آخه؟ تنهایی دست از سرم برنمیداره.
صدای ماشین شنیدم الان. درست مثل وقتی که بابا میومد خونه. حس کردم اعه شب شده بابا اومده خونه. در حد یک صدم ثانیه فکر کردم بابا سالمه، از سرکار اومده خونه و تموم این ۷ ماه دوندگی از خاطرم رفته بود. در حد صدم ثانیه زندگی معمولی رو چشیدم. فقط صدم ثانیه.
ولی بیمار شدن بابا اصلا عادلانه نبود. عادلانه نیست جسم خسته و نحیف و لاغرش رو به زور بکشیم از این بیمارستان به بیمارستان دیگری. حقش این نیست بارها بره تو دستگاه MRI و CT SCAN. دردم میگیره از دیدن جسم قوی که حالا پوست بر استخوانه و چشمهایی که وحشتزده از بیماری سخت. اضطراب و غم روی خشمم نشستن، مثل خاکستر و معلوم نیست کی این آتیش خشمم از زیر خاکستر غم بزنه بیرون.
خونه غمگینه. بابا دلتنگ خونهست. به شوق خونه اومد و یک هفته بساری بود و حتی نشد یک دقیقه دوباره خونهش رو ببینه. این عدالت نیست دیدن درد کشیدن بابا. عادلانه نیست کنارش تو بیمارستان بخوابیم و با هر صدا یا تک سرفه از جا بپریم کمک بابا. عادلانه نیستن دیدن فردی که همه زندگیش، از کودکی تا به الآن تموم زندگیش کار بود و از خودگذشتگی برای خانواده و خواهرهای قدرنشناسی که به دندون گرفت و براشون جای برادری، پدری کرد.
عادلانه نیست این زندگی غمبار. نمیخوام گریه کنم ولی تصویر بابا موقع تشنج اون حالت استیصالش که توان کنترل رو جسمش رو نداشت دیوانه م میکنه. هعی میاد جلو چشمام. اون تصویر. اون شوک امدادگر آمبولانس. اون سیژرهای پی در پی. اون ناله کم جون. خدای من، چند سال باید بگذره تا فراموش کنم؟
میترسم برم پیش بابا. خیلی میترسم. چرا امروز موقع بیرون اومدن از بیمارستان بغلش نکردم؟ چون عفونت نکنه و از من مریض نشه.
ولی میون اینهمه اتفاق بد، اینکه اون دوست چندین و چند ساله م راحت تنهام گذاشت بدجوری از چشمام افتاد
درود بر بزرگسالی که بهش هیچی نمیگم
فقط اون
در حسرت یک زندگی معمولی هستیم
فقط بریم سرکار و برگردیم خونه، ردیا بسازیم که با این پول چندرغاز چیکار میتونیم بکنیم.
تو این هاگیرواگیر وقتی دیدم دوست مثلا صمیمی چندین و چندسالهم موقع بدبختیم بازم غیب شد، اونم وقتی بهش گفتم بابام جواب شده ناراحتم کرد.
حذفش میکنم از زندگیم.
برای منی که هزاران آدم رو بدون عزاداری تو قلبم دفن کردم
نمیدونم کجا استرسم بیشتر بود. اونجا که بیماری رو فهمیدم، اونجا که گریدش رو فهمیدم، اونجا که سیژر کرد، اونجا که موقع سونوگرافی کنارش ایستادم تا ببینم دیگه به کجای بدنش متاستاز داده.
داییم گفته ۱۵ سالش بود وقتی بابابزرگ فوت شد.
ولی بابا بزرگ مریض و پیر بود. بابای من جوونه. منم ۲۵ سالمه. ۲۰۰ سالمونم بشه فوتشو سخته.
یه دوستی دارم که علی رغم تصورم تو این شرایط سخت ۲ بار رهام کرد. همیشه پیام پشت پیام و حالا چند روزه که دید دکترها جواب کردن غیب شده.
دیگه به فامیلها و اطرافیان گفتیم
میان عیادت
حتی کسایی که سالهاست ندیدیمشون، انگار که دیدار آخره
نمیخوام قبول کنم
نمیخوام بابا رو اینجور ازدست بدم، با این تن رنجور و چشمای وحشتزده ش. کاش میشد مرگ رو برای بابا تسهیل کرد، کاش میشد ترسش رو کم کرد. کاش میشد با بابا برم تو قبر تا تنها نباشه و نترسه.
کاش اصلا اشتباه باشه و تومور جدیدی نباشه. من نباید گریه کنم. من تنها گریه میکنم. حتی تنها هم نباید گریه کنم. بابا باید خوب بشه.
لطفا برای سلامتی بابام دعا کنید
به چی چنگ بزنم که خوب شی بابا؟
قرار نبود دوباره رنگ بیمارستانو ببینیم
قرار بود بریم خونه گلوت خوب بشه پیتزا بخوری
بابا چرا شیمیدرمانی روت اثر نکرد؟ چرا تومورهات بزرگتر شدن؟ بابا چرا باید تو این بیماری رو بگیری؟ تو که مهربون بودی، تو که شغل درست میکردی واسه مردم، تو که دلنازک بودی مهربونیت مهمتر از غرورت بود
بابا من قهر میکردم تو میومدی آشتی
بابا امروز چطور تو رو تو اون صحنه ها دیدم و زندهم؟
بابا خوب شو، دوباره در ترشی و شیشه مربا رو باز کن. خوب شو من واسه هر کاری زنگ بزنم بهت. بابا؟ تو قرار بود مراقبم باشی پس من چرا دوباره مثل ۱۱ آذر لعنتی که مریضیتو فهمیدیم بیدارم که خوابم نمیبره؟ بابا قرار بود بجنگی فدات شم. بابا من کلی ویدئو گرفتم که تو خوب بشی. بابا از جلسه چند دیگه حال نداشتی؟ بمیرم برای دلت بابا که از بچگی سختی کشیدی
بمیرم برات بابا، بمیرم برای غم توی دلت
تو رو خدا تنهام نذار بابا. تو رو خدا بمون، طاقت بیار، بجنگ و سرطانو شکست بده
از دیروز مدام ذکر زیر لبم "ریدم تو این زندگی هست". هنوز آروم نشدم. خشمگینم. خیلی خشمگینم. چاره ای ندارم جز تحمل. تو حموم خشمم رو سر پدر و مادر فرضی خالی میکردم که با بی فکری هاشون به اینجا رسوندن منو.
درمان بابا هم عقب افتاد. خوش بین باشیم ۳شنبه هفته بعد برمیگردیم. کاش قطعی برق نداشتیم شمال و زودتر برمیگشتم. استرس قطعی برق و کنسل شدن کلاسهای آنلاینم رو دیگه نمیتونم.
لعنت به باعث و بانیش. لعنت.
امروز مامانو میبردم دکتر قلب
برای چکاپ
غر میزدم که جوونیم رفت و همه میرن پی کارشون فقط من میمونم دست خالی برای خودم
جوونیم شد دکتر بردن مامان بابای خودخواه
تو جوونیم هزار درد و مرض گرفتم، بچه بیارم که آینده ش بشه مثل خودم؟ اصلا انقد که من پی این دکتر و اون دکتر رفتم، فرصت آشنایی با کسی رو داشتم که حتی بخوام ازدواج کنم؟
بابا که رسما میگه نگهت میدارم پیش خودم
خوش گذشته بهش کلفت داشتن
خسته م
ساده ترین نیازهامم نمیتونستن براورده کنن، میتونستن هم نمیخواستن ولی من باید سالهای طلایی عنرم رو فدای کسایی کنم که روزگار خوشی اولویتشون نبودم
چه عدالتیه تو این دنیا؟ چه درد سنگینیه که هم درد کشیدنشون عذابم میده هم رها کردنشون؟ چیکار کنم؟ تک و تنها تو این میدون جنگ چیکار کنم؟
پول من، وقت من، عمر من، جوونی من، کار من بیشتر از بچه های دیگه شون رفته... ولی دستت درد نکنه و قربون صدقه برای اونای دیگه ست. این غر رو نمیزدم که هیچ
من از این زندگی خسته م
کیست مرا یاری دهد؟ کیست مرا نجات دهد؟
چرا به هر دری میرسم بسته ست. همه درها همه راه ها بسته ست.
تا چشم میکنه تاریکیه. دیگه چیکار کنم این زندگی بهتر بشه؟ یکم، فقط یکم بهتر بشه.
تو عشق شکست خوردم، تو زندگی، تو همه چی. چرا همش دارم میبازم؟ بین ۲ نیمه هم وقت استراحت هست ولی من بی وقفه دارم میبازم، بی استراحت، بی نفس گیری.
غم از سر و روم چکه میکنه. بدشانسی ها و بدبختیام تمومی نداره. هیشکیو ندارم. خیلی خیلی تنهام.
روز معلمه و خب بخاطر یک کلاس کمتر داشتن، پاره وقت محسوب میشم و پاداش هم نصفه نیمه میدن =(
روزهای معلم من از اولین سال کاریم تا به الان خیلی غم انگیز بودن
کلی پیام تبریک گرفتم ولی خب :)
آدم بدا
آدم بدها خوشبختن
مال یکیو بخور
کلاه سرشون بذار
حق خوری کن
دروغ بگو
زیراب بزن
خیانت کن
باعث خیانت کسی شو
۲ نفرو جدا کن
هزار و یک کار بد بکن
میبینی نه کارمایی وجود داره نه هیچی