[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

از اون روزهاست که هر رفتار غیرقابل تحمل کوچیکی میتونه باعث شه از کوره در برم! از زن همسایه نفهم که کله صبح همه ساختمونو بیدار میکنه و کون لق مادرخراب و خود نطفه حرومش جنده پدر، از شاگردی که سرخود گروه میزنه دقیقا همون کلاسی که بدترین خانواده رو داره!

ریدم تو این زندگی و مملکت

یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳
11:9
درحال بارگذاری..

کموتراپی

امروز جلسه پنجم شیمی‌درمانی بابا بود. دیشبم چهارم. بمیرم رواست

دیگه چه استانه تحملی برای گوه کاریای بقیه برام باقی میمونه؟

یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳
11:9
درحال بارگذاری..

همه این ها رو تا ۲۵ سالگی تجربه کردم و شکر که بدتر نشد. اگه خودت خنده ت نمیگیره شکر

پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳
20:58
درحال بارگذاری..

در زلف تو آویزم

بیم است که سودایت دیوانه کند ما را!

در شهر به بدنامی افسانه کند ما را…

بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری!

ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را…

پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳
20:55
درحال بارگذاری..

غم‌انگیزه که خودت رو تو جاده کنارش تصور کنی، مثل همون ویدئویی که از رانندگی فرستاده. ولی هرگز حتی نتونی ...

چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳
3:6
درحال بارگذاری..

کاش بابا مریض نبود

کاش تو عاشقم بودی

کاش میشد با هم باشیم

کاش میشد مهاجرت کنم

چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳
2:51
درحال بارگذاری..

Forbidden apple

از این حس فورشدوئینگ از دست دادن متنفرم

هرسری قبل از دست دادن میفهمیدم نزدیکه

مکالمه امشب دردناک بود

نمیدونم چقدرش رو بعدها یادم میمونه اما حس درد توی قلبم هرگز از خاطرم نمیره. کجای این جهان برم تا از این جسم پراز رنجم رها بشم؟ این قل و زنجیر رو از تن خودم باز کنم و پرواز کنم؟

فکرشم نمیکردم این حجم از این درد و غم رو باز هم توی زندگیم تجربه کنم. بهم گفت نمیخواست دلیل ناراحتیم باشه، بهش گفتم تو دلیل ناراحتی من نیستی

ادامه مطلب ..
چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳
2:12
درحال بارگذاری..

یا دوستت داره و دوسش نداری

یا دوسش داری و دوستت نداره

زندگی همین قدر کصافته

سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳
1:59
درحال بارگذاری..

همه چی غم‌انگیزه. از در و دیوار زندگیم غم میباره. هر چی دوست دارم ازم گرفته میشه. چرا؟ چرا عمر خوشی‌های من کوتاهه خدا؟

سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳
1:55
درحال بارگذاری..

برای فردا باز کارم به اداره بیمه گره خورده. کاش همه چیز خوب پیش بره.

چهارشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۳
0:56
درحال بارگذاری..

این درد خوب میشه مگه؟

چهارشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۳
0:55
درحال بارگذاری..

ولی قرار بود بابا همش سالم و قوی باشه

بابا کوه بود

بابا پناه بود

بابا لاغر شده

بابا نحیف شده

بابا درد میکشه

بابا ناتوان شده

بابا عوض شده

کاش مرده بودم و این روزها رو نمیدیدم

چهارشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۳
0:38
درحال بارگذاری..

باید جور دیگه‌ای زندگی کنم

چهارشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۳
0:36
درحال بارگذاری..

من میخوام از گریه کردن تو خیابون پشت تلفن کنار اداره بیمه، برسم به آغوشِ تو! حالا که پشتم به کسی گرم نیست و دلم قرص، من از همه‌ی دنیا تو رو میخوام.

"وقتی جهان بی‌مهابا بهت غم میده، چرا تو برای گرفتن شادی بی‌پروا نباشی؟"

سه شنبه هجدهم دی ۱۴۰۳
13:9
درحال بارگذاری..

میگه:" مثل یه نوجوون دارم لبخند می‌زنم."

سه شنبه هجدهم دی ۱۴۰۳
13:6
درحال بارگذاری..

تو پروسه درمان بابا پس‌اندازام ته کشیده، خرجای خودم مونده، وسایلی که میخواستم بخرم و حالا باید مراعات کنم. دندونی که باید روکش کنم. ریمل مورد علاقه‌م که تموم شده.

منتظرم یه پاداشی چیزی بزنن و معجزه شه. یا سریع این دو هفته باقی مونده ماه بگذره و یکم پول بیاد دستم.

دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳
17:28
درحال بارگذاری..

بعدش فرار کن نسترن، فرار کن.

۴۰ ۵۰ شب پیش تو شوک سرطان داشتن بابا بودم. حالا اما تو فشار عصبیم باز. خوابم نمیبره. پاهام داره قطع میشه و دارم التماس خدا رو میکنم که فردا کم نیارم و بتونم برم اداره بیمه. کار اداری هم که بروکراسی خودشو داره. این بیمه چنگ زده بهم.

امشب که گرسنه م بود تو کلینیک، مامان نگران گرسنگی دامادش بود، بهم پشت تلفن گفت براش غذا سفارش بدم. به ذهنش نرسیده بود منم آدمم و گرسنه‌م میشه و قبلش کلی دویده بودم. خواستم منو ببینه. گفتم منم گشنمه.

من ربات نیستم. من هم گرسنه م میشه، من هم درد جسمی امونم رو بریده. ولی من رو فدا میکنن. من فقط نگرانم بابام هم ناامیدم بکنه تهش.

یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳
4:30
درحال بارگذاری..

دیگه ازم گذشته بخوام به کسی تکیه کنم کارها رو با خیال راحت بهش بسپرم. فقط میخوام کارهام دیده بشه کم نبینن منو تشکر خشک و خالی کنن زخم نزنن به تن زخمیم

خدایا، چطور میتونن بد باشن؟ من همیشه میگفتم حالا که مامانم دوستم نداره پس خدا کنه مادرشوهر آینده م قد یه مامان واقعی دوسم داشته باشه. حالا چه دعای محالی کنم؟ خانواده م رو عوض کنم؟ نمیتونم. من همیشه کمم. همیشه نادیده گرفته میشم. چون دوستم ندارن.

یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳
2:45
درحال بارگذاری..

بهش گفتم: بعد این داستانها فقط میخوام فرار کنم و بغلت کنم. حتی یکبار بغل کردنت تموم عشقی که طی زندگیم نتونستم از خانواده‌م دریافت کنم رو بهم میده. بعدش می‌تونم یه زندگی نو برا خودم بسازم.

خدایا، چطوره که حتی مامانمم دوستم نداره و تو این کارارو با من میکنی؟ چقدر دیگه مونده بهم غم بدی تا دلم بترکه و خیالت راحت بشه؟ من دلم داره میترکه خدا. خدایا جسمم دیگه داره کم میاره. خدایا خیلی دست تنهام. خدایا خودت داری میبینی. غمم رو بیشتر از این نکن. لطفا.

یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳
2:19
درحال بارگذاری..

این روزهای گهی

همچو آن رقاصهٔ هندو به ناز

پای می کوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

ره نمی جویم به سوی شهر روز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مردابها بنهفته ام

می روم ... اما نمی پرسم ز خویش

ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست

شنبه پانزدهم دی ۱۴۰۳
0:50
درحال بارگذاری..

باید برای رویاهام می‌دویدم

کلاس‌های خصوصیم رو بیشتر می‌کردم

درآمدم رو بیشتر می‌کردم

کانال یوتیوبم رو راه می‌نداختم

بیشتر زبان انگلیسی و آلمانی میخوندم

می‌دونم افسرده بودم و هما کار‌هایی که کرده بودم سرحد توانم بود. فقط دارم از ایده‌آل هام صحبت می‌کنم که کاش الآن چیز‌های بیشتری برای چنگ زدن داشتم.

جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳
11:11
درحال بارگذاری..

باید بابام رو زنده نگه دارم

باید رویاهام رو زنده نگه دارم

باید زندگی رو ادامه بدم

سخته

خیلی هم سخته

من شجاعتم رو دارم

جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳
10:19
درحال بارگذاری..

حضور بی فایده خواهرم آزارم میده. از اینکه بابا بهش اعتماد نداره، مامان از داد و بیدادهاش میترسه و همه ازش فرارین. چطور میشه یک آدمانقدر بی درک و منطق باشه؟ چطور میشه عقل نداشته بلشه و وجودش پر از کینه باشه و نتونه حسادتش رو کنترل کنه؟ چطور میشه یک آدم انقدررر احمق باشه که بارها گند بزنه و بقیه بخوان گندش رو جمع کنن؟

من خسته م از این همه فشاری که رومه و خواهر بزرگتری که بیشتر باره روی دوش. حتی ماسک نمیزنه جلوی بابا. بارها سوتی داده و بابا نزدیک بود متوجه بیماریش بشه. داروها رو تا مدتها اشتباه و طبق دلخواه خودش میداد و حتی مدیریت احساسات هم بلد نیست و بابای مریض تو بستر بیماری منو به گریه و جنون رسوند. نمیبخشمش. چون همه رو به جنون رسوند. به همه حمله عصبی دست داد بخاطر کاراش. امیدوارم سرش به سنگ بخوره ولی من دیگه اسمش هم نمیارم.

پنجشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۳
9:17
درحال بارگذاری..

من که سردرنمیارم پشت حکمتت چی هست، خیر بنویس. خوبی و سلامتی و شادی بنویس. آدم های حسود رو از ما دور کن. دور نگهشون دار هر چی آدم نجس کثافت‌زده عقده‌ایه. آره خواهر کثافت مریضمو دور نگه دار تا بیشتر دقمون نداده.

پنجشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۳
9:11
درحال بارگذاری..

کاش گلوی بابا عفونت نکرده باشه

چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳
15:40
درحال بارگذاری..

کاش بابا روحیه داشت

چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳
15:39
درحال بارگذاری..

خدا نیاره برا هیچ جوونی که بابا مامانشو مریض و ضعیف ببینه

چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳
15:39
درحال بارگذاری..

ولی این زندگی عادلانه نبود

این غم بزرگ برای هیچکسی عادلانه نیست

برای هیچ دختر تنهایی عادلانه نیست

خدایا

کجایی؟ کجایی؟

چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳
15:38
درحال بارگذاری..

تو این روزای سخت من حتی آغوشی هم نداشتم

از کدوم عدالت خدا بگم؟

دوشنبه دهم دی ۱۴۰۳
12:44
درحال بارگذاری..

این روزهای سخت چرا تموم نمیشن؟ چرا دارن روز به روز بدتر میشن؟ چرا هیچ چیز خوبی اتفاق نمیوفته؟ چرا همه چیز انقدر منفی و تاریکه؟ من دردم رو به کی بگم؟

دوشنبه دهم دی ۱۴۰۳
12:43
درحال بارگذاری..