[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

روزگار سخت

دیگه مگه چیز دیگه‌ای هم مهمه؟ کو معجزه؟ تو خدایی کن تا من انسانیت کنم!! اینه عهد من و تو.

جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳
11:23
درحال بارگذاری..

از بچگی خوندیم پایان شب سیه سپیده. من امروز با طلوع آفتاب به این فکر کردم یک روز به مرگ بابا نزدیک‌تر شدیم.

جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳
7:19
درحال بارگذاری..

بعد از حدود یک ماه حالا وقت اون رسیده دوباره برم قرص ضدافسردگی بخرم.

یک هفته اول تو شوک و بهت بودم شبها خوابم نمیبرد، غذا نمیتونستم بخورم، مجبور بودم چون کسی نمیدونه تنهایی گریه کنم و این بار به تنهایی رو دوشم بود. از خونه تا محل کار گریه میکردم. داغون بودم، حتی همکارم وسط کلاس اومد در زد تا ببینه چه مرگمه. یادمه موقع صحبت باهاش انقد سر بودم کتاب از دستم افتاد روی زمین. بهم گفت خداروشکر به ریه نزده وگرنه کار تمومه. گفتم که بدبختیم اینه به ریه زده. مرد گنده با شوک و بهت و پشیمونی از حرفی که زده نگام کرد. اول فهمیدم پلیپ نیست و توموره. دو سه روز بعد فهمیدم زده به جفت ریه‌ها. از اونجا شروع کردم غذا پوره کردن و گرفتن آب مرغ و گوشت و جوجه برا بابا. عضلات پشت و شونه هام گرفته بود و کسی رو نداشتم ماساژ بده. خودم به زور با دستهای خودم ماساژ میدادم.

تو هفته دوم دکترهارو پیدا کرده بودم دیگه. به زور دکتر خوب پیدا میکردم، میرفتم بست مینشستم تو مطب با مدارک بابا که حتما باید دکتر رو ببینم. حالم به قدری بد بود که موافقت میکردن. تو مطب آخری قدر ۷ ساعت نشستم. روزهایی بود که پریودم شروع شده بود. درد داشتم. همچنان گرسنه بودم چون بابا درد داشت و نمیتونست غذا بخوره. اواخر هفته دوم سبک بودم‌. هزار و یک کار رو پیش بردم. حالا همه خانواده جز بابا میدونستن. ولی در حد اینکه بگم صرفا شک به توده ست. نگفتم بدخیمه، نگفتم متاستاز داده به ریه.

هفته سوم رو یادم نمیاد. آروم پیش رفت. ولی دیگه شب ها میخوابیدم چون دکترها این اطمینان رو دادن که بابا تو خواب خفه نمیشه.

هفته چهارم کلافه شدم که کار نمونه برداری و پروسه درمان بابا عقب افتاده. یبار خواستیم جوانب احتیاط رو رعایت کنیم صرفا اندوسکپی بشه، یبار متخصص بیهوشی گفت مریض زیر دستم زنده نمیمونه عمل رو لغو کرد، چند روز افتادیم دنبال کارای بیمارستانی که قبول کنه و دکتر بابا هم باشه توش. و خب، دیروز بعد عمل، دکتر گفت تا به حال چنین چیزی ندیده. گفت استخوان های جمجمه، لنف و گلو هم علاوه بر بینی و ریه ها درگیرن. دکتر حداقل ۲۰ سال جراحی تومور انجام داده و این رو گفته.

سرطان داره مثل پیچک از سر و تن بابا بالا میره و هنوز بعد یکماه دقیق مشخص نشده چه نوعیه. هنوز درمان بابا شروع نشده و بابا میگه قورت دادن غذای جامد براش مشکل شده. دلم خونه. دلم خونه و من چطور بدبختی ها و غم هایی که طی یک ماه کشیدم رو خلاصه بگم؟

جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳
6:39
درحال بارگذاری..

خدایا داری چه بلایی به سرم میاری؟

من همش میگفتم همه جور بدبختی دارم جز بیمار. خدایا دلت اومد؟ چرا آدم بدبخت رو همیشه بدبخت نگه میداری؟ چطوری میخوای جبران هنه مکافاتی که بهم دادی رو بکنی؟

جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳
6:11
درحال بارگذاری..

غم زمانه

کاش میشد الان خوش و خرم، تو سواحل گرم و آرامشبخش اروپایی کنار مردی که دوستش داشتم بودم‌؛ تو آغوشش بودم نه اینجا رها شده و بی پناه و تنها و حتی بدون پارتنر.

رویاهای ما چیز کوچیکی بود که خود زندگی از ما گرفت. دردم از عصب گذر کرده که شنبه به آنکولوژیست بابا گفتم بقای پنج ساله بابای من چطوره؟ تا ۳۰ سالگیم میمونه؟!

خدایا سهم من اینهمه بدبختی نبود، تو یک شادی بزرگ به من بدهکاری. تو رویاهایی که یک ماهه یک شبه ازم دزدیدیشون رو بدهکاری. چطور دلت اومد یه دختر جوون و تنها رو یک شبه بی رویا کنی؟

جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳
6:8
درحال بارگذاری..

غم درمان بابا

من الان باید مثل بقیه دخترهای جوون، دنبال کار و رابطه عاطفیم میبودم. نه که اینجا باشم تو بیمارستان و التماس کنم خواهرم صبح یکم زودتر بیاد تا من تو محیط بیمارستان بالا نیارم از فرط خستگی، کم خوابی و آلودگی.

دلم میخواد برم خونه، بدون استرس قطعی برق برم حموم و قشنگ نیم ساعت با آب گرم حموم تموم خستگی ها رو از تنم بگیرم. بعدش لباس تمیز بپوشم و اتاقمم با یه اشاره جادویی مرتب شده باشه‌. روتختی تمیز انداخته بشه با جادو و بخوابم. وقتی هم که بیدار میشم بابا خوب شده باشه. به فکر جا پیدا کردن برای درمان بابا نباشیم و حالش عالی باشه. دیگه اسم سرطان نیاد‌. دیگه مثل دیروز از اینتوبه شدن بابا وحشت نکنم. بابا مرخص بشه و با پاهای خودش بره حموم. من به این فکر کنم که حالا زندگی رو جور دیگه زندگی کنم. دیگه کابوس نبینم‌ که کرم‌های آدم‌خوار همه جا هستن و همه چیز و همه کس رو میبلعن.

کاش بابا خوب بشه، کاش حالش خوب بود من از خودم و فکرام برای جور کردن پول درمان نمیترسیدم‌. کاش بابا خوب بود من دغدغه مالی نداشتم، مثل چسب نبودم که خانواده رو نگه دارم. قوی ترین نبودم و همون ته تغاری لوس بودم.

بیرون خیلی سرده حتی نمیتونم لحظه ای برم حیاط تا هوای تمیز نفس بکشم. انقدر سرده که به محض نزدیک شدن به در حیاط سوز باد سرد تا مغز استخوانات نفوذ میکنه.

تو نباید سرطان میگرفتی بابا یا حالا متاستازیکش رو میگرفتی. میدونه چه فشاری رومه که همه چیزو میدونم؟ میدونی چیا کشیدم و دیدم که حتی بیانشون برام سخته؟

جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳
6:4
درحال بارگذاری..

کاش خوشبخت بودم

من میخوام بین بازوهات رها باشم

+ روزهای سختی رو تجربه میکنم. خیلی سخت. کاش بابا مریض نبود، کاش انقدر اتفاقای تلخ تو زندگیم رقم نمیخوردن، کاش خوشحالی‌هام کمی بزرگتر بود، در حد آغوش کسی که دوستش دارم و ندارمش. چرا تو زندگی من "خواستن و نداشتن و حسرت کشیدن" نوشته شده؟

چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳
23:6
درحال بارگذاری..

کاش میشد لبخندت رو ببوسم!

بهش گفتم اون موقع که بهت گفتم دوست دارم صدات رو ببوسم، گفتی از خجالت سرخ شدی. حالا میخوام چیز دیگه ای بگم. ولی خودم از خجالت دیگه از وسطای جمله نتونستم بگم. خیلی آروم، با لحنی محکم، دستوری ولی مشتاقانه نجوا کرد "!Say it". این قشنگ ترین "بگو"ی کل عمرم بود. سِحر شدم، تسلیمش شدم: "کاش میشد لبخندت رو ببوسم!"

+ بهم میگه تا کجا میخوای پیش بری؟

میگم تاجایی که ازت دور نشم.

+ حواسم نبود، کلمات یکهو از زبونم جاری شدن: دوستت دارمت و میخوامت!

پ.ن: خوشحالی موقع دیدن بی پرواییش تو بدون مکث گفتن I like you، و تکرار کردن پشت هم مدامش

چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳
23:1
درحال بارگذاری..

دختر تو چقدر قوی

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...

چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳
6:28
درحال بارگذاری..

چه روزها و شب هایی رو میگذرونیم و هنوز زنده ایم!

چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳
5:27
درحال بارگذاری..

این هم یه عذاب الیمه دیگه

هلاکم

درمان شروع بشه کاش.

کاش اصلا یکهو مشخص شه فقط پلیپ بوده.

کاش میشد کارها رو بسپرم به یکی

کاش میشد راحت بخوابم، حتی برای یک شب

سرم داره میترکه

گرسنه م

خوابم میاد

به لحاظ روانی تحت فشارم

خدایا، کجایی؟

دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳
20:34
درحال بارگذاری..

پیش از شروع این مصیبت ها خواب دیده بودم که خواهرم میگفت" من با این خونی که ریخته شده چه کنم؟"

من دیشب، خون ریخته شده بابا رو شستم. محیط رو ضدعفونی کردم. سرچ کردم. به دکتر پیام دادم. از شدت خستگی و بدوبدو های قبلی توی روز و بیمارستان، خوابم میبرد و زود با هر صدایی میپریدم. خدایا، تا کی تحمل داری عذابمون بدی؟ به خاطر چه گناهی؟

دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳
10:16
درحال بارگذاری..

توی این هاگیر واگیر برق قطع شده

میخواستم زود برم مدارک بابا رو کپی بگیرم و فردا اگرررر دوباره اتفاق غیرمنتظره ای نیوفته بیوفتم دنبال کارهای بیمه! ساعت ۱۱:۴۵ تا ۱۳:۱۵ هم کلاس آنلاین دارم! گوشیمو باید شارژ کنم که شارژ داشته باشه کلاس رو ریکورد کنم! البته که تا رفتم گوشیم رو بزنم به شارژ دیدم برق قطع شده! مصیبت‌هایی که داریم کم نیست، فکر به این چیزا هم اضافه شده! گرونی دارو ها و تحریم ها و فکر به پیدا نکردن دارو یا حتی داروی خوب داره دیوانه‌م میکنه

خدایا، هزار بار گفتم تو بساز. تو بسازی قشنگ تره. اینجور ساختی؟ اینه ته سلیقه ت برای من بنده ت؟ دلت به حال ما نسوخت؟

دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳
10:13
درحال بارگذاری..

تو شرایط تخمی هستم

بابا چیزی از بیماریش نمیدونه، روحیه ش حساس شده و لجباز تر. میخوا بره سرکار، ولی حتی نای استارت زدن ماشین هم نداره. سر اینکه ماشینش استارت بخوره باتری ماشین خراب نشه دیوانه مون کرده. خوبه که هست غر میزنه، ولی شرایط رو برای من نحیف و کوچیک ناتوان داره سختتر میکنه.

روی همه مون فشاره. روی من بیشتر. مامان دیشب گفته عصای دستشونم. مثل مَردها شدم. دیگه گریه نمیکنم. دو هفته ست که گریه نمیکنم، فقط دنبال درمان بابا هستم و فکر درآمد و پول درمان.

دلم داره میترکه.

دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳
9:21
درحال بارگذاری..

خدایا حکمتت تو چی بود قربونت برم؟ انگار تمام سالهای عمرم به پیشواز این غم رفته بودم که همه عمر دلشکسته و افسرده بودم.

دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳
0:28
درحال بارگذاری..

ضعیف و رنجور دیدن بابا که همه عمر قوی و محکم بود اذیتم میکنه. لاغر شدنش، درد کشیدنش، با اون پاهای لاغر و جسم نحیف مثل پسربچه ها از ترس بهم زل زدنش. خدایا، چرا درمان بابا زودتر شروع نمیشه حالش بهتر بشه؟

خدای من کمک کن. شد ۳ هفته. شد ۳هفته که من خواب درست درمون ندارم و فکر کردن به بابا شده بزرگترین دغدغه‌م. بابا که تکیه گاه بود حالا برای راه رفتن مشکل داره. انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده که بابا حتی باورش نشده نحیف شده و به کمک احتیاج داره. وقتی با چشم ها و صورت تکیده ش بهم زل میزنه تا بگم همه چیز خوبه، دلگ آتیش،میگیره. تو چهره ش سادگی یه پسربچه بی پناه رو میبینم. خدایا، نجات بده بابام رو. خدایا، درمان یک بیمار چرا باید انقدرررر طول بکشه تا شروع بشه؟ خدایا فقط پلیپ بینی باشه نه سرطان. خدای من! این صحنه هایی که فقط تو همین امشب دیدم بعد ها چطور قراره از خاطرم برن؟

دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳
0:25
درحال بارگذاری..

نگران بابا هستم و نگران مسائل مالی. بابا که یه مدت بخاطر درمان نمیتونه کار کنه و عمده هزینه ها طبیعتا رو دوش من میوفته. خدایا کمک کن بتونم چندتا شاگرد خصوصی بگیرم هزینه ها رو ساپورت کنم🙏

الآن دربدر دنبال بیمه تکمیلی هستم. بابا که خوب بشه دوباره میتونه کار کنه، الآن یک مدت بااااید زیاااااد کار کنم

+مرسی بابت پیام های پر از مهرتون❤️

یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳
8:50
درحال بارگذاری..

آمین

فردا صبح بابا باید برای بایوپسی مجدد بستری بشن و بعدش برن icu. خدایا خیر بنویس🙏

خدایا بابا پشت و پناه منه و تو پشت و پناه بابا. خدایا، امید ما،،زندگی ما به مویی بنده. نجاتمون بده. خدایا،،میدونی که چجوریه وضع قصه ما. کمکمون کن

یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳
0:56
درحال بارگذاری..

دیگه از هیچی نمیترسم!

استخونام قوی شده، نمیشکنه زیر بار غم و استرس! دردی که نکشتم قوی ترم میکنه!

شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳
8:27
درحال بارگذاری..

بابا که خوب بشه، من جزء خوشبخت‌ترین دخترای کره زمین میشم🙂🥰

شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳
8:26
درحال بارگذاری..

معجزه کن

چه روزهایی رو دارم سپری میکنم

چه روزهایی

این غم، به بزرگی همه غم‌های من یک جاست.

بابا می‌ترسه، من می‌ترسم، مامان می‌ترسه و همه مون می‌ترسیم. کاش بابا خوب بشه، دوباره سرپا بشه و بتونه غذا بخوره. کاش بابا ببینه چقدر تو زندگی رشد میکنم، با کی ازدواج می‌کنم‌‌‌. کاش بابا عروسیم باهام برقصه. کاش دوباره حالش انقدر خوب بشه که کلی عکس از سرحال بودنش بگیریم.

خدایا، تو برای بنده‌هات خیر می‌نویسی، خوبی می‌نویسی. این بار هم خوبی بنویس. خدایا، چه عزتی تو غم هست که بی‌مهابا به ما می‌دی؟ مگه جد ما چه گناهی مرتکب شدن که ما نسل‌های بعد، باید جور بکشیم؟ خدایا. کمک کن و این بار هم تنها نذار ما رو. رو برنگردون، معجزه کن.

شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳
7:8
درحال بارگذاری..

مگه درد بالاتر از این هم داریم؟

چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳
13:19
درحال بارگذاری..

امان از این غم

امان از این درد

امان از این عمر و جوونی

چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳
13:19
درحال بارگذاری..

کاش مستی درد منو دوا کنه

چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳
11:28
درحال بارگذاری..

" ولی چرخ زندگی ما مربع بود، نمی‌چرخید ..."

چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳
0:14
درحال بارگذاری..

دلم برای خودم میسوزه فقط

امشب میخوام فقط به خودم فکر کنم

به جوونی و آرزوهایی که یک شبه دود شدن رفتن تو هوا و این حجم مسئولیت بزرگی که اومد رو شونه هام.

چقدر بی عرضه بودم که حتی یه پارتنر نداشتم این روزهای سخت کنارم باشه بغلم کنه. هیشکی بغلم نکرد.

کاش بعدا این مسئولیت ها بزرگتر نشه. بیشتر از این به خاک سیاه نشینم. تو ۲۵ سالگی درگیر قبض آب و برق و گاز یه خونواده نشم، دغدغه م چکه کردن شیر آب خونه ای نشه که خودم نچیدمش، وسایلش مال خودم نیست. این چه تقدیری بود آخه.

باز خدارو شکر. دوستهام بودن، همکارام بودن. خداروشکر یه داماد و خواهرم بودن.

سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳
23:59
درحال بارگذاری..

ریلکس بودن زیادم تبدیل به یه گوله خشم شد و حالا خنده.

بعدا این تروما چطور خودشو نشون میده نمیدونم!

سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳
23:52
درحال بارگذاری..

این روزهای بگایی

سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳
22:55
درحال بارگذاری..

با این دلی که شکسته چه کنم؟

چه مصیبتی تحمل کردم

چه باری رو بالهای شکسته م بود

چقدر غمگینم و بدبختی اینه زندگی با بی رحمی اون بیرون جریان داره

سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳
19:28
درحال بارگذاری..