بارون میباره. هوا خنک شده. قبل از ۱۲ دارم میخوابم. پول و جنگیدن با بقیه برام مهم نیست. کون لق همکار ادایی و تخمی. شب بر شما خوش.
چه روزهای دلچسبی بود نوجوونی و نمیدونستم. حتی غم هاش هم شیرین بود. آخ که چه روزهایی بود. چه دوره ای.
ای جوونی. هی بزرگسالی. با ما راه بیا که داریم پیر میشیم.
که دلم قرص باشه بهت
این جهانِ عذاب آور خاکستری رو برام قابل تحمل میکنی.
که مرحمی، که درمانی، که پناهگاهی، که خونهی منی.
برام بمون. تا ابد.
زندگی میره رو دور تند و من دلم برای اوقات فراغت داشتن تنگ میشه. برای ساعتهای برای خودم بودن.
دلم میخوام کتاب بگیرم دستم بخونم، فیلم ببینم، سریال ببینم، راحت تا هر چقدر دلم بخواد تو تخت بمونم و وقت تلف کنم :(
:(
هرکاری کنم و به هر جهتی برم، باز هم هیچی کلاس حضوری آلمانی نمیشه! باید روت فشار باشه تا بخونی. کلاس گروهی آنلاین واقعا جالب نیست مخصوصا اگه ویدئوکال نباشه. کلاس آنلاین باید خصوصی و تصویری باشه تا با کیفیت باشه!
گیری افتادم با این زبان آلمانی! برای کلاس گروهی آنلاین خیلی کم تلاش میکنم و خب، عقبم! کلاس حضوری نداره اینجا :(
پول آنلاین خصوصی هم ندارم :(
همزمان بابد برای تافل هم بخونم و وقت نمیکنم درس بخونم :(
چیکار کنم واقعا :((
استرسی
دیشب موقع خوابیدن میدونستم قراره امروز صبح به سختی از خواب بیدار بشم! کلی کار باید امروز بکنم که نگران زمانبندیشونم. مثلا حل تکالیف آلمانیم یه موردشه. نمیدونم چه مصیبتیه که همچنان دارم درس میخونم و استرس آماده سرکلاس رفتن رو دارم! چه مرگمه من؟!
تمام تابستون برام غیر قابل باور بود که دو روز تعطیل پشت سر هم دارم، یعنی پنجشنبه و جمعه. مدام تصور میکردم پنجشنبه، جمعه ست و فرداش اول هفته.
این پاییز، فقط جمعهها تعطیلم. فقط یک روز درهفته. 🍂☘️
امروز صبح از خستگی نشد کلاس آلمانیم رو شرکت کنم. هفته نه چندان جالبی رو به لحاظ کاری شروع کردم و پریود هم مزید بر علت خستگیم بود. دیشب که از سرکار رسیدم خونه چشمام وحشتناک قرمز و خسته بود. دیگه این شد که صبح نرفتم سرکلاس و عوضش سعی کردم ناهار جون دار درست کنم. آخه شب ها که خسته میرسم خونه اشتهای غذا خوردن ندارم.
امروز تموم بشه، فردا صبح زود هم که پاشم و برم سرکار و برگردم خونه دیگه میتونم ۵شنبه چند ساعت با خیال راحت و یه دل سیر بخوابم. تغییر فصل و مشغولیت فکری نمیذاره راحت بخوابم.
مدت طولانی هست که زدن یه کانال یوتیوب مرتبط به زبان و ادبیات انگلیسی تو ذهنم هست. بارها ایگنورش کردم و حالا دوباره به فکرم افتاده. حتی ۲ بار هم براش اسم انتخاب کردم.
مسئول شعبه اون شهر لعنتی داره الکی میدوونتم. خودشم میدونه مثل خر تو گل گیر کرده و این سری قطعا باهاش برخورد میکنم. حالمو بهم زد.
به مسئول شعبه زنگ میزنم یا اشغال میزنه یا جواب تلفن نمیده!!
چطور روش شد دروغ بگه و کلک بزنه؟؟؟؟ از ته قلبم آرزو میکنم بدتر از این سرش بیاد!!
ریدم سردرد این محل کارم که صدای ما به هیچ جا نمیرسه!
به شدت مضطربم.
علی رغم شدت اضطرابی که داشت کنترلم میکرد نشستم دست و پا شکسته تکالیف آلمانیم رو انجام دادم و الان منتظرم کلاس شروع بشه.
نگرانی دارم بابت کلاس تو شعبه شهر دیگه و مدام نگرانم که مدیرشعبه بهم دروغ گفته باشه. هر سری این مدیرشعبه کارها و برنامه های من رو تا دقیقه نود بهم میریزه و حتی اگه این ترم به وعده خودش عمل نکنه باز هم به نفع من هست، چون بهانه خوبی میشه برای قطع همکاری!
کتاب، لاکر، نور کافی، سیستم پخش صوتی و ویدئویی و نظم نداره.
تقریبا به همه کارام رسیدم. انقد تو دو لیست بلند بالا داشتم که امروز فراموش کردم گوشیم رو ببرم سرکار.
یه همکاری دارم ازش خوشم نمیاد و اونم ازم خوشش نمیاد. یک سال از من کوچیکتره و در کل کوچیکترین فرد شعبه ست ولی از همه طلبکاره و احترام سرش نمیشه، حتی به رئیس خودش احترام نمیذاره. ذات خبیثم خیلی دوست داره این دک و پوزش بخوابه و رفتار آدمیزادی رو یاد بگیره نکبت.
دارم فکر میکنم چطور پریود و کار کردن ساعات طولانی رو هندل کنم. درد زیاد که با استراحت نکردن بدتر میشه و همینطور استرس بخاطر لک شدن لباس!! نمیتونم مرخصی بگیرم همین اول ترمی، بعید میدونم موافقت کنن. حتی جنبه خوبی هم نداره. اینکه نوار بهداشتی رو با خودم جاساز کنم قایمکی ببرم توی دستشویی روی اعصابمه. محل کار خوب با سرویس بهداشتی تمیز که پد بهداشتی هم داره آرزوست!!
نکته دوم اینکه دلم میخواد داخل لاکرم رو قشنگ دستمال بکشم و گرد و خاکش رو بگیرم. زیاد خاک نداره ولی به جنبه ضد عفونیش هم نگاه کنم خوبه. برای این کار باید همون چند تا کتاب و جزوهم رو بریزم بیرون و دوباره بچینم داخل.
نکته بعدی اینکه باید یه ماگ کوچولو و چند تا بیسکوییت هم ببرم یه ظرف دردار کوچیک خرما هم ببرم بذارم توی یخچال. کاش خود محل کارم وسایل پذیرایی رو آماده میکرد مثل خیلی جاهای دیگه. فرض کن ۷ ساعت جایی کار کنی که فقط سماور چایی به راهه! اونم معلوم نیست آبش چند بار جوشیده و توش سوسکی چیزی افتاده یا نه.
امروز باید زودتر برم سرکار تا به این کارهای ریز برسم، وگرنه میره رو مخم. بعدشم باید برم خرید.
میدونی؟!
من ایمان دارم به اتفاقای خوب بعد اتفاقای بد. هر چند که عمر اون اتفاقای خوب کوتاه و کم باشه. این مدت روزهای خاکستری طولانی رو گذروندم. یک عالمه عصبانی شدم، حرص خوردم، صدامو بالا بردم و سختی کشیدم.
نگرانیهای زیادی دارم، بابت کارم و شرایط اقتصادیم. نگران محیط کارمم و یسری موذیگری همکارام.
نگرانی از بابت رفتن دارم.
نگرانی از بابت مامان و بابام دارم.
خیلی نگرانم.
فردا هم روز اول ترم جدیده و مثل هر شروع دوبارهای نگرانم.
امروز انرژی زیادی از دست دادم
از عصبانیت هوار کشیدم
با فروشنده بحث کردم
با مسئول شعبه بحث کردم
این آدم ها چجوری میتونن در برابر فهمیدن مقاومت کنن؟؟ جز از چشم افتادن و از دست دادن مشتری و کارمند هییییییچ فایدهای براشون نداره!
فردا صبح باید برم مشکل مسخره بخاطر لج و لج بازی های کودکانه مسئول شعبه اطلاع بدم ببینم اونا پیگیری میکنن یا نه! دلم میخواد به مسئول شعبه بگم واقعا ریدم تو رفاقت و سلام علیکی که من بخوام با توئه ازگل داشته باشم، من سلام و علیکی با توی مزاحم موی دماغ ندارم. کاش میشد اینا رو بگم بهش واقعا.
حس و حال بدی دارم. حس عذاب وجدان دارم، حس شرم دارم، حس فرزند خوب نبودن، حس وسواس بخاطر رو تشک نو خوابیدن (اتو کنمش؟)، حس غروب سیزده بدر.
لعنت به باعث و بانیش. خیر نبینه اونی که تو کار باعث حال بد دیگران میشه. لعنت به همشون. دلم میخواد برم. خسته شدم. از اینجا برم. از این محل کار، از این خاک. دلم برای شهرم تنگ میشه فقط.
حال بدی دارم. فلوکستین بخورم دوباره؟
خانواده خوب همه چیزه بچه ها! خانواده همه چیزه!
مادر و پدر حامی، همراه و آگاه بهترین چیزه. فکر کن انقدر بچههات رو غنی کنی که بپرسی چی میخوایید بگن هیچی!
ما اینجا داریم برای بدست اوردن حقوق اولیهمون با والدینمون میجنگیم.
خسته شدم.
سگ تو زندگی تو این خراب شده
براش این همه دلیل دارم تو زندگیم بعد باعث تعجبمه که چرا انقدر همش خشمگینم
چرا منو از درس های دبیرستان رهایی نیست؟
نشستم دارم تست های معارف دبیرستان رو میزنم. غم بزرگی تو دلم نشسته، چقدر بدبخت و بیچاره و بیکس بودم. تو کتابخونه درس میخوندم، به لحاظ روحی تنهای تنها بودم و فقط دوستهام رو داشتم. چی بگم آخه از خانوادهی بد!
جلسات تراپی جدیدم آنلاینه و حس میکنم خواهرم پشت دراتاقم فالگوش ایستاده. دلیل عوض شدن رفتارش جز این نمیتونه باشه :)
حس زندگی
بچهها
حس زندگی داشتن به محیطه! محیط زندگیت باید خوب باشه. خونه. خونه خودت باشه، چیدمان و دکورش سلیقه خودت باشه. بدونی پودر آویشن تو کدوم کابینت کنار کدوم سبزی خشکه. بدونی تو یخچالت چه خبره و چی کم داری یا برنامهت برای ناهار و شام رو از قبل بدونی.
زندگیِ تنهایی خودت دردسر هم داره ها! مثلا موقع گردگیری کسی نیست کمکت کنه. پرده پنجره اتاقت به شکل جادویی باز، شسته و آویزون نمیشه و همهی این کارای سخت صفر تا صدش گردن خودته. اگر بخوای اسباب کشی کنی، یا باید کلی پول بدی تا نیروی کمکی بگیری که تازشم برای وسایلت دل نمیسوزونن و خرابش میکنن! تنهایی خیلی سخته دوستان! نمیگم مطلقا خوبه!
تنهایی گاهی حس زندگی میده، حس حال خوب، حس اختیار همه چیزتو خودت داشتن! بله.
آغوش ما را زنده نگه میدارد
اواخر ۲۴ سالگی روزهایی رو میگذرونم که تاریکن، تلخن، سردن. حتی یک نفر نیست که بغلش کنم.