[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

قصد دارم تو شهریور یه سر برم دانشگاه، مدرکم رو بگیرم و برم پاساژ محبوبم و کلی خرید کنم.

دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲
21:47
درحال بارگذاری..

عصری از جلسه اومدم خونه، سردرد ولم نکرده بود. ناچار مسکن خوردم و تو اتاق تاریک موندم. بهترم الان. خوشحال از کم کم تموم شدن ترم تخمی تو آموزشگاه تخمی.

دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲
21:46
درحال بارگذاری..

سردرد

گیج و خسته و داغون و لهم اسماعیل

دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲
18:13
درحال بارگذاری..

سرم درد میکنه

کاش میشد جیغ بکشم برم از اینجا

خیلی بد از خواب ظهر بیدار شدم

اضطراب دارم و اعتماد به نفسم افت پیدا کرده

سرکارم و تنها دلخوشیم اینه کم کم برمیگردم خونه

دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲
17:48
درحال بارگذاری..

امروز استاد دور و دیرینه‌م زنگ زده بود جاش برم سرکلاسش ساب بردارم 🥰🤯

خیلی خوشحال شدم اعتبار کلاس و اسمشو به من میسپره😭

یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲
18:29

هانیه

دلم برای دوست صمیمی دوران کودکیم تنگ شده، خیلی ساله ندیدمش. شاید ۱۱ سال. دختر خیلی خوش‌قلب و مهربونی بود. امیدوارم هنوزم مهربون مونده باشه. قلبش مثل دریا بزرگ بود. خیلی دلم براش تنگ شده. فقط میدونم تو دانشگاه تهران تربیت بدنی خونده و عقدد کرده. دورادور این خبرا بهم رسیده. کاش میشد دوباره ببینمش و مثل دوران دبستان باز هم با هم بخندیم.

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲
14:10

درد و رنج رو همراه با لذت دادی چرا

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲
14:4
درحال بارگذاری..

امروز بغضی و دردمندم

من همیشه اون مظلوم ترینه بودم که زور بقیه به اون میرسید. برای ترسوندن بقیه از من مایه میذاشتن. چوب ندونم کاریای بقیه رو هم من میخوردم. مثال زیاده، نمیشه گفت.

با این حال روحی جسمی گه باید برم سر ۴ تا کلاس بشینم، خوبیش اینه نمیشنم از سر بیکاری غصه بخورم و روزمو از دست بدم

بدیش اینه هر کلمه‌ای میتونه باعث بغض و گریه کردنم بشه

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲
12:6
درحال بارگذاری..

ای خاک بر سر من با این کار کردنم و پول در اوردنم.

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲
12:3
درحال بارگذاری..

مدیر آموزشگاه زیر کولر نشسته هفته ای ۴ بار قدر ۵ ساعت پا میشه با برلیانسش میاد اموزشگاه

بعد بهم میگه اگه تو بری وحشتناک بهم فشار میاد

بیا برو تو کوچه، من بدون ماشین اینور اونور میرم سر کار، از این شهر به اون شهر، تازه خوش شانس باشم تاکسی و خطی کولر داشته باشن تو ظل گرما، تو عین پرنسسا میری میای، پولتم خدا تومن بیشتر از منه‌. من از اول تابستون مثل برده های سومالی سوختم تو هر ماه پول پدیکور و مانیکور و پاکسازی میدی زارت زارت رنگ مو عوض میکنی، کاری که من با ۲ماه حقوق و کادو روز معلمم کردم. تو توی ۳۸سالگی مثل ۲۰ ساله هایی من از فشار و استرس مثل عنترای رقاص هاوایی.

ای برینن پس کله ت جبر جغرافیا. ای بربنن سر هر چی جبره.

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲
12:1
درحال بارگذاری..

اونی که اینجا بمونه از سگ کمتره

خودمو میگم

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲
11:56
درحال بارگذاری..

ریو سفید مدل ۸۵ میخوام

اسنپ گرفتم و ماشین ریو سفید مدل ۸۵ ئه.

کراش ابدیت: ریو سفید مدل ۸۵

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲
11:55
درحال بارگذاری..

دل شکستن  صدا نداره، چوب خد‌ا رو هم کردن تو کو‌‌نمون

گریه کردن تو خیابان سر فشارهای ج.ا هم آنلاک شد.

مرسی از تمام دست اندر کاران محترم که دختر ۲۳ساله تو کشور اروپایی گوشه خیابون بخاطر بریک آپ با دوست پسرش گریه میکنه، من اینجا سر چی گریه میکردم.

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲
11:54

ولی الآن کون لقش

‏«من او را خلاف عقل، خلاف عهد، خلاف صلح، خلاف امید، خلاف شادی و خلاف تمام دلسردی هایی که ممکن بود دوست داشتم.»

جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۲
10:45

دوستم از سربازی معاف شده و خرکیف‌ترینم😍

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۲
22:47
درحال بارگذاری..

یکی از دلایلی که ایرانیا تو زبان انگلیسی پیشرفت نمیکنن، زبان یاد گرفتن از هر ننه قمریه که اومده انگلیسی درس بده. رفتن به هر موسسه ایه که عین قارچ سبز شده.

طرف تو اینستا، پروفایلش با کتاب مرتبط با ایلتس هست، ۸۴هزارتا فالور داره، محتوا تولید میکنه ولی خداشاهده ۴ تا ویدئو دیدم ازش، هر ۴ تاش غلط داشت.

بعضیاش در حدی بود که تو کامنتا ذکر میکردن مردم بعضیاشم فاحش نبود نمیفهمیدن.

میگه:

I don't know what do you want me to say

واقعا خااااک. کیرم تو اعتماد به نفست که من بعد ۱۲ سال تخصصی زبان خوندن جرعت نمیکنم کتاب ایلتس دست بگیرم تو چنین غلطی رو پست میکنی!!!

پ.ن: درستش میشه

I don't know what you want me to say

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۲
0:10
درحال بارگذاری..

اینجا

من اینجا شاید یک دهم چیزای بدی که برام اتفاق میوفته رو میگم. بیشتر احساسات گذری و لحظه‌ایمو مینویسم. طبیعتا وقتی خوشحالم و اتفاق خوبی میوفته لازم به برون‌ریزی و نوشتن ندارم.

دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲
23:37
درحال بارگذاری..

بعد از حدود ۲ ماه، آرومم.

هم چاره‌ای جز عادت نداشتم، هم راه هموار‌تر و مشخص‌تر شده و هم حجم کارم کمتر شده.

دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲
16:10
درحال بارگذاری..

خداوندا

صبر و خرد مدیر شعبه مون رو به من عطا کن🤲

دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲
11:49
درحال بارگذاری..

این روزهای داغ سیاه و تاریک سردردآور رو بگیر. 

چقدر نیاز به حرف زدن دارم و چقدر انرژی برای حرف زدن کم دارم!

مثل مهرماه امسال، انرژیم ته کشیده، قفل نامرئی آزاردهنده محکمی به دهنم زده شده که مسخم. چی بگم، اگر وجود داری، من راضیم به رضای تو. خودم که بریدم از تلاش کردن. چه شبها که تا صبح بیدار موندم، نخوابیدم، غصه خوردم، تلاش کردم. چه روزها که از این شهر به شهر دیگه و از شهری به شهر قبلی تو تردد بودم. چه شبها که از شدت فشار و خشم درمونده بودم و گریه جواب نبود. شب قبل امتحان ترم ۸، زار زدم و با تن خسته و روحی آسیب دیده اشک ریختم و درس خوندم. ناامیدم نکن. روحم رنجیده، تو رنجورترش نکن. اگر هستی، خودت رو نشون بده. اگر نیستی که هیچ.

یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۲
22:28

آدم همیشه این اشتباه را می‌کند. یک جایی از ماجرا می‌داند که همه‌چیز از دست رفته، همه چیز را باخته (اصلا او را به عمد بازنده اعلام کرده‌اند) اما باز تلا‌ش می‌کند. باز امید می‌بندد. باز فکر می‌کند باید یک جا طناب را محکم بچسبد و زندگی از دست رفته را بالا بکشد. دولا می‌شود و سقوط را می‌بیند اما هی تلاش می‌کند. هی به خودش می‌گوید آدمی به امید و ممارست زنده است. خب راستش این هم عادت بد من است. تا مطمئن نشوم چیزی افتاده کف دره، امیدم را از دست نمی‌دهم. دست‌هایم را زخمی‌ می‌کنم. درد می‌افتد به شانه‌هایم اما تلاش می‌کنم چیزی نیفتد، چیزی نمیرد.
یک وقت‌هایی تلاش می‌کنم این عادت بد را از سرم بیندازم. تلاش می‌کنم. واقعا تلاش می‌کنم اما گاهی از دستم در می‌رود. همین‌حالا که ماشین پیچید توی خیابان داشتم به این عادت زشت فکر می‌کردم؛ اینکه چرا گاهی نمی‌ایستم و به سقوط نگاه نمی‌کنم و بعد دستم را نمی.زنم به کمر و دور نمی‌شوم؟ چرا زانوهایم را خاکی می‌کنم و دوزانو می‌نشینم روی کلوخ و دست‌هایم را به سمت دره دراز می‌کنم؟

خودم را سرزنش کردم؟ نه!‌ اما از خودم پرسیدم چرا؟ چرا تمام این شش ماه باز تلاش کردم؟ مگر من نبودم که راحت ایستاده بودم و سقوط افراد و اشیا را تماشا کرده بودم؟ اصلا چه می‌شود که گاهی سوزنم گیر می‌کند و تلاش می‌کنم برای داشتن داشته‌های قبلی؟ و راستش را بخواهید هیچ جوابی برایش پیدا نکردم.

یک سالی همکارم می‌گفت وقتی می‌روی یک کباب فروشی و از کبابش لذت می‌بری، دیگر نرو! اگر بروی و بار دوم کیفیت کباب بد باشد خاطره‌ی خوبت از بین می‌رود!

آن سال این مثال را بابت عشق زده بود. عاشق شده بودم و او کباب خوشمزه و عشق را یکی دیده بود.

اما امروز داشتم فکر می‌کردم این مثال ناجور را می‌شود به همه‌چیز بسط داد. اما خب چرا؟ چرا من اشتباه کردم؟ چرا تمام این چندماه طناب را در دستانم نگه داشتم؟ مگر حالا همه‌چیز ته دره نیست؟ مگر اولش نمی‌دانستم دارم سقوط می‌کنم؟

اردیبهشت ۱۴۰۰
#آلما_توکل

یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۲
22:24

میخوام برم خونه مردمو تمیز کنم، خیابونا رو تمیز کنم، بدنم خسته بشه ولی جسم و روحم تو این شغل عن فرسوده نشه.

با همکارا سرو کله بزن، با مدیر سرو کله بزن، با منشی سرو کله بزن، با شاگرد سروکله بزن، با خانواده هم سرو کله بزن.

خسته شدم دیگه. بریدم.

خانواده امروز اومده داد و بیداد من شماره معلمو میخوام چرا به من نمیده؟ میگن بابا نباید شماره رو بده قانون اینجاست زنگ بزن به منشی هر سوالی داری. پاشو کرده تو یه کفش که نهههههه من شماره معلمو میخوام داشته باشم

تو گه خوردی سگ سلیطه.

وای حالم داره بهم میخوره دیگه. از محیط کاری که عاشقش بودم دارم زده میشم. زده شدم. از همه چیزش. نمیخوام جوونیمو اینجا هدر کنم.

یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۲
21:13
درحال بارگذاری..

دورچی

اونی که به من گفت برو دانشگاهو گاییدم

یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۲
19:45
درحال بارگذاری..

نجاتم بده از این همه ضعف و یاس

یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۲
19:35
درحال بارگذاری..

نجاتم بده

یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۲
19:35
درحال بارگذاری..

نجاتم بده خب؟ نجاتم بده

صبرم بده.

یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۲
19:34
درحال بارگذاری..

شکر که میشد بدتر بشه و نشد

شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۲
22:37

از جمله ?may I come in?، may I go out?، may I drink water متنفرم

کارتو بکن دیگه لندهور چرا وسط درس دادن میپری تو کلامم؟؟ آبتو بخور سگ. اهههههه

من با سیستم دانشگاه جور ترم بخدا

بماند تا ترمای آخر یسری پخمه تو کلاسمون بود که واسه بیرون رفتن از کلاس اجازه میگرفتن. شت ترم آخرم مورد این جوری داشتیم میخواست بره بیرون تلفن جواب بده😂

خراب بشه اون دانشگاه تخمی

شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۲
17:44

سر سومین کلاسمم. یکمی گرسنمه. بچه‌هام کوییز دارن.

یه کلاس دیگه مونده. فردا صبح حال بیدار شدن و باشگاه رفتن دارم یعنی؟ ظهری ۲ تا جلسه با والدین دارم. هلاکم.

۲بارم و هربار قدر ۱ ساعت برق کلاسم قطع شد. اه چقد اذیته همه چیز اینجا.

شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۲
17:39