این جوونِ دلشکسته
برآوردهای مالی که داشتم خیلی خیلی خیلی خیلی کمتر از چیزیه که تصور میکردم. درآمدم از نصف هم کمتر شده، حتی نمیشه اسمش رو گذاشت حقوق. قبلش هم نمیشد بهش گفت حقوق. شانس و جغرافیا خیلی مهمن تو درآمد آدم. مثلا من تو جغرافیای غلطی مشغول به کارم و همکار دیگه تو شعبه دیگه درآمد چندین برابر من داره و خب نگاهِ من کن؛ من صفرم.
برم تو شالیزارهای برنج ۲ روز کار کنم، درآمدم از درآمد یک ماهم بیشتر میشه :)
حالا حساب کن، من دانشگاه رفتم، ۱۲ سال مدرسه رفتم و چندین میلیون خرج کسب کردن مهارتی کردم که الآن دارم باهاش "امرار معاش" میکنم. بماند استرس ها و شب بیداریهایی که کشیدم یا درد و مرض جسمی که از حرص خوردن و اضطراب تحمل کردم!
من امروز، توی نیمه ۲۴ سالگی ناراحتم که شرایط زندگیم این شده و رفاهی ندارم. من ناراحتم که لنگ هزینههای معمول و عادی زندگیم هستم. من حتی امیدی به این رئیس جمهور جدیدی که امروز اسمش اعلام میشه ندارم، چون هیچ امیدی به دولتم ندارم.
این منِ جوون چیزی نداره جز کمردرد و تپش قلب و استرس و فشار عصبی که حساب خالی بانکی بیشتر اذیتش میکنه.
من حتی درآمدم این ماهم رو نمیدونم چقدره تا مطمئن باشم قرض میلیونیم رو تا آخر این ماه میتونم تسویه کنم یا نه! حتی نمیدونم اگر بشه تسویه کنم، چقدر تهش برام میمونه که تا آخر مرداد منو میرسونه یا نه. بله. من غمگینم. من فقط یکی از هزار هزار جوون غمگین تو این مملکتم که صدای درد کشیدنم به گوش هیچ کس نمیرسه و امیدم ناامید شده. من جوونیم که بعد از گذشت یکسال دویدن و تلاش تو ۴ تا شعبه مختلف محل کارم، همچنان بیمهم کامل رد نمیشه و درآمدی ندارم که بتونم لسمش رو بذارم "حقوق".
پ.ن: امروز پست گواهینامهم رو اورد. به هزار بدبختی با تخفیف و ... قبل اینکه گواهینامه گرون بشه گرفتمش. حالا من دارم گواهینامهم رو نگاه میکنم و نمیدونم حتی کِی میتونم سوار ماشین خودم بشم. یه ماشین درب و داغونِ ۲۰ سال پیش هم برامون آرزو شده. همه چیز شبیه یک کابوسه اینجا.