این وصیتنامه نیست.
خنده داره ولی کاملا بغضم گرفته که ۲۶ سالمه و دلم میخواست کسی اجازه میداد تا استیکر باربی و یونیکورن به لپتاپ یا داشبورد ماشینش بچسبونم.
کاملا هم برام قابل درکه که نه بشنوم. فقط نیاز داشتم برای کسی انقدر مهم باشم که وسیله کمتر به چشم بیاد. شاید فقط کافی بود تا به دروغ مصلحتی بشنوم بله و قانع شم. همین.
تو سیکلی از پریودم هستم که نیاز دارم نازم کشیده بشه و کلی خوراکی خوشمزه بخورم. خوراکیها رو خودم خریدم اما چجور خودم ناز خودم رو بکشم که قانع بشم؟
گاهی اوقات وقتی یاد سنم میوفتم و به خواستههام فکر میکنم، باعث میشه خجالت بکشم.
ولی ما زندکی نکرده مُردیم آقای قاضی. من امشب تماما سر تسلیم فرود اوردم به دنیایی که هیچ کنترلی توش ندارم. وقتی که جنگ بشه، هیچ فرقی بین من و اون انسان کشته شده تو افغانستان، اوکراین، سوریه یا سودان و ... نیست.
من فناپذیر محکوم به مرگم. با دستهایی که از بدو تولد خالی بوده. قبول کردم مهاجرت برای کسی مثل من نیست که همه زندگیش دو دوتا چهارتا کرده و وقتی ویدئوهای صرفهجویی خارجیها رو میبینه خندهش میگیره که این کارهای روزمره مادرش و خودش بوده در تمامی زندگی. میگفتند مشکل از ذهنیت ماست. دویدیم دنبال پول و کلی هم از قضا خرج تراپی دادیم تا ذهنیتمون درست بشه. پولدار نشدیم ذهنیتمون هم مغلوب این جهان غیرقابل کنترل شد. قلبم شکسته و ناراحتم که زندگی نکرده میمیرم. همه آرزوم خوشیهای کوچیکی بود که جوون های هم سن و سالم تا به الان بارها تجربه کردن و من هنوز از یازده دوازدهسالگی به بعد تو همون نقطه درجا میزنم. پس اندازی هم اگر هست، بمونه برای مراسم کفن و دفنم چون میدونم مادرم راضی نمیشه سوم و هفتم و ختم و چهلم و سالگرد نگیره برام. همین و بس.
تسلیمم و آماده مرگ. زندگی رو پیش میبرم مثل یک ربات. تا روزی که مرگم برسه. احساس میکنم ماموریتم از برای به دنیا اومدنم رو انجام دادم. تموم شد. حالا من باید تموم بشم. منتظر مرگم چون انقدر ناراحتم که هیچ خوشی دیگه حس نمیشه. حتی اگه همین فردا همه چیز گلستون بشه.
خدانگهدار.