کی بود تو شهراشباح یه عالمه غذا بالا اورده بود؟
امروز اجازه دادم تا اضطراب من رو ببلعه. درست مثل اون کرکتر توی شهراشباحِ میازاکی که کلی غذا خورد و آخرشم بالا اورد. اضطراب من رو بلعید و گذاشتم هر طور که میخواد آزارم بده. بالاخره یک جایی این غول گندهبک کم اورد و من رو بالا آورد. نتونست تحملم کنه. حالا سیاهی از دورم رفته و دیگه تو بطن اضطراب نیستم. میخوام قدم بردارم. میخوام زندگی کنم. میخوام پیش برم و جلو برم. میتونم تو دریای ترسهام شنا کنم.
شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۲
17:24
درحال بارگذاری..