روزها
روانم بهم ریخته و حوصلهم سر رفته و ظاهرا باید یه مدت برم تو شعبابیطالب تا از پس مخارجم تا آخر ماه بربیام. تا الان میرسید، از الآن به بعدم از یه جایی میرسه.
برا روز زن یه تومن زدن به حساب همکارای فول تایم خانم. هعی، من سر یه کلاس کمتر از قافله جا موندم😂 یه تومن چیز بزرگی نیست ولی با داشتنش حداقل تا آخر ماه استرس نداشتم.
Pmsباعث میشه تنبلی کنم. رو مود تنبلیم.
زمستون یکسری از همکارامو کمتر از قبل میبینم. به این فاصله احتیاج داشتم. نه که همکارای بدی باشن، فقط حس میکنم این فاصله برای پرفشنالتر شدن صحبتهای ردوبدل شدهی بینمون نیاز بود. خوشحالم.
نباید برای زندگی عجله کنم. عوضش باید از زمانم درست استفاده کنم.
چرا انقدر به لحاظ عاطفی تنهام؟ همیشه از کسایی خوشم اومده که به لحاظ عاطفی دور از دسترس و تقریبا محالن. چه چیزی تو کودکیم باعث شد انتخابام سرشار از بگایی باشه که الآن تو ۲۴ سالگی تقریبا مطمئن باشم احتمال زیاد تا آخر عمر تنها میمونم؟!
دلم گذروندن آخر هفته با پارتنر میخواد. صبح جمعه تو یکی از این کلبه نقلی چوبیای وسط جنگل بیدار شی املت درست کنی و تو هوای سرد کیفآور پر از مه لذت ببری.
حتی حال حموم رفتن و دوش گرفتن هم ندارم. موهامم شونه نکردم امروز. عوضش اتاقمو مرتب کردم، روبالشیم رو عوض کردم و لباس چرکا رو انداختم تو ماشین. همین. بعضی روزا هم زندگی این مدلی دمغت میکنه حالتو میگیره. البته امروز یذره آلمانی خوندم و تکالیفم رو فرستادم. با دولینگو هم به جایی رسیدم که فعلا مبحث رو هرچی تمرین میکنم یاد نمیگیرم. چی بگم والا.
باید یا نابغه باشی، یا پولدار باشی، یا خوشگل باشی تا کارت تو این دنیا راه بیوفته.