اول دبیرستان که بودم، یک روز راننده سرویس مون نیومد. باید سوار اتوبوس جایگزین میشدیم. (سرویس هامون اتوبوس بود که هر کدوم یکی دو تا خیابون ثابت رو ساپورت میکرد.) من و یکی دو تای دیگه از بچهها به راننده جایگزین گفتیم خیابون ما میبری؟ گفت آره. تو گرمای ظهر بهار، ساعت ۲ ظهر تو خیابونای خلوت شهر داخل اتوبوس میگشتیم. دونه به دونه بچه های دیگه پیاده شدن جز ما. تهش اواخر خیابونمون ما رو پیاده کرد و گفت تاکسی بگیرید. ساعت چند بود، ۳:۳۰ ظهر.
خانواده م خونه نگران بودن. اون موقع من گوشی نداشتم که بهم زنگ بزنن یا ببرم مدرسه (ممنوع هم بود).
وقتی برگشتم خونه، کله م از آفتاب داغ کرده بود، گرسنه و خسته و تشنه بودم. خانواده م بخاطر دلواپسی که کشیدن تصمیم گرفتن بیاد مدرسه. نمیدونم خانواده بچه های دیگه که باهام بودن چه کردن. ولی من بابام اومد مدرسه. جریان رو به ناظم گفت. ناظم جلو چشم خودم علنا به بابام گفت دخترت دروغ میگه. من بدهکار شدم. بابام هم بدهکار شد. اصن حمایتم نکرد. فقط اومد رفع تکلیف کنه اونم چون خواهرم سفت و سخت ایستاد که برو مدرسه!
خیلی جاها تو مدرسه بابام میومد و من بدهکار میشدم. مدافعی نداشتم. یادمه یه روز کارد به استخونم رسید. شخصا با مدیر صحبت کردم. مدیر حق رو بهم داد، آروم شدم و تا مدتها این اتفاقا رو یادم رفت.
الان حین نوشتن این یادم اومد که اول دبستان چی شد. حوصله ندارم بگم. خسته تر از اونم بخوام تعریف کنم.
فقط من امروز وقتی ۲۴ سال و ۶ ماه از عمرم گذشته، به شاگرد یازده دوازده سالم حسودیم شد. چون مامانش امروز اومد تو سالن محکم پشت دخترش ایستاد و داد و هوار کرد که چرا به حجاب دخترم گیر میدین.
حال جسمیم درست مثل اون روزیه که تو گرما تو آفتاب مونده بودم بخاطر راننده سرویس گه. سالها گذشته و من امروز این داغ برام تازه شد. چند قطره اشک ریختم. نمیدونم خجالت بکشم که با این سن و مقامی که دارم، دارم به یه نخود ۱۱ ساله حسادت میکنم یا نه. من دلم میخواد یکی برای دفاع از من فریاد بکشه. نه که توهینی که بهم شده رو زیرسیبیلی رد کنه بگه تو مقصری. من حالا تو ۲۴سالگی دیر میفهمم که باید بخاطر رفتار یکی بهم برمیخورد. من گاهی حواسم نیست حق ناراحت شدن از بقیه رو دارم. چون کسی پشتم نبود که یادم بیاره با ارزشم و ازم دفاع کنه.
حتی وقتی مربی رانندگی بیشعورم سرم داد میکشید، بعد از چند جلسه فهمیدم باید بهم بربخوره. حتی وقتی عنوانش کردم، همراهام که تو ماشین بودن تازه فهمیدن باید پشتم باشن. با این تفاوت که دیگه من بزرگ شدم و وظیفه اونا نیست ازم حمایت کنن. ولی من دلم میخواد یکی بخاطر من سر بقیه داد بکشه.