مدیرمون امروز فهمید که میدونستم تو چشمام نگاه میکرد و بهم دروغ میگفت.
همچنین فهمید که من چقد آب زیرکاه تشریف دارم و جلو با لبخند و پشت کار خودمو میکنم
در و تختهایم
اون سنگ میندازه جلو روم، من سنگارو بر میدارم نشون همکاراش میدم که ببینید چقد ظلم در حقم کرده. همکاراشم دندون تیز میکنن. ختم بخیر شه این ماجرا خوبه. این وسط، فشارهای روانی من خانوادهمم اذیت کرده.
امیدوارم حساب کار دستش اومده باشه، امیدوارم با جدیت کافی باهاش حرف زده باشم. امیدوارم از اینجا به بعد همه چیز درست شده باشه که دیگه ساییده شدم واقعا. دلم میخواد جایی ریشه بدوونم.
چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲
22:47
درحال بارگذاری..