آدم همیشه این اشتباه را میکند. یک جایی از ماجرا میداند که همهچیز از دست رفته، همه چیز را باخته (اصلا او را به عمد بازنده اعلام کردهاند) اما باز تلاش میکند. باز امید میبندد. باز فکر میکند باید یک جا طناب را محکم بچسبد و زندگی از دست رفته را بالا بکشد. دولا میشود و سقوط را میبیند اما هی تلاش میکند. هی به خودش میگوید آدمی به امید و ممارست زنده است. خب راستش این هم عادت بد من است. تا مطمئن نشوم چیزی افتاده کف دره، امیدم را از دست نمیدهم. دستهایم را زخمی میکنم. درد میافتد به شانههایم اما تلاش میکنم چیزی نیفتد، چیزی نمیرد.
یک وقتهایی تلاش میکنم این عادت بد را از سرم بیندازم. تلاش میکنم. واقعا تلاش میکنم اما گاهی از دستم در میرود. همینحالا که ماشین پیچید توی خیابان داشتم به این عادت زشت فکر میکردم؛ اینکه چرا گاهی نمیایستم و به سقوط نگاه نمیکنم و بعد دستم را نمی.زنم به کمر و دور نمیشوم؟ چرا زانوهایم را خاکی میکنم و دوزانو مینشینم روی کلوخ و دستهایم را به سمت دره دراز میکنم؟
خودم را سرزنش کردم؟ نه! اما از خودم پرسیدم چرا؟ چرا تمام این شش ماه باز تلاش کردم؟ مگر من نبودم که راحت ایستاده بودم و سقوط افراد و اشیا را تماشا کرده بودم؟ اصلا چه میشود که گاهی سوزنم گیر میکند و تلاش میکنم برای داشتن داشتههای قبلی؟ و راستش را بخواهید هیچ جوابی برایش پیدا نکردم.
یک سالی همکارم میگفت وقتی میروی یک کباب فروشی و از کبابش لذت میبری، دیگر نرو! اگر بروی و بار دوم کیفیت کباب بد باشد خاطرهی خوبت از بین میرود!
آن سال این مثال را بابت عشق زده بود. عاشق شده بودم و او کباب خوشمزه و عشق را یکی دیده بود.
اما امروز داشتم فکر میکردم این مثال ناجور را میشود به همهچیز بسط داد. اما خب چرا؟ چرا من اشتباه کردم؟ چرا تمام این چندماه طناب را در دستانم نگه داشتم؟ مگر حالا همهچیز ته دره نیست؟ مگر اولش نمیدانستم دارم سقوط میکنم؟
اردیبهشت ۱۴۰۰
#آلما_توکل
یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۲
22:24