کاش میشد مرده ها زنده شن. کاش میشد بابا برگرده. دلم برای بابا تنگ شده. انقد دلم تنگ شده که حس میکنم هیچ کاری تو زندگی از دستم برنمیاد دیگه، فقط میخوام دراز بکشم. نمیدونم چطور خودمو از تخت میکشم بیرون، صورتم رو اصلاح میکنم و میرم سرکار. نمیدونم چطور اون حجم فشاری که داره جمجمهم رو منفجر میکنه رو سرکلاسها هندل میکنم. من بابام رو میخوام. کاش از در بیاد تو و مامان صدام کنه بگه بابا اومده، مثل اون وقتی که سنم هنوز تک رقمی بود و بابا از سفر برگشته بود و برام عروسک باربی با لباس سورمهای خریده بود. مگه قرار نبود دلتنگی بیاد و بره؟ پس چرا من چند روزه با جسم و روح درگیرشم؟
سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴
12:16
درحال بارگذاری..