روی تخت دراز کشیدم. برخلاف تاج تخت و کاملا برعکس خوابیدم. از پنجره صدای قرآن میاد چون اون طرف خیابون یه جوون فوت کرده و براش حجله هم گذاشتن. از گذاشتن حجله برای فرد فوت شده متنفرم و به نظرم کار زشتیه.
صبح با مامان رفتیم اداره مالیات و دنبال کارای مربوط به فوت بابا. مامان برای اولین بار نشون داد بهم توجه میکنه و پرسید چرا بیحالم؟ جواب دادم انرژیم پایینه. نگفتم که دلم گرفته از آینده مبهمم و از بابت گرههای معمول کاریم ذهنم درگیره.
مامان زورش به من میرسه. یعنی وقتی اون ۲ تای دیگه رو با دلیلی و بی دلیل نمیتونه مجبور به انجام کاری بکنه، دست من رو میگیره و مجبورم میکنه اون کار رو انجام بدم. من واقعا خستهم. دلم میخواست تو تعطیلاتی که داشتم سفر برم. دلم میخواست از سمت مامان با قاطعیت بیشتری پیشنهاد حمایت شدن میگرفتم.
تو این دو هفته دیتینگ اپ نصب کردم و متوجه شدم فضاش خیلی عوض شده. به طرز عجیبی کسی تایپم نبود. به طرز عجیبی دیدم خودم هم آنرمالم.
روی تخت دراز کشیدم و منتظرم مامور دیجیکالا بسته من رو بیاره و بعدش برم حموم دوش بگیرم.
این روزها، زارت و زورت میزنم زیر گریه. البته منظورم از گریه ۲ تا قطره اشکه. من چشمام از اشک خشکه. جون و حوصله گریه کردن هم ندارم دیگه.
تحت استرس زیاد از فکر به فشار مالی هستم. این یعنی مثل سگ از مکانیسم ماشه ترسیدم.
ما آدمهای خوشبختی نیستیم. تو زمان نامناسب در جغرافیای نامتاسب و تو کالبد نامناسب به دنیا اومدیم.