ولی بیمار شدن بابا اصلا عادلانه نبود. عادلانه نیست جسم خسته و نحیف و لاغرش رو به زور بکشیم از این بیمارستان به بیمارستان دیگری. حقش این نیست بارها بره تو دستگاه MRI و CT SCAN. دردم میگیره از دیدن جسم قوی که حالا پوست بر استخوانه و چشمهایی که وحشتزده از بیماری سخت. اضطراب و غم روی خشمم نشستن، مثل خاکستر و معلوم نیست کی این آتیش خشمم از زیر خاکستر غم بزنه بیرون.
خونه غمگینه. بابا دلتنگ خونهست. به شوق خونه اومد و یک هفته بساری بود و حتی نشد یک دقیقه دوباره خونهش رو ببینه. این عدالت نیست دیدن درد کشیدن بابا. عادلانه نیست کنارش تو بیمارستان بخوابیم و با هر صدا یا تک سرفه از جا بپریم کمک بابا. عادلانه نیستن دیدن فردی که همه زندگیش، از کودکی تا به الآن تموم زندگیش کار بود و از خودگذشتگی برای خانواده و خواهرهای قدرنشناسی که به دندون گرفت و براشون جای برادری، پدری کرد.
عادلانه نیست این زندگی غمبار. نمیخوام گریه کنم ولی تصویر بابا موقع تشنج اون حالت استیصالش که توان کنترل رو جسمش رو نداشت دیوانه م میکنه. هعی میاد جلو چشمام. اون تصویر. اون شوک امدادگر آمبولانس. اون سیژرهای پی در پی. اون ناله کم جون. خدای من، چند سال باید بگذره تا فراموش کنم؟