[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

وقتی که سوم راهنمایی بودم ذوق شغل الآنم زیر پوستام میدوید و از سر رگهام رد میشد. حالا این شغل رو دارم که مایه عذابم شده. نمی‌خوام ناشکری کنم. چرا همه چیز بد پیش میره؟ اگه مشکل آرزو کردن منه که من هزارتا آرزوی دیگه درباره شغلم تو بزرگسالی داشتم. دلم میگیره. غم دنیا انگار تو دلم جمع شده. خدایا، اگه هستی درستش کن. من چند روز پیش عمیقا خوشحال بودم، دلم گرم بود به حضورت، داشتم فکر میکردم که اشتباه بود تصورم از نبودنت. دوباره روتو ازم برگردونی، دوباره فکر میکنم نیستی. قهرم رو همیشگی می‌کنی. میشنوی؟ کاری از دستت برمیاد؟

سه شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۲
17:20
درحال بارگذاری..