[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

امروز داشتم فرندز میدیدم. رسید به اون روزی از مدرسه که باید اولیا کنار بچه ها حضور می‌داشتن و چندلر با سرایدارشون رفته بود و عکس گرفته بود.

فکر کردم به اولین روز مدرسه‌م. چند تیکه تصاویر محو اما ثابت یادم اومد. این تیکه تصاویر همیشه تو ذهنمه و چیزی جز اونا از روز اول یادم نمیاد. یادمه توی کلاس، وقتی بچه‌ها کنار ماماناشون نشسته بودن من حس بدی داشتم. اتفاقا مامانم حضور داشت. وای خاطره جالبی نبود و هر چقدر زور میزنم یادم نمیاد چرا اونروز حس خوشحالی نداشتم.

احتمال میدم اگر از مامانم بپرسم یادش نمیاد.

شنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۲
20:32
درحال بارگذاری..