من تا تلافی نکنم آروم نمیگیگیرم. خب که چی؟!
از ۶و۲۰ دقیقه صبح با یکی از کابوسهای فیکس کودکیم از خواب بیدار شدم. پام بیرون از پتو مونده بود، باد پنجره بهش میخورد و انقدر یخ کرده که هنوزم درد حس میکنم توش. همچنان بیدارم.
از صبح کله سحر که یکهو از خواب بیدار شدم، تا به الان یکریز داشتم فکر میکردم چه کار کنم داستانی که همدانشگاهیم درست کرده رو محترمانه جمع کنم. شاید آدم سختگیری باشم، شایدم هر کس دیگهای جای من بود حس بدی میگرفت و مثل من نمیخواست حس کنه کسی داره خر فرضش میکنه. این طرف همدانشگاهیمم یه روده راست تو شکمش نداره ولی در شان من نیست بخوام طوری برخورد کنم پس فردا برام بد بشه. بعد از یک ساعت بالا پایین کردن ، دو دوتا ۴تا کردن و اضطراب، فهمیدم چیکار کنم که حرمتها از بین نره.
میگن آدمها تا تو موقعیت تو قرار نگیرن نمیفهمن واقعا از چه مشکلی رنج میبری. میخوام بذارمش تو شرایط مشابه خودم تا هم تلافی کرده باشم، هم بفهمه رفتارش اذیت کننده ست. Safe ترین روش همینیه کا امروز صبح بعد یه مدت طولانی فکر کردن بهش رسیدم. قشنگ ترین راه به کرسی نشوندن حرفت صبر و آهسته آهسته پیش رفته، زرنگ بودنه. حالا موفق بشم میام اینجا مینویسم که طرف فکر کرد خیلی زرنگه، ولی نمیدونست من ازش زرنگ ترم. از مادر زاده نشده هنوز کسی که بخواد منو دور بزنه. ازگل میمون.