[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

راستش وقتی که اون مرد من غمگین نبودم

حتی برام سخت بود بخوام یک قطره اشک بریزم

من واقعا از مرگش حس رهایی و آزادی داشتم، انگار که یکی از مشکلاتم حل شده

کتاب بیگانه کامو رو خوندید؟ حسم فراتر از اون حس بود.

من شدیدا با کاراکتر اصلی داستان همذات پنداری میکردم

متاسفانه اگر قدرت داشتم، اگر مستقل بودم، اگر و هزار اگر دیگه

از مرگ خیلی های دیگه حتی غمگین نمیشدم.

در واقع به قول یه عزیزی" ما برای اونی که مرده گریه نمیکنیم، ما سر قبرش برای خودمون اشک میریزیم"

 

چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۱
20:58
درحال بارگذاری..