بعدش فرار کن نسترن، فرار کن.
۴۰ ۵۰ شب پیش تو شوک سرطان داشتن بابا بودم. حالا اما تو فشار عصبیم باز. خوابم نمیبره. پاهام داره قطع میشه و دارم التماس خدا رو میکنم که فردا کم نیارم و بتونم برم اداره بیمه. کار اداری هم که بروکراسی خودشو داره. این بیمه چنگ زده بهم.
امشب که گرسنه م بود تو کلینیک، مامان نگران گرسنگی دامادش بود، بهم پشت تلفن گفت براش غذا سفارش بدم. به ذهنش نرسیده بود منم آدمم و گرسنهم میشه و قبلش کلی دویده بودم. خواستم منو ببینه. گفتم منم گشنمه.
من ربات نیستم. من هم گرسنه م میشه، من هم درد جسمی امونم رو بریده. ولی من رو فدا میکنن. من فقط نگرانم بابام هم ناامیدم بکنه تهش.
یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳
4:30
درحال بارگذاری..