[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

پناه به شعر

ما آدم های شکست خورده تو عشق شاعر میشیم. من حتی عرضه شاعرشدنم ندارم. دوست دارم حرفام جزئی از شعر تلقی بشن.

گاهی وقتها یه بغلِ محکم و سفت که توش نوازشت کنه و با حرفاش حس کافی بودن بهت بده لازمه تا دردهات برای مدتی موقت فراموش بشن.

برای کسی که پس زده شده، ریجکت شده، تنها مونده و حالا حتی از مردن هم میترسه چه راهکاری برای خوشحالی هست؟

یه دوستی دارم، از اون سرد و گرم چشیده‌های روزگار. هرازگاهی بهم توصیه میکنه که سخت نگیرم. شاد باشم. جوونی کنم. چند وقت پیش بهش گفتم کلاس ساز ثبت نام کردم و قصد دارم باشگاه رو دوباره شروع کنم. ببین حواسم هست به خودم. گفت منظورش این جور کار تراشیدن ها که فقط جسم و روحتو خسته میکنه نیست. خب، من که تو عشق و دوست داشتن ریدم، از تو جیبم کسی رو دربیارم که منو بخواد و به دلم بشینه؟!

حدود ۴ ماهه تکلیفم با اون پدرآمرزیده روشن شده که من دلقکی بیش تو زندگیش نبودم. چیکار کنم؟ چیکار میتونم بکنم وقتی هنوز نگاهم که بهش میوفته باید کلی انرژی بسوزونم تا نگاهم بهش طولانی نشه؟ از کنارش که میگذرم تلاش میکنم تا عادی باشم. سخته. کاش یکی تو این دنیا منو میفهمید که سخته. منو نمیخواد. منو نخواست. دوستم نداشت. اینروزها خوشحاله چون داره میره نزدیک دوست دخترش زندگی کنه. خیلی خوشحاله، واقعا خوشحاله. خیلی خیلی خیلی زیاد خوشحاله. من میفهممش آخه قدر چند سال میشناسمش، روز و شب حرف زدیم، در ارتباط بودیم. حتی یکبار وقتی داشت چند هفته میرفت دیدن دختره قبلش با من بحث صوری کرد که پیام های من مزاحمشون نباشه. من هنوز میبینمش قلبم میلرزه. هنوز آشناترینه به من. مگه میشه راحت فراموشش کنم وقتی منو از خودم بیشتر میشناخت؟ از مامانم بیشتر مراقبم بود. انگار که یه خمپاره خورد وسط حال خوبمون. یهو لب باز کرد که اون دختره رو سنجاق کرده زده به سینه ش. من خوشحالیش رو ظاهرش و رفتارش حس میکنم. انقدر اون دختر رو دوست داره که وفاداریش بهش عیانه. داره میره پیش دختره. ایام به کامشه.

هزار تا مشکل و غصه تو زندگیت داشته باشی، درد نخواسته شدن و پس زده شدن و شکست رو هم بکشی. چی میمونه از آدم دیگه؟

یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۲
1:36