[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

یک ماه پیش به مامانم گفتم دلم فسنجون میخواد. طبیعتا انتظار نداشتم برام درست کنه چون هیچوقت نشده بگم دلم فلان چیزو میخواد و برام درست کنه. فرداش از رفتم تو اشپزخونه در قابلمه رو برداشتم فکر کردم حالا که رابطه‌مون خوب شده برام فسنجون پخته. موقع ناهار دیدم نه اشتباه دیده بودم‌. بهش گفتم فکر کردم فسنجون درست کردی و گفت گردو و اینا ندارم.

هیچوقتم بعدش نرفت گردو و این چیزها نخرید درست کنه. حالا سبزی قورمه سبزی و این چیزها رو زود درست میکنه چون هم خودش دوست داره هم نورچشمیش.

حالا چرا خودم نمیرم گردو نمیخرم؟ چون نمیدونم واقعا چه گردویی خوبه و مامانم قطعا ازش ایراد میگیره. گردو گرونه و جیب من کوچیک :) تنها غرمم این مدت این بود که یک هفته تمام به همه غذاها یا رب انار میزد یا دونه انار چون خودش دوست داشت. غذاها همه ترش و مزه واقعیشونو نداشتن. منم ترشی زیاد رو نمیتونم. حتی اوکیم برام غذا درست نکنه واقعا. پیش اومده ۹ شب بیام خونه ببینم هیچی نیست یا ته مونده ناهار باشه.

فقط دلم گرفته. مساله کوچیکیه ها ولی مدام توصیه‌های اطرافیان اینه که بعد فوت بابا حواسم به مامان و ... باشه. پس من چی؟ پس کی حواسش به من باشه وقتی مامانم هیچوقت هیچوقت حتی بعد فوت پدرم غذای مورد علاقه‌م رو درست نکرده؟ اصلا اون گردو رو بگه چجوری بخرم خودم اماده میکنم. منم پدر از دست دادم. منم حجم زیادی فشار رومه که مدام دارم تو تنهاییام گریه میکنم. منم واقعا آسیب دیدم. چرا همهههه توقع دارن من سکوت کنم و کنار بیام. پس کی منو بغل کنه؟ پس کی اشکهای منو پاک کنه وقتی هزاران بار پشت مامان بودم و ...

هر حرف دیگه ای بزنم تف سربالاست. دارم تو جهنم زندگی میکنم. جهنم واقعی.

دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴
21:10
درحال بارگذاری..