[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

قربانی

آدم‌هایی که دوسشون دارم، ناامیدم کردن. نه که کار اشتباهی کرده باشن. نه اصلا! هنوزم دوسشون دارم. فقط همیشه به این فکر میکردم که اگه گرهی ایجاد شد، ناجی من میشن و میبینم که از دستشون برنمیاد.

دوستی دارم که بی‌نهایت دوستش دارم و خونه‌ی من بود. من خونه‌ای ندارم اما این انسان خونه‌ی من بود. تو گوشیم اسمش رو گذاشته بودم home با ایموجی میوه مورد علاقه‌م کنارش. امروز دیدم نمیتونه خونه‌ی من باشه. مسئولیت‌هاش رو به عنوان دوست درست انجام میده اما نمیشه توقع زیادی ازش داشت. دوسش دارم اما باید قبول کنم خونه من نیست. من خونه‌ای توی این جهان بی‌کران به این بزرگی ندارم. من اتاقی توی خونه مادرم دارم که شاید روزی ده ها بار آرزو میکرد آویزونش نبودم. به شدت غمگینم. بخش بزرگی از احساساتی که فروخورده بودم هجوم اوردن سمتم و بی دفاعم کردن. صبح‌ها دنبال کار انحصار وراثت و ... دویدم و ظهر تا شب سرکارم. کاری که توش هزار و چند مشکل و نارضایتی هست. اما مجبورم. دیگه هیچ جای سوالی باقی نمیمونه چرا تفریحی ندارم، چرا پارتنری ندارم و چرا استراحتی ندارم. من مجبورم به این سبک وحشتناک زندگی.

یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴
21:25
درحال بارگذاری..