دیشب خوابت رو دیده بودم بابا. ذوق سفر داشتی. میخواستی بری مشهد. با دایی و خواهرم اومده بودی خداحافظی. دیدم رنگت خاکستری شده. ذهنم قد نمیداد تو فوت کردی. باهام دست دادی. دستهات خاکستری و ضعیف بود. میدونستم این مدت نبودی، ذهنم قد نمیداد فوت شدی. فکر کردم مثل اوایل درمانت باید باز یسری چیزها رو ازت قایم کنیم. گفتم زنگ بزنم منشی دکتر تا آزمایش خون بدی. میترسیدم هموگلوبین خونت پایین باشه واسه شیمی درمانی دی ماهت به مشکل بخوری. حواسم نبود که فوت شدی بابا. بهت گفتم مرحله دوم درمانت دی ماه شروع میشه. تو خواب هم میدونستم باید درمانت شهریور تموم میشد. بیدار شدم. دیدم تو درمانت حتی تموم نشد عزیزم. بدن قویت دیگه تحمل نداشت که بجنگه. دیشب دنبال تور سفر بودم برای دی ماه بابا. خواب عجیبی بود. خیلی دلم برات تنگ شده. روی ماهتو میبوسم. من رو ببخش اگه بعضی پنجشنبه ها نمیتونم بیام بهت سر بزنم. بخاطر زندگی مجبورم کار کنم بابا. هرروز هفته رو جز جمعه ها سرکارم. زندگیم بعد تو خیلی سخت شده. دعام کن🤍
یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴
0:2
درحال بارگذاری..