[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

دلم برای بابا خیلی تنگ شده. آخرین باری که باهاش حرف زدم ۲۹شهریور ۱۴۰۴ بود. بابا نمیتونست حرف بزنه. بهش گفتم دوسش دارم و زود خوب میشه.

آتیش به جونم زده شد با رفتنت بابا. قلبم داره پاره پاره میشه و میترکه از نبودنت. بابا من نمیخواستم مریض بشی، من نمیخواستم فوت کنی. من دوستت دارم بابا. کاش خوب میشدی. کاش من هنوز بابای قویم رو داشتم. بابا خیلی خیلی زیاد دلم برات تنگ شده. یعنی تو هم از اون دنیا، دلت برای ته‌تغاریت تنگ شده؟ بابا انقد دوستت دارم که دلم نمیخواد دلتنگم بشی و حتی یکذره اذیت بشی. بابا من بی تو تو این دنیا خیلی بی‌پناهم اما به دستهای قویت فکر میکنم که زحمت کشیدن و سعی کردی محکم بارمون بیاری. بابا خیلی دوستت دارم. تو آسمونها هم مراقب خودت باش، مثل اونوقتها که کوچولو بودم و چهارشنبه سوریها گریه میکردم و میگفتم مراقب خودت باش.🤍

سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴
0:50
درحال بارگذاری..