دلم میخواد فرار کنم برم یک جزیره دور که کسی من رو نشناسه. من شماره های اضطراری رو نگیرم. نترسم از صدای بلند. کلی خاطره بد برام زنده نشه. کابوس نبینم. نگران برق و آب و گاز و هر تغییری تو شرایط کاریم نباشم.
خسته شدم دیگه. مگه سر حد توان آدمیزاد چقدره که نمیترکم و تموم نمیشم؟ کاش سکته کنم تموم شم برم. دیگه بریدم. دیگه نمیکشم. به زور دارم دست و پا میزنم زندگی نکبت بار خودم رو جلو ببرم، بار رو شونههام سنگین و سنگینتر میشه و هیچکسی جز من هم نمیتونه این بار رو به خوبی به دوش بکشه. نه میتونم رها کنم برم نه میتونم بمونم و نظاره کنم. چه سرنوشت شومیه.
شنبه یکم شهریور ۱۴۰۴
19:23
درحال بارگذاری..