انقدر شرایط تلخ و غمگینه که نمیدونم چه حسی باید داشته باشم.
پاندمی، بیپولی، رنج، بیماری، فقدان، شکست عشقی و حالا جنگ رو دیدم. فکر میکنم هرچه که قرار بوده ببینم همینقدر بوده. فکر کردن به آغوش امن، داشتن خانواده خوشحال و خوشبخت و سالم، قدرت خرید و آرزوهای معمولی حتی خیالش هم برای من و ما نیست. که آرزو کنم ازدواج کنم، بچه دار بشم و خانواده تشکیل بدم. من خوب بلدم فکرم رو از نوجوانی و جوانی که ازمون گرفته شد رو پس بزنم، درباره آینده هم میتونم. شاید تقدیر ما از دست دادن و نرسیدن بود. شاید بعدها کسی این وبلاگ متروکه رو پیدا کنه و شاهد غمهای من باشه و من اون موقع زنده نباشم. من آرزوی بزرگ چندانی جز یک زندگی معمولی نداشتم. شاید قاچاقی به دنیا اومدم که حالا بار این هستی رو انقدر تلخ به دوش میکشم. مگه امکان داره این همه غم و رنج سهم یک نفر باشه؟ ترس، غم، بیماری، جنگ و حتی عشقی هم نباشه؟ برای چی به این دنیا اومدم پس؟