زندگی من مثل یه چوب نم خورده و پوسیده بالای رودخونهای بود که پل نداشت. حالا اون چوب پوسیده شکسته.
غم از سر و کول زندگیم داره بالا میره. بن بست اینجاست. که بابا مریضه، که شغلم ثبات نداره، که همه چی گرون شده، که من پوست انداختم و خودم رو نمیشناسم دیگه.
کاش میشد یه کنترل بگیرم دستم بزنم ده سال جلوتر. شاید اون موقع غم ها کمتر باشن.
جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳
20:13
درحال بارگذاری..