[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

مغزم درد گرفته بخاطر فکر کردن زیاد به این که چجوری مراحل درمان بابا رو با حداقل هزینه و بهترین حالت ممکن پیش ببرم. بیمه، بیمه دیوانه م کرده. دوره انتظار 6ماهه برای بیمه ها چقدر چیز مسخره ایه. کاش حداقل درمان بابا دو هفنه زودتر شروع میشد و چند تا از شیمی درمانی ها میوفتاد تو دوره بیمه سال قبل. یا کاش دکترها زودتر تشخیص میدادن. کاش اصلا بابا مریض نمیشد. دلم میگیره وقتی به این فکر میکنم تو تک تک لحظات چند سال اخیر که بابا کنارم راه میومد و برام تکییه گاه و قوی ترین بابای دنیا بود، این توده لعنتی داشت تو وجودش رشد میکرد. هفته هاست که به این جمله که کاش بابا مریض نبود فکر نمیکنم چون باعث میشه آزار ببینم و گریه کنم. نمیخوام گریه کنم. بابا که خوب بشه کلی وقت برای گریه هست. باید الان بجنگم. صبح و شب بیوفتم دنبال کارها و تا جایی که بشه کار کنم و یکم پول دربیارم.

مسائل کاری و بعضی خانواده های زبون نفهم هم هست که دیگه اهمیتی نداره برام.

کاش بتونم برم جای بهتر کار کنم. شغل ایده ال و با درآمد بهتر. این شغل با این درآمد ناچیز، توهین به کرامت انسانیمه.

سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳
15:8
درحال بارگذاری..