[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

غم موندن و رفتن

"‍ اين فقط یک پیشنهاد است:
اگر در ایران زندگی می‌کنید تا جایی که می‌توانید ارتباط بین زندگی شخصی خودتون با تحولات و اخبار کلان و محیطی را قطع کنید! این هرگز به معنی دنبال نکردن اخبار نیست، حساسیت و ارتباط زندگی خودتون را باید خاموش کنید!

نکنید، دوام نمی‌آورید."

میتونم برای این متنی که تو اینترنت خوندم ساعت ها زار زار گریه کنم و اشک بریزم. روز ولنتاینه و من حتی تو رابطه نبودنم هم بخاطر این خاک و فرهنگ مزخرفش میدونم. این درد روحی خسته کننده که رو شونه هام نشسته هم بخاطر همین مملکته. غمگینم، از همه چیزی که اینجا هست و سرجاش نیست. زندگی که میتونستم به عنوان یه جوون ۲۴ ساله داشته باشم اما بخاطر جبر جغرافیا ندارمش هرروز جلو چشمام رژه میره. آخر هفته هایی که میشد کنار دوستام بزنم و برقصم و بنوشم و ندارم، غمم رو بیشتر میکنه. خانواده ایرانی که آبرو و فرهنگ غلط این مملکت مایه حیاتشونه داره به بیچارگی سوقم میده.

دستام کوتاهه از رسیدن به آرزوهام و چیدن ثمره تلاش‌هام. ثمره‌ای نیست. حقوقی که میگیری کفاف زندگی یک نفر رو نمیده چه برسه به مستقل شدن و سفر رفتن. از من جوون چی مونده؟ آرزوهام دارن میسوزن و عمرم داره هدر میره. تلاش میکنم که شاید بتونم روزی بعد از سی سالگی جوونی کنم. چقدر دلم گریه میخواد.

چقدر همه مون بدبختیم. چقدر از دیدن دوستای درمونده‌م که تو اوج جوونی باید زبان جدید یاد بگیرن، تلاش کنن که آیا بتونن برن از اینجا یا نه ناراحت میشم. ما باید الآن فکرمون تعطیلات اخر هفته مون میبود. ما باید به فکر خوش گذرونی بودیم و حتی تصور اینکه یک روز برای زندگی بهتر باید از وطنمون بریم هم محال بود.

خیلی ناراحتم. میفهمین؟ ناراحتم. این درد عمیق رو نمیشه با کلمه گفت.

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۲
12:20
درحال بارگذاری..