این مرد که در ابراز احساسات صرفه جویی و هیجاناتش را مهار می کرد درک نمی کردم. هیچ نشانه ای از ترس یا شکست از خود بروز نمی داد. هرگز نتوانسته ام اینگونه آدم ها را بفهمم. در خانه ی من ابراز احساسات، بوسیدن و در آغوش گرفتن، مانند نفس کشیدن بدیهی و ضروری است.
«من او را دوست داشتم» از آناگاوالدا
+ تا حالا شده کتابی رو بخونید اما اون کتاب مثل یه موجود، روح داشته باشه؟ از اون کتاب ها که تا یک مدت طولانی سنگینی روحش رو حس کنید و نشه فراموشش کنید و باهاش زندگی کنید؟
این کتاب برای من همین طوره. بار اول،چند سال پیش، که خوندمش چنین حسی نداشتم اما تابستون امسال که برای بار دوم خوندمش، انگار هنوز تمومش نکردم.انگار هنوز صفحاتش جلو چشمم ئه.
+ فرصت داشتید بخونیدش. از ترجمه ی خانم « الهام دارچینیان »
یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۸
19:35
درحال بارگذاری..