[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

کله‌م پر از صداست.

پر از خشمم.

چرا این همه خشمگینم؟ چطور از این خشم و غم رها بشم؟

چرا با ۲۳ سال سن باید مسئول دکتر بردن مامان یا بابام بشم؟ چرا جاهامون عوض شده؟ اعصابم خورده. اه.

من تو این سن باید درگیر خوش‌گذرونی باشم. نه که فقط کار کنم و نگران بقیه باشم و غصه بخورم و آخرشم زحمتام نادیده گرفته بشه انگار که عرضه ندارم یا یه مسئولیت کوچیک رو دوشمه!

صبح تقریبا به زحمت از جام بلند شدم. به زحمت راه میرفتم. تنم خشک بود. از درد کمرم چهره‌م تو هم رفت موقع نشستن روی تخت. عضلات پاهام می‌کشید موقع راه رفتن. دلم میخواد گریه کنم. سر شونه چپم درد میگیره، انگار که میسوزه‌. بخاطر کیف های سنگین پر از کتابیه که حمل میکنم. فشار عصبی هم مزید بر علت میشه. این همه سال کیف و کتاب درس و دانشگاه حمل کردم هیچیم نشد، یه ساله جدی افتادم تو خط معلمی، داغون شدم. چرا اینجور شد آخه؟!

از هیچ چیز جسم خودم راضی نیستم. هیچ چیزش. از اخلاقمم راضی نیستم. از فکرامم که همش منفیه راضی نیستم. از جیبمم راضی نیستم. از شرایط زندگیم راضی نیستم. حتی پرتوقع هم نیستم. من فقط خسته‌م.

چهارشنبه سوم آبان ۱۴۰۲
10:6
درحال بارگذاری..