من جدیدا تو دورههای مختلف زندگیم، این حس "تنهایی و زورم به هیچکی نمیرسه رو دارم." خسته شدم، دلم میخواد یکی باشه من از دست این دنیای ظالم برم پشتش قایم شم. من دلم دفاع کردن میخواد، یکی ازم سفت و محکم دفاع کنه. فقط دفاع کنه. بگه چرا حق این بچه رو میخورین؟ بگه چرا زورتون فقط به این میرسه؟
من دلسوزی ظاهری نمیخوام، من درک شدن الکی و زبونی نمیخوام. من یه پناه میخوام که پشتش قایم بشم. من تنهایی زورم به عالم و آدم نمیرسه.
رسما این دومین اخراج زندگیم بود. از ازدست دادن اون شغل چسکی ناراحت نیستم، از زورگویی بدم میاد. از زور گفتنشون. از پشت اون ناظر رو گرفتن. از منی که چند سال اونجا کار کردم رو خیلییییی راحت رها کردن! خیلی پفیوزین که زورتون فقط به من رسیده! حتی مامانمم همین بود، میگفت زورم به تو میرسه.
آخ که امروز قلبم داره از جاش کنده میشه از این حس تنهایی و بیپناهی تخمی! من حتی دیگه منتظر نیستم تو کوچه ما هم عروسی بشه، من فقط دارم غصه میخورم از اینکه نمیشه. اگه دارم غلو میکنم، پس این حس غم چیه رو دلم؟ این گوله گوله اشکها چیه داره میچکه از چشمام؟ من برای مبارزه خیلی کوچیک و تنهام.