[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

حال و هوای این‌روز‌ها

کتابهای آلمانیم رو سفارش دادم دستم برسه.

یسری کتاب هم خریدم برای کلاسای خصوصیم. (که خواهرم معتقده همون هفته اول کلاسا منحل میشه :) لاو یو خواهر با این دلگرمیات )

دیروز موقع آشپزی، برای ته دیگ میخواستم با چاقو نون ببرم که دستمو بریدم عوضش. سر همین تنبلی میکنم گیتار تمرین نمیکنم. من که نظری ندارم درباره مزه غذا، ولی خواهرم حتی یه قاشق هم نتونست بخوره. طوری شده قبل پختن چیزی یا حتی قبل مزه کردنش بهم میگه بی‌مزه‌ست. گاهی وقتها دلم میخواد تنهایی زندگی کنم و فقط برای خودم آشپزی کنم. آشپزی برای خودم راحتتره. کمتر غصه می‌خورم بابتش.

شرایط کاریم همچنان رو هواست. اگر به جای شهری که مسئول محترمش منو معلق نگه داشته میرفتم یه شهر دورتر، خیلی زودتر از اینا برنامه کاریم مشخص میشد. آشفتگی ذهنیم هم کمتر میشد. مطمئن بودم بیمه‌م کامل رد میشه. تا حدودی دیگه دست کشیدم از فکر کردن به این مسائل. حرص میخورم همش.

دیدم رو کاغذ شرایط مالیم رو به استیبل شدنه ولی در واقعیت کارتام به وسط برج نرسیده خالی. سر همین رفتم دوباره مثل قبل محتوا نویسی کنم، ۳،۴ بار برگشت زدن. تهشم گفتن جملات بسیار ضعیفن. من خیلی وقته ننوشتم و ویراستاراش عوض شدن ولی سرخورده شدم. ریدم بهشون ولی سرخورده شدم تو گویی که برای هیچی کافی نیستم و چیزهای بدرد بخوری هم بلد نیستم. ۲۳ سال زندگی داشتم چه غلطی میکردم که حالا بی‌هنر موندم؟! شاید حق با تراپیست دیوانه‌م بود که زبانو که همه دارن درس میدن، چه هنری داری که بشه ازش پول درآری؟

باید هرچه زودتر برم یه فعالیت گروهی رو شروع کنم. صبح‌ها زمان خوبیه اما من صبح‌ها آدم خوبی نیستم. شاید کارام سر و سامون بگیره برم یه گوهی رو یاد بگیرم. شایدم برم یوگا. نمیدونم. هیچ چیزی نمیدونم. فعلا زندگیم رو تخماتیک مود تنظیم شده.

راستی، سرما هم خوردم. دلم میخواد گریه کنم. روحم منو به جلو میکشه و جسمم ثابته. غمم گینه.

پنجشنبه ششم مهر ۱۴۰۲
13:39