من دیگه دارم نمیتونم
این هورمونا جوری حمله کردن که فراموش شده ترین خاطرات تلخم رو اوردن جلو چشمام و الان حرصی و عصبانیم!
خشمگینم!
از خاطره های بد گذشته، از سیستم اداری معیوب حق خور، از جور نشدن وام، از فکر کردن به پلن هایی که دارم و شرایط مالیش جور نمیشه مگه تو خواب!
از تلاش برای یاد گرفتن یک زبان دیگه و دوباره ریاضت کشیدن برای یادگیری زبانی غیر زبان مادری! از دوباره مهاجرت کردن! از حس تعلق نداشتن به جایی، از سردرگمی که خب، حالا از کجا شروع کنم؟ نجات پیدا میکنم؟ اون بهشت برین و اتوپیا که محقق نمیشه ولی آیا اون بلاد بهتر از اینجا هست؟ کمتر خشم به جون و روحم تزریق میکنه؟
من خسته م واقعا. از درآمدم به نسبت حقوقی که میگیرم، از حق و حقوقی که پایمال شده، از پول و اقتصاد سالمی که نیست، از تنهایی که داره پارهم میکنه و نابودم