[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

دیگه دارم می‌برم و بحث نازک نارنجی بودن نیست

خسته‌م

کم اوردم

نشاط و انگیزه در جونم رفته

به هر طرف نگاه می‌کنم سردرد و ناتوانیه

بدن درد و خستگی‌هایی که روی هم جمع میشن تلنبار میشن رو شونه

ذله‌م

از دستم کاری برنمیاد، هییییچ کاری باب میلم جلو نمیره، هیچی اونطور که باید باشه نیست، هیچیییی

من شکایتمو به کی ببرم؟ کی بشنوه این دردو کاری کنه؟؟؟

من از اینکه تو ایران زندگی می‌کنم خسته شدم

من از این همه دوییدن و نرسیدن خسته شدم

من خسته م از این دیده نمی‌شم، شنیده نمیشم

هدف و آرزوهام بعدش خار میشن میرن تو چشمام

پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲
13:49