مطالب زیر هیچ ارزش ادبی نداره.
امروز با دوستم بیرون بودم. دوست صمیمی که عمق رفاقتمون زیاد بود و سعی داشت منو بپیچونه به دلایلی که خودم نمیدونم.
میدونم نوشتن این جملات اینجا برام سنگین تموم میشه اما مینویسم.
که رفیقم چقدر ازم دوره. من کاری از دستم برنمیاد. حس اضافی بودن داشتم. فقط میدونم هنوز دوستم داره و آدم امن زندگیشم طوری که اگر گره بیوفته تو مسیرش بهم تکیه کنه. اما خب، رنج کشیدم تو این دیدارمون.
به جای خندههای از ته دل، لبخند تصنعی میزدم. سعی میکرد فاصله و سکوت رو با نشون دادن عکسای گوشیش پر کنه که عمدتا حیوون خونگیش بوو. گاها به دایرکتهاش تو اینستا جواب میداد و فکر میکردم آخرین بار کی اینقدر دایرکتم شلوغ بود؟!
تو واتسپ با دوستای دیگه ش صحبت میکرد و انگار صحبتاشون تمومی نداشت، انگار از سالها پیش بحثشون شروع شده بود و دائما و همیشه در ارتباطن، از سلفیهای یهویی که برای هم میفرستادن میشد فهمید بیخبر از هم نمیمونن. فکر کردم، از وقتی من پیش قدم نشدم از روزم بگم، کِی اینطور چت کردیم؟
طی اون مدت دوستپسرش مدام باهاش در ارتباط بود، فکر کردم آخرین بار کِی یکی اینطور خالصانه مشتاق بود از تک تک لحظاتم بدونه؟
دوستم شک کرد که فهمیدم میخواسته از سرش بازم کنه، حس کردم خجالت کشید. به روی خودم نیاوردم. بغلش کردم و ازش جدا شدم.
وقتی رسیدم خونه دیدم مسیج دارم، گفته بود "رسیدی؟"، فکر کردم آخرین بار چه کسی نگران بود ببینه رسیدم یا نه. دیدم همین دوستم بود، ولی یادم نمیومد کدوم دیدارمون بود.
حس کردم کنارش تنهام اما بدون اون تنهاترم. خیلی تنهاتر.