ضعیف و رنجور دیدن بابا که همه عمر قوی و محکم بود اذیتم میکنه. لاغر شدنش، درد کشیدنش، با اون پاهای لاغر و جسم نحیف مثل پسربچه ها از ترس بهم زل زدنش. خدایا، چرا درمان بابا زودتر شروع نمیشه حالش بهتر بشه؟
خدای من کمک کن. شد ۳ هفته. شد ۳هفته که من خواب درست درمون ندارم و فکر کردن به بابا شده بزرگترین دغدغهم. بابا که تکیه گاه بود حالا برای راه رفتن مشکل داره. انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده که بابا حتی باورش نشده نحیف شده و به کمک احتیاج داره. وقتی با چشم ها و صورت تکیده ش بهم زل میزنه تا بگم همه چیز خوبه، دلگ آتیش،میگیره. تو چهره ش سادگی یه پسربچه بی پناه رو میبینم. خدایا، نجات بده بابام رو. خدایا، درمان یک بیمار چرا باید انقدرررر طول بکشه تا شروع بشه؟ خدایا فقط پلیپ بینی باشه نه سرطان. خدای من! این صحنه هایی که فقط تو همین امشب دیدم بعد ها چطور قراره از خاطرم برن؟