[ پَرسه های اُبالی]

به انضمام مقادیری فراوان غر!

[ پَرسه های اُبالی]

زندگی امروزم، آرزوی دیروزم نبوده وقتی بابا دیگه نیست... من هیچوقت آرزو نکردم بابا نباشه. همیشه دلم میخواست مهاجرت کنم و مامان بابا رو بیارم تا خونه‌م رو ببینن. ازشون پذیرایی کنم. موفقیتم رو ببین و تعریف کنن. حالا بابا کجاست؟ حتی مطمئن نیستم که داره منو نظاره میکنه یا نه.

زندگیم سخت‌ار از قبل شده و رویاهام دست نیافتنی‌تر. خدا می‌دونه تو دلم چی میگذره. همه مون غمگینیم.

یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴
11:46
درحال بارگذاری..