زندگی امروزم، آرزوی دیروزم نبوده وقتی بابا دیگه نیست... من هیچوقت آرزو نکردم بابا نباشه. همیشه دلم میخواست مهاجرت کنم و مامان بابا رو بیارم تا خونهم رو ببینن. ازشون پذیرایی کنم. موفقیتم رو ببین و تعریف کنن. حالا بابا کجاست؟ حتی مطمئن نیستم که داره منو نظاره میکنه یا نه.
زندگیم سختار از قبل شده و رویاهام دست نیافتنیتر. خدا میدونه تو دلم چی میگذره. همه مون غمگینیم.
یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴
11:46
درحال بارگذاری..